زانوهای بغل کرده در جوار شهدا/ بایدحس کنند خواهری کنارشان است
وقتی شهید می آورند و چند روزی با آنها هستی انگار یک رابطه ی دوستی رخ می دهد. همین که بهشان سلام میدهی و از احوالاتت میگویی انگار جزیی از تو شده اند .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ شبنم همدان در یادداشتی نوشت:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شبنم همدان ,
شاید حالشان خوب است . می نشینند بر سرسنگهای مزارشان و نظارهگر کسانی میشوند که میآیند به زیارت و با ذهنهای آشفته حمد و فاتحهای میخوانند.
بعد صدای دعاها و آرزوها را از دلهای زیارت کنندگان میشنوند و به همدیگر میگویند: با دیدن ما بازهم دنیا را جدی گرفتهاند.
,
وقتی شهید میآورند و چند روزی با آنها هستی انگار یک رابطهی دوستی رخ میدهد. همینکه بهشان سلام میدهی و از احوالاتت میگویی انگار جزیی از تو شده اند .در تب و تاب مراسم آرامش داری و همه ی تلاشت را میکنی تا آنهایی که دوست دارند در آنجا حضور داشته باشند قدری حض معنوی ببرند.حس کنند با تو هستند و از دریچه ی چشمان تو شاهد خبردادن پیدا شدن و رجعت پیکر شهیدی به خانواده اش باشند و یا وقتی مادری پیکر فرزندش را بغل گرفته و لالایی میخواند صدای او را بشنوند.حتی عطر گلابی که بر روی کفن پاشیده میشود به مشامشان بخورد.
بعد که شهدا بر دوش مردم میروند و در جاهایی که مقرر شده به خاک سپرده میشوند مثل این است که مهمانی تمام شده. شور و هیجان هر روزه ات تمام می شود.عزیزانت از تو جدا شده اند و یک چیزی توی دلت خالی است.
,
شاید حالشان خوب باشد. دارم به تک تک عزیزانم سر میزنم. به شهید بیست و چهار ساله ی خاک سپاری شده در فرماندهی ناجا، به شهیدبیست و یک ساله و رفیقش شهید شانزده ساله خاک شده در اردوگاه ابوذر که شب قبل از خاکسپاریش دلش خواست بیاید مقابل در منزل پیشمان یا بیشتر پیش مهمان مان ، یکی ازجاماندگان کربلای چهار.
آخرخود شانزده ساله اش یکی از کربلای چهاری ها بود.
,
اینجا بهشت است. در میان درختان با هوای خوب و لطیف کوهستان و صدای آب روان با هماهنگی و ربط و رابطه میشود زیارتشان کرد. میروم دو زانو مینشینم زیر پایشان. فاتحه میخوانم و جستجو میکنم وقتی را که سرم روی تابوتشان بوده. حتماً من را بیاد دارند.
شاید حالشان خوب باشد شاید هم نه. چه میدانیم... شاید ما را که دیدند و دردهای دنیایی ما را، دلشان خواست دوباره برگردند همانجا که بودند. شاید اینجا غریبترند شاید...
,
مینشینم زیر پای آن شانزدهسالهی غواص و به مادرش فکر میکنم. به خواهرش. یا پدرش.. دست میکشم روی سنگقبر. میخواهم حسم کند. حس کند خواهری کنارش است. شاید باوجود من حالش بد بشود شاید...با این فکر دستم را میکشم.
,
محتاج دعای آنها هستم. دلتنگ حضورشان. میترسم روزهای خوبم تکرار نشود. میترسم اگر بازآمدند من را دعوت نکنند...
برای روزهای مبادا لازمشان دارم. باید کنارم باشند. باید کنارمان باشند حتی اگر حالشان خوب نباشد اصلاً آنها همیشه از خودشان و حال خوب و بدشان گذشتهاند برای دیگران. این بار هم آنها شهید میشوند برای ما. برای خوب بودن ما...شهید میشوند و میآیند توی شهر...
شاید حالشان خوب باشد شاید...
,
,
مونا اسکندری/دلتنگ شهدا
,انتهای پیام /م
,]
ارسال دیدگاه