من یکلاقبا و گشایش هرروزه - بخش چهارم
امـــانـــت!!
پس این آقای امانت دار به بچه یتیمهایی که امانت خدا در دست مسئولین هستند، حواسش هست؟ راستی امروز روز دختر هستش، روز دختر رو به همه دختربچههای یتیم و دختر آقای امانتدار تبریک میگم...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زیتون؛ نویسنده: حسن عدالتی
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زیتون,از امروز کارم خیلی زیاد شده قبلاً فقط کارم تایپ و ثبت نامهها در دبیرخانه بود اما از امروز به بعد بخاطر مشکلات مالی شرکت کارپرداز شرکت رو اخراج کردن و قرار شد من کارهای اونم انجام بدم.
,حیف شد که اخراج شد آخه علاوه بر خرج خونواده خودش خرج مادر علیلش رو هم میداد (قرار بود بعد حل شدن وام شرکت وضع همون خوب شه اما...) و الان نمی دونم بعد از اخراج چی سرشون میاد. میگفت: میرم پیش نمایندههای مجلس التماسشون میکنم، منم یه جایی معرفی کنن. اگه بیکار بمونم از غصه میمیرم.
,دلم به حالش سوخت. فقط مونده بود زارزار گریه کنه، وقتی هم از دفتر مدیرعاملمون اومد بیرون چشماش سرخ شده بود و حتما...
,بعد رفتنش مدیرعاملمون منو صدا کرد. دلم هوری ریخت. نکنه من یکلاقبای رو هم اخراج کنن، خرج زندگیمو از کجا دربیارم.
,رفتم طرف اتاقش، آروم در رو بازم کردم و رفتم داخل. دیدم سرش رو گذاشته رو میز. سرفه کردم تا متوجه حضورم بشه. سرش رو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد و یهو گفت: خیلی سخته. چشماش پر اشک شد اما سریع خودش جمعوجور کرد.
,مثل قبل لبخندی بهم زد و گفت: از امروز کارت زیاد میشه باید کارهای کارپرداز رو هم تو انجام بدی.
,و این شد که منم به جمع چند شغله ها اضافه شدم البته برعکس اونا از چند جا حقوق نمیگیرم فقط کارم زیاد شد نه حقوقم.
,مدیرعاملمون گفت: الان برای خرید این لیست برو و قبل رفتن یک مقدار تن خواه از امور مالی بگیر.
,پول رو گرفتم و راه افتادم سمت بازار.
,اولین مغازهای که دیدم رفتم داخل و لیست رو بهش دادم. اقلام رو جمع و جور کردن و گذشت روی میز بعدش فروشنده با حالت جدی گفت: فاکتور رو چجور بنویسم.
,واااا یاللعجب
,گفتم: خب با خودکار...
,خندش گرفت و گفت: مطمئنی با پاک کن ننویسم؟ فکر کنم تازه کاری؟
,گفتم: اره روز اول کارمه
,در حین نوشتن فاکتور ازم پرسید چند تا بچه داری؟ گفتم: یه پسر دارم. چند تا سوال بی ربط دیگه هم پرسید که دلیلشو نفهمیدم.
,پول اقلام رو پرداختم و رفتم که وسایل رو بردارم که گفت: چند تا دفتر و خودکار هم هدیه من به گل پسرت.
,گفتم: بابت چی؟
,گفت: بابت اینکه ازمن خرید کردی! هر وقت هم برای خرید اومدی بیا پیشم. حقت محفوظه...
,کپ کردم. نمی دونم چرا وسایل رو برداشتم و راه افتادم.
,دفترهای خوشگل و قشنگی بودن. از اون دفترهایی که پسرم هی بهم میگه بخر! اما نمی تونم آخه گرونه با پول هر کدومشون می تونم چندتا دفتر بخرم.
,یاد التماس هاش میفتم اشک تو چشام جمع میشه. بعد اینکه نمیخرم براش، چند ساعتی باهام قهر میکنه؛ اما دل نازکه و سریع به شرط اینکه دفعه بعد براش بخرم، آشتی می کنه.
,خدایا هیچ پدر و مادری رو شرمنده اولاد نکن
,آخه من یک لاقبا حقوقم کفاف خریدن این جور چیزها رو نمیده و همیشه هشتم گرو ده یازدهمه. خیلی وقته از گرو نهام دراومده.
,تو راه خیلی با خودم کلنجار رفتم که این دفترها حق منه یا نه.
,خب فروشنده هدیه داده بهم. من که عمدی نرفتم اونجا... و صد جور توجیه دیگه.
,از طرف دیگه پسرم قراره تو این دفتر مشق هاشو بنویسه. شاید مشق ریاضی یا قرآن. چیزی که با نوشتن اونا تو این دفتر یاد میگیره تو آیندش چه تاثیری داره؟
,تا دم دفتر با خودم کلنجار رفتم.
,و رسیدم دم دفتر مدیرعاملمون. در زدم و رفت داخل.
,با چند نفر داشت حرف می زد. تا من رو دید لبخندی زد و گفت: خسته نباشی.
