شهید سیدرضا مراثی به روایت همسر و فرزندان؛

حیف بود همسرم با مرگ عادی از دنیا برود/ محمدرضا ماند و یک سوال بی‌پایان: بابای من کجاست؟

حیف بود همسرم با مرگ عادی از دنیا برود/ محمدرضا ماند و یک سوال بی‌پایان: بابای من کجاست؟
سید رضا مراثی شانزدهمین شهید مدافع حرم و جانباز سال‌های دفاع مقدس است که امروز از زبان همسر و سه فرزندش روایت می شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج،  کدام جاذبه است که نگاه فرزند خردسال را در دل انسان کم فروغ می‌کند و دل را از زندگی و دیار منقطع ... این چه شوری است که انسان را آنچنان از تعلقاتش می‌رهاند که راهی جز فنا فی الله باقی نمی‌ماند و آخر سر به نقطه‌ای می‌رسد که مفهوم عشق در قطره قطره‌ی خون او مصداق یافته و عنوان بلند "شهید" را به خود می‌گیرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,

و این بار شهید سید رضا مراثی، فدایی حریم آل الله و شانزدهمین نور تجلی فرهنگ عاشورایی در جبهه‌ی مقاومت اسلامی که بی شک روایت ایثار و جوانمردی های او از زبان همسر و فرزندان که عمری را گاه هم‌نشین نفس های دل انگیز و گاه جانسوز فراق های حسرت بار بودند، بابی ارزشمند جهت شناخت این شهید والا مقام خواهد گشود.

,

در ادامه مشروح گفت‌وگوی صمیمی آناج با خانواده‌ی شهید مراثی را می‌خوانید؛

,

آناج: حاج رضا را برای ما معرفی کنید:

, آناج: حاج رضا را برای ما معرفی کنید:,

سهیلا گلباز، همسر شهید: سید رضا مراثی متولد پانزدهم فروردین 1348 در لیلان و پسر عمه‌ی من بودند. زمانی که بچه بودم به شوخی به ایشان می‌گفتم: « سیدرضا ازدواج کن و به تبریز برو تا ما نیز بتوانیم به خانه شما بیاییم» آن‌موقع به دلیل فوت والدینم من با پدر و مادربزرگم زندگی می‌کردم تا اینکه سید رضا به سن ازدواج رسید و همسر برادرش را برای خواستگاری به خانه ما فرستاد. پدربزرگم موافقت کرد و زندگی مشترک ما در سال 1372 شروع شد. سید امین، سید علی و سید محمدرضا ثمره ی این ازدواج بودند.

,

شهید مراثی سپاهی بود و بیشتر اوقات در ماموریت شهرهای مرزی حضور داشت. اوایل زندگی هفته ای یک روز به خانه می‌آمد و بیشتر در شهرهایی مثل بانه، سردشت و پیرانشهر حضور داشت.

,

 

,

, ,

 

,

آناج: از حضور شهید در دوران دفاع مقدس بفرمایید:

,

سید علی، فرزند شهید: بابا از جمله رزمندگان لشکر عاشورا بود که در هفده سالگی عازم میدان نبرد حق علیه باطل شد و بیش از 59 ماه سابقه‌ی حضور در جبهه را داشت. در عملیات‌های مختلفی هم از جمله کربلای پنج و بیت المقدس شرکت داشتند و از ناحیه‌ی کمر به درجه جانبازی رسیده بودند.

,

آناج: از خصوصیات اخلاقی سید بزرگوار بفرمایید؛

,

همسر شهید: سیدرضا خوش اخلاق بود، خیلی به نظم اهمیت می‌داد و بیش از هر چیزی تحصیل و آینده بچه‌ها برایش اهمیت داشت. در بیرون از خانه هم که همه او را فردی خوش مشرب می‌شناختند. با هر کسی متناسب با سنش هم کلام می‌شد. در بین پنج برادر سیدرضا از همه بشاش‌تر بود، به طوری که در نبود او دورهمی‌های فامیلی خیلی کسل کننده می‌شد. بعد از بازنشستگی از سپاه اخلاق و رفتارش بسیار تغییر کرد، مهربان‌تر از گذشته شده بود و برای بچه‌ها وقت بیشتری می گذاشت؛ به ویژه با فرزند کوچک‌مان محمدرضا خیلی راحت و صمیمی بود.