,اقلام رو گذاشتم روی میز و دفترها رو روی اونا.
,پرسید اینا چیه.
,ماوقع رو توضیح دادم. مدیرعاملمون لبخندی زد ولی بقیه یه جوری نگام می کردن...
,یکیشون پرسید چرا بر نداشتی مگه لازمشون نداری؟
,گفتم: دوست ندارم پسرم روی دفتری که پولشو من با زحمت درنیاوردم، چیزی توش بنویسه و یاد بگیره.
,با تمسخر گفت: حالت خوبه؟ کجایی؟
,متوجه منظورش نشدم.
,مدیرعاملمون خاطره اشتباه من درباره فیش حقوقی رو به اونا تعریف کرد بعضی هاشون خندیدند بعضی هاشون نه!
,بعدش بهشون گفت: کاش همه مثل ایشون یاد بگیرن امانت دار باشن، کاش همه یاد بگیریم حتی در جاییکه که شبهه مال حرام است همه ورود پیدا نکنیم. بعدش با تاسف گفت: بعضی ها خائن به ملت اند و با حقوقهای نجومی کام مردم رو تلخ می کنن، عده ای دیگه با سوء مدیریتشون و اشتباهاتشون کام کارفرماها رو تلختر و بعضی ها با خوش خیالی شون به دشمن، آینده مردم رو به خطر میاندازند.
,برگشت و بهم گفت: دمت گرم خیلی خوشحالم کردی. من جوابی ندادم چون که فقط برای آینده پسرم این کار رو کردم...
,فاکتور و بقیه پولها رو بهش دادم و خواستم بیام بیرون ازم پرسید: فاکتور آژانس کو؟
,گفتم: با بی آر تی رفتم.
,خشکش زد! مگه با بی آر تی رفتن کار غلطیه؟
,اومد طرفم و کیسه دفترها رو داد بهم و گفت: من راضیم دفترها مال خودت!
,از کنار میز مدیرعاملمون تا دم در قیافه پسرم بعد از دیدن دفترها و خوشحالیش و البته آینده پسرم از جلو چشمم رد شد. تا دم در تصمیم رو گرفتم، دفترها رو گذاشتم روی میز اتاقم و شروع کردم به شمردنشون. پنج تا بود. دوتا از همکارام دوتا بچه دارن و من یکی...
,یه دفتر رو برداشتم و بقیه رو به همکارام دادم و خودکارها رو گذاشتم تو کشوی وسایل اداری شرکت.
,بعد وقت اداری شادان داشتم میرفتم خونه و تو فکر قیافه ذوق زده پسرم... بهش میگم که دفتر هدیه مدیرعاملمونه...
,نرسیده با ایستگاه اتوبوس یه دختر بچه پشت یه ترازوی درب و داغون نشسته بود. رفتم روی ترازو 77 کیلو بودم. گفتم چند میشه؟
,گفت:500 تومن
,دست کردم تو جیبم
,یا خدا فقط کارت اتوبوس تو جیبمه کیف پولم دفتر جا مونده... دفتر هم که تعطیله
,بهش گفتم. برگشت با لبخند گفت: مهمون من بی خیال
,عزت نفس یه چیز ذاتیه ... منم فقط دفتر خوشگل پیشم بود اونم دادم بهش. از خوشحالی پرید بالا و گفت: از امروز نامه هایی رو که برای بابام می نویسم رو تو این دفتر می نویسم!
,پرسیدم: بابات مگه کجاست؟
,گفت: رفته پیش خدا. مامانم میگه هر چی دوست داری رو تو دفتر بنویس. اگه بچه خوبی باشی بعد خوابت بابات میاد و همشو میخونه...
,گفتم: مامانت کجاست؟
,گفت: مواظب بچه های یه خانوم هستش. خونشون تو همین کوچه بغلیه. من هم هر روز اینجا میشینم تا کارش تموم شه...
,پرسید: ساعت چنده؟
,گفتم:5/5 عصر
,گفت: آخ جووون الانه که بیاد بریم خونه و برای بابام نامه بنویسم.
,حالم گرفته شد و راه افتادم. نا خواسته جلوی دکه روزنامه فروشی وایستادم و یه تیتر توجهم جلب کرد.
,سنگ تمام سخنگوی دولت برای مدیر نجومی سابق صندوق توسعه ملی
,او امانت دار کشور است
,پس این آقای امانت دار به بچه یتیمهایی که امانت خدا در دست مسئولین هستند، حواسش هست؟ با مسئولیتی که در صندوق توسعه ملی داشت چقدر اشتغال ایجاد کردتا هیچ پدر و مادری شرمنده اولاد نشه. راستی سخنگوی دولت باید سخنگوی قشر ضعیفی مثل من یک لاقبا باشه و سخنگوی قشر خیلی خیلی ضعیفتر مثل این دختر بچه و مادرش باشه اما فعلا...
,راستی امروز روز دختر هستش
,روز دختر رو به همه دختربچههای یتیم و دختر آقای امانتدار تبریک میگم...
]
ارسال دیدگاه