,

با جهاد علمی راه پدر را ادامه خواهیم داد

,

آناج: پسرها از پدر بگویند؛

,

سید علی: رابطه‌ی پدر و پسری خوبی بین ما حاکم بود. از هر فرصتی برای بودن در کنار ما استفاده می‌کرد. با هم به مسجد و هیئت می‌رفتیم و این اواخر خودمان بانی هیئت می‌شدیم. پدر خیلی روی درس خواندن ما حساس بود ولی متاسفانه ما کمی در این زمینه کوتاهی داشتیم. علاقه مند به رشته‌های پزشکی بود و دوست داشت دکتر شویم. قطعا راه پدر را با جهاد علمی ادامه خواهم داد.

,

فقط برای رضای خدا کار می کردند

,

تنها حسرتی که در دنیا داشت، رسیدن به مقام شهادت بود. زمانی که پیکر مطهر شهدای مدافع حرم را می آوردند با حسرت می گفت: «خوش به حال شان؛ من که هرگز لیاقت شهادت را ندارم!» به شدت منظم بود و هر کاری که انجام می‌داد جلب رضایت الهی مهمترین هدفش بود؛ فقط برای رضای خدا کار می‌کرد.

,

سید امین: در یک کلمه می‌توانم بگوییم پدرم معتقد به نظام جمهوری اسلامی بود و ولایت را با جان و دل قبول داشت. شاید این موضوع را همه در زبان بگویند ولی اینکه این حرف‌ها در عمل ثابت شود کار هر کسی نیست؛ در هر محفل و مجلسی که حضور داشت حتما ختم کلامش منتهی به ایشان می‌شد.

,

آناج: در کدام بخش و تیپ سپاه فعالیت داشتند؟

,

سید علی: در اوایل از نیروهای توپ خانه لشکر عاشورا بودند ولی چون از تیپ امام زمان شبستر نیرو خواسته بودند به آن جا رفتند. قبل از بازنشستگی هم مسئول هماهنگ کننده تیپ امام زمان (عج) شبستر بودند.

,


«سید علی»

, ,
,

آناج: اولین دفعه‌ای که می‌خواستند به سوریه بروند این مسئله را چطور در خانه مطرح کردند؟

,

همسر شهید: نخستین بار ایشان در سال 91 به سوریه اعزام شدند، در اعزام دوم از ناحیه‌ی دست جانباز شدند و در اعزام سوم بود که به آروزی خود که همان شهادت بود، دست یافتند.

,

آناج: از رشادت های پدر بگویید. همرزمان پدر در سوریه ایشان را چطور برای شما تعریف می کردند؟

,

 سید علی: سرهنگ محمدی یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستان پدر بود که هر سه بار با هم به سوریه اعزام شده بودند. مهم‌ترین شاخصه‌ای که آقای محمدی از پدر می گفت سخت کوشی بود. می‌گفت وقتی در منطقه حضور داشتند بابا فقط در شبانه روز سه ساعت می‌خوابید. حتی دو نفر راننده در اختیارش گذاشته بودند؛ از صبح تا عصر یک راننده همراهش بود چون توانایی این را نداشت که مانند پدرم بیدار و پرتلاش باشد و راننده پدر را عصرها عوض می‌کردند. هرجایی می‌دید کار خوابیده یا نیاز به کمک هست خودش وارد می‌شد، پا به پای بقیه کار می‌کرد.

,

برات شهادتش را در شب قدر گرفت

,

در سوریه هم با اینکه برای جهاد رفته بودند و از نظر شرعی مشکلی برای روزه نگرفتن وجود نداشت، اما ایشان در همان گرمای سوریه روزه می‌گرفتند. آقای محمدی می‌گفت شب قدری در حرم حضرت زینب (س) برای زیارت رفته بودیم سیدرضا آنقدر خالصانه عبادت می‌کرد که بی‌شک برات شهادتش را از همان شب گرفته است.

,

فرماندار حلب در مورد پدر من گفته بودند آقای مراثی فردی است که از چهره و سخنش صداقت لبریز است. رفتار پدر طوری بود که این سخن را فرماندار حلب در مورد او به کار برده بود. حتی در مورد لباس پوشیدنش این اخلاص را رعایت می‌کرد چون در پستی بود که می‌توانست هر زمان بخواهد لباس نو داشته باشد ولی این کار را نمی‌کرد. آنطور که آقای محمدی گفتند پدرم حتی پوتین‌هایی که پاره شده بود را نیز عوض نمی‌کرد و سعی می‌نمود آن‌ها را تعمیر کند. با الگو گرفتن از فرمانده نیروهای معمولی نیز به صرفه جویی ترغیب می‌شدند. در مورد سازماندهی غذا، آقای محمدی می‌گفتند در اولین روزی که آمدند غذا و توزیع آن را سازمان دهی کردند و از اسراف غذا جلوگیری نمودند طوری که هزینه های زیادر در این مورد کم شد.

,

, ,

آناج: به کدام یک از شهدا علاقه‌ی بیشتری داشت؟

,

سید امین: با شهید عباس عبدالهی و شهید علپیور از زمان قدیم دوست بودند و باهم رابطه‌ی نزدیکی داشتند؛ از شجاعت و پشتکار حاج عباس خاطرات زیادی برایمان تعریف می‌کرد.

,

آناج: زمانی که در سوریه بودند، شما ارتباط تلفنی با هم داشتید؟

,

همسر شهید: بله، هر روز و یا حداقل یک روز در میان حتما تلفنی در ارتباط بودیم. صبح روزی که به شهادت رسیده بود نیز با منزل تماس گرفت و در حد چند دقیقه با هم صحبت کردیم. گفت دوباره تماس می‌گیرم اما دیگر هرگز صدای او را نشنیدم.

,

آناج: از آخرین رفتن ایشان بفرمایید:

,

پیش از این هر وقت به ماموریت می‌رفتند، کار خاصی انجام نمی‌دادند اما در آخرین سفر تمام مسائل مالی و بدهی های خود را رسیدگی کردند. قبل از آخرین اعزام به شهرستان رفتیم تا با مادرشان هم خداحافظی کنند، حدودا ساعت یک و نیم شب به خانه رسیدیم برق نیز قطع شده بود و همه جا تاریک بود. با یک چراغ روشنایی کوچک خانه را کمی روشن کردیم و با همان نور کم به هر کس قرض و بدهی داشت را ریز به ریز نوشت. موقع خوابیدن خطاب به من گفت کاش وصیت نامه خود را نیز می‌نوشتم. من از این حرف سیدرضا خیلی ناراحت شدم و خطاب به او گفتم یعنی چه می‌خواهی وصیت نامه بنویسی؟

,

نگذاشتم وصیت نامه بنویسند و گفتم که می‌روی و ان شاءالله به سلامتی بر می‌گردی؛ نوع رفتن او در آخرین بار بسیار متفاوت بود موقع اذان صبح بیدار شد و نمازش را خواند و و به اتاق بچه‌ها رفت، بوسیدشان و راهی شد. از پنجره نگاهش می‌کردم، سه بار برگشت، خانه و کوچه را ورانداز کرد و رفت. من از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شدم. متوسل به حضرت زینب سلام الله شدم که خانم زینب (س)، سیدرضا را به تو می سپارم. او برای حمایت از  شما می‌آید به خاطر پسرش محمدرضا امانت ما را به سلامت به دستمان برسان.

,

حیف بود سید رضا با مرگ عادی از دنیا برود

,

آرزوی او شهادت بود. هر چند من هیچ وقت به او نگفته بودم ولی همیشه در ذهن داشتم او لایق شهادت است. خدمات زیادی برای امنیت کشور انجام داده و به ماموریت های دشواری رفته بود. زمانی که او از آرزوی شهادت سخن می‌گفت من تایید نمی‌کردم ولی در دل همیشه می‌گفتم اگر لایق شهادت باشد و قسمت شود خداوند شهادت را روزیش کند. خیلی زحمت کشیده است حیف است که با مرگ عادی از دنیا برود.

,

موقع رفتن به او گفتم که به خط مقدم نرو من نگرانم. در پاسخ به من گفت هرچه قضا و قدر الهی است پیش خواهد آمد و نگران نباش تو حتی مرا در خانه زندانی کنی زمان مرگ برسد خدا در همان خانه جان مرا خواهد گرفت و زندگی و مرگ دست انسان ها نیست.

,

آناج: از روز شهادت بگویید؟ چطور خبر شهادت را دادند؟

,

صبح روز شهادت با منزل تماس گرفت، سه دقیقه ای با هم صحبت نکرده بودیم که گفت کار مهمی پیش آمده و باید برود؛ علت عجله اش را پرسیدم جواب درستی نداد ولی بعدا فهمیدم می خواستند به عملیات بروند. به او گفتم بعد از اینکه کارت تمام شد با من تماس بگیرد ولی زنگ زد. محمدرضا دلتنگ بود او را به بیرون از خانه برده بودم و موقع برگشتن شماره ای از سید رضا ندیدم و تا شب منتظر تماسش بودم. به علی گفتم به حاجی پیامک بفرستد تا سیدرضا به خانه زنگ بزند ولی خبری نشد.

,

شب فامیل در شبکه های مجازی خبر شهادت را دیده بودند. همسر برادرشان سریع به منزل ما آمدند. قبل از رسیدن آنها از آیفون کوچه را نگاه کردم دیدم مردم زیادی جمع شده اند. رفتم پایین و پرسیدم علت جمع شدن چیست که گفتند پسر همسایه تصادف کرده برای همین اینجا هستیم. در واقع آن ها خبر شهادت را می دانستند و به دروغ می گفتند به خاطر تصادف جمع شده ایم.

,


«سید امین»

, ,
,

شنیدن خبر شهادت پدر در شب کنکور

,

سید امین: من فردای آن روز کنکور داشتم و در همان شب خبر شهادت را در کانال مدافعان حرم دیده بودم. وقتی خبر را دیدم به دختر عمویم که به منزل ما آمده بودند نشان دادم و او تایید کرد و گفت فعلا نمی خواهیم مادرت چیزی بفهمد.

,

نمی توانستم چیزی به مادرم بگویم و تا صبح به بهانه‌‌ی مرور درس‌های باقی مانده در اتاق خود ماندم. آن شب خیلی برای من سخت گذشت. صبح هم وقتی در کنکور شرکت کردم فقط توانستم دفترچه‌ی عمومی را جواب بدهم. از نظر روحی خیلی آشفته بودم و نمی توانستم لحظه‌ای آنجا را تحمل کنم.

,

همسر شهید: صبح روز پنجشنبه بود که برادرزاده‌ی حاجی گفت که عمو زخمی شده و دارند او را به ایران می آورند؛ من گفتم: «نه، اگر عمویت زخمی می شد حتما با من تماس می گرفت و می گفت چون هر موقع زخمی می شد در اولین فرصت به من اطلاع می داد. مثل سری قبل در سوریه که بلافاصله بعد از مجروحیت دستش با من تماس گرفته بود»

,

آناج: چطور به محمدرضای هشت ساله خبر شهادت پدر را دادید؟

,

همسر شهید: آقا سید قول داده بود که ما را یک سفر به سوریه ببرد و البته پیگیر کارهای حضور ما هم بود. محمدرضا هم از این جهت که به سوریه خواهیم رفت شور و شوق زیادی داشت.

,

صبح روزی که خبر شهادت آقا سید را آوردند محمدرضا خواب بود، یکی از اقوام او را به خانه خودشان برده بود و تصمیم بر این بود که مدتی به او چیزی نگوییم. همان روز یکی از دوستان خانوادگی در مورد خبر دادن به محمدرضا به مشاور زنگ زده بود که مشاور گفته بود باید خبر شهادت پدر را به کودک بگویید.

,

محمدرضا را نزد من آوردند و من پیش او گریه نکردم و او از من پرسید که پدرم کجاست؟ من گفتم که پیش خدا و بهشت رفته است در آن جا برای ما نیز خانه خواهد خرید و ما نیز به آن جا خواهیم رفت. دیگر هیچ چیزی نگفت. وقتی اعلامیه سیدرضا را در دیوار دید آمد و به من گفت  اعلامیه پدر را به دیوار زده اند و نوشته اند سید رضا مراثی شهید شده است.

,

, ,

اما در فرودگاه با دیدن تابوت پدرش بی‌تابی می‌کرد. یک عکس از پدرش داشت چندین روز همراه خود نگه می داشت و موقع خواب بالای سرش می گذاشت. به من گفت: « مامان می خواهم سوالی بکنم و جوابش را می دانم ولی جواب آن را تو به من بده و می‌خواهم از زبان تو بشنوم. مامان داخل تابوت چه چیزی بود؟ » جواب دادم پسرم پرچم بود چیز خاصی نبود. اصرار کرد نه می‌خواهم از زبان تو حرف راست بشنوم که واقعا در داخل تابوت چه چیزی بود؟  در داخل آن پدرم بود؟ من در عکس های گوشی های برادرم دیدم در داخل تابوت پدرم را  در داخل نایلون گذاشته بودند. کنجاوی کرده بود و در گوشی های برادرانش داخل تابوت را دیده بود. من به پسرها هم سپرده بودم  عکسی از پیکر مجروح پدر به او نشان ندهند. حتی نگذاشتم پیکر سیدرضا را هم ببیند، نمی‌خواستم آن ذهنیتی که از آخرین خداحافظی وجود دارد از بین برود.

,

همسرم محمدرضا را خیلی دوست داشت. زمانی که علی و امین کوچک بودند او زیاد در خانه نبود و صبح زود می رفت و شب برمی گشت ولی در مورد محمدرضا اینطور نبود و به همه کارهای مدرسه و خرید محمدرضا می رسید. موقع رفتن به آمادگی و کلاس اول خودش او را بدرقه می کرد و قرآن را بالای سرش گرفت و به راه انداخت. حتی سال قبل اجازه نداد محمدرضا سرویس مدرسه داشته باشد و گفت من بازنشسته شده ام و خودم محمدرضا را به مدرسه می برم و برمیگردانم و هر روز او را به مدرسه می برد و از مدرسه می آورد.

,

آناج: مهم ترین خواست قلبی شهید مراثی چه بود؟

,

سید علی: خواست قلبی پدرم عدالت بود. دوست داشتند در کل جامعه اسلامی اعم از ایران و سوریه و... عدالت برقرار شود و اعتقاد به این داشت جنگ سوریه جنگی ناعادلانه است. عدالت را درجامعه و کشورها مهم می دانست. در پادگان و تیپ نیز تلاش می کرد تا عادلانه رفتار شود.

,

همسر شهید: تلاش می کرد مبلغی که به عنوان حقوق از دولت و نظام می گیرد حلال باشد. اعتقاد داشت باید به اندازه پولی که از دولت می گیرد تلاش و کار کند.

,

سید امین: پدرم تنها شخصی بود که با لباس سرهنگی به کارهای مختلف رسیدگی می کرد. مثلا در حیاط پادگان به گل های آب می داد و اگر لازم بود مثل یک سرباز آستین هایش را بالا می زد و کار می کرد. وقتی همراه همکار پدرم به اتاق شان در پادگان رفتم او به ما گفت اینجا اتاق پدر شماست ولی بیشتر از او دیگران و ما در این اتاق بودیم. نمی گذاشت مقام و مسئولیت باعث غرور و خود بزرگی بینی خودش شود.

,

همسر شهید: یک بار خیلی دیر به خانه آمده بود. برادر زاده اش گفت برویم و از عمو شکایت کنیم و از پلیس بخواهیم او را در خانه زندانی کنند تا نتواند بیرون برود یعنی آنقدر با بچه ها مهربان بود که آن ها هم دوست داشتند بیشتر در خانه باشد و نسبت به همه مهربان بود.

,

آناج: کدام خاطره از شهید مراثی را هرگز فراموش نمی کنید؟

,

همسر شهید: هر سال یک روز در خانه ما میزبان هیئت می شدیم. وقتی سید رضا در سوریه دستش مجروح شد و ایران برگشت، اتفاقا در اولین روز پس از برگشت هیئت در منزل ما بود. دست آقا سید مجروح شده بود و داخل پلاتین گذاشته بودند. آن روز او نگذاشت هیچ کس متوجه مجروحیتش بشود و همانند قبل در تمام کارها مشارکت می کرد. البته باعث شد دستش کمی ورم کند و بعد از چند مدت که دوستانش فهمیدند و به عیادتش آمدند از اینکه آنروز با دست مجروح کار کرده بود، تعجب می کردند.

,

وقتی به ماموریت می رفت برخی از لباس هایش که کثیف شده بودند را می آورد تا بشوییم. وقتی می خواست از خانه به ماموریت برود بعد از پوشیدن لباس هایش درجه های خود را از شانه خود در می آورد تا هیچ کس متوجه درجه سرهنگی او نشود. وقتی از او می پرسیدم  چرا درجه هایت را در می آوری می گفت نمیخواهم همسایه ها در مورد درجه دار بودن من چیزی بفهمند. بگذار تصور کنند که فقط یه فرد ساده نظامی هستم.

,

سید علی: ما نیز در مدرسه گفته بودیم پدرمان در کارگزینی کار میکند و وقتی بچه ها خبر شهادت پدرم را شنیدند بیشتر آن ها باور نمی کردند.

,

سید امین: خودش از ما خواسته بود که این طور بگوییم.نمی خواست هیچ  کس بفهمد که مسئولیتی دارد.

,

آناج: اگر بخواهید خطاب به شهید جمله ای بگویید:

,

همسر شهید: از او می خواهم در قیامت شفیع ما باشند و صبر حضرت زینب سلام الله را به ما بدهند و من نیز سعی میکنم که بچه هایمان را براساس آنچه که او دوست دارد بزرگ کنم.

,

آناج: آقا محمدرضا تو چه چیزی به پدرت می گویی؟

,


«سید محمدرضا»

, ,
,

محمدرضا: از او می خواهم که مارا نیز به بهشت ببرد تا همیشه در کنار هم بمانیم.

,

سید علی: من یک درخواستی از پدرم دارم و می دانم که می شنود و از او می خواهم که سلام مرا به حضرت رقیه سلام الله برساند.

,

سید امین: می خواهم پدرم شفاعتم بکند. دلتنگش هستیم و بعد از این سن بیشتر محتاج حضور او بودیم، مطمئن هستم که پشت و پناه ما خواهد بود.

,

آناج: مطلب یا موضوعی را برای بیان کردن لازم می دانید بفرمایید.

,

سید امین: من یا مادر یا امین وقتی در مصاحبه ای حرف می زنیم و یا حتی هر خانواده شهید ابراز می کنند که شهادت ارزشمند است و ما افتخار میکنیم. در دنیای مجازی صحنه های گریه خانواده شهدا را قرار می دهند و ابراز میکنند اینها اعتقادی به شهادت ندارند و... من فقط یک جمله را در این مورد عرض کنم، اگر شخصی عزیز خود را در سانحه‌ای از دست دهد اگر به آن شخص دل داری دهی و اظهار همدردی کنی آرام می شود ولی در خلوت خود ناراحت می شود و گریه خواهد کرد. 

,

پدر ما برایمان عزیز بود و به خاطر از دست دادنش ناراحت هستیم و گریه میکنیم. ولی مرگ به وسیله شهادت طوری است که انسان در خلوت خود نیز در آرامش است.چون به خاطر اعتقاد به مصائب اهل بیت و.. این شهادت برایش قابل درک است.

,

, ,

اعتقادات خود را تقویت کنید

,

در مورد اعتقادات جوانان سوریه و افغاستان و نحوه ی عملکرد داعش همیشه صحبت می کردند. اینکه داعش به قدری حساب شده روی فکر و باور جوانان کار می کنند که اگر توپ و تفنگ هم نداشته باشند با شمشیر به جنگ می آیند. همیشه توصیه می کردند که از نظر اعتقادی خود را توقیت کنیم، زیرا تنها از این راه هست که شکست خواهیم خورد.

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه