گفتگوی خواندنی با آزاده قزوینی با ۳۱۶۱ روز اسارت:
شهادت مظلومانه شهید احمدخانی تلخترین خاطره دوران اسارت بود/ با برپایی نماز جماعت و مراسمات ماه محرم مخالفت میکردند
عالی نژاد نویسنده کتاب طومار سکوت یکی از آزادگان استانمان است که از 16 سالگی به اسارت بعثیها درآمده و توانست با افتخار دوران اسارتش را پشت سر بگذارد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شاخص، همواره در طول تاریخ انسانهایی بودهاند که با رشادتها و پایمردیهای خود توانستهاند در یاد ملت ایران باقی مانده و هیچگاه گذشت زمان موجب فراموشی آنها نشده بلکه به یک اسطوره تبدیل شدهاند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شاخص، ,آزادگان سرافراز از جمله این مردان تاریخی هستند که با شجاعت و دلاورمردیهای خود برگ زرینی بر تاریخ حماسه ایرانیان افزودند؛ دلیرمردانی که با صبر و استقامت برای همیشه نام خود را در دفتر مجاهدت و ایثار ۸ سال دفاع مقدس با افتخار ثبت نموده و سهم عظیمی از فتح قله پیروزی را همراه شهدای گلگون کفن به خود اختصاص دادند.
,۲۶ مرداد سالروز بازگشت عزیزان آزاده به ایران اسلامی است؛ کبوتران مهاجری که پس از سالها کوچ و اسارت از قفس آزاد شده و با سردادن نغمه خوش رهایی به آشیانه خود بازگشتند و تولدی دوباره را آغاز کردند.
,ضمن تبریک این روز به تمامی آزادگان سرافراز به سراغ یکی از آنان رفته و مصاحبهای با ایشان ترتیب داده ایم.
,
صفرعلی عالی نژاد یکی از آزادگان عزیزی است که از سن ۱۶ سالگی به اسارت درآمده است.
همزمان با فرراسیدن سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، با این آزاده عزیز به گفتگو نشستیم.
همزمان با فرراسیدن سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، با این آزاده عزیز به گفتگو نشستیم., صفرعلی عالی نژاد یکی از آزادگان عزیزی است که از سن ۱۶ سالگی به اسارت درآمده است.
همزمان با فرراسیدن سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، با این آزاده عزیز به گفتگو نشستیم.,
,
در چه سالی به جبهه اعزام شدهاید و در چه عملیاتی شرکت داشتید؟
, در چه سالی به جبهه اعزام شدهاید و در چه عملیاتی شرکت داشتید؟,از سن ۱۶سالگی یعنی ۲۷ آذرماه سال ۶۰ از طرف پایگاه زینبیه قزوین و به عنوان نیروی بسیج عازم جبهه شدم، ابتدا قرار بود به کردستان اعزام شوم که به خاطر عملیات مطلع الفجر مسیر عوض شد و ما را به گیلان غرب بردند.
,در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟
, در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟,یک ماه بعد از اعزام به جبهه بنا شد که ما را به منطقهای که قرار بود عملیات مطلعالفجر صورت بگیرد ببرند به همین خاطر شبانه سوار ماشین شده و به سمت محل عملیات به حرکت درآمدیم و چند کیلومتری منطقه پیاده شدیم و ادامه راه را تا آنجا به صورت پیاده طی کردیم، دم دمای نماز صبح به محل عملیات رسیدیم و با همان پوتینی که به پا داشتیم و تیمم، نماز جماعت صبح را برپا کردیم(شاید آن مخلصانه ترین نماز زندگی ام بود) طولی نکشید که متوجه شدیم عراقیها ما را محاصره کردند.
,عملیات مطلع الفجر برای گرفتن تپهای به نام تپه گچی بود که تسلط بر آن برای بچهها خیلی مهم بود و چندین عملیات هم برای آن صورت گرفته بود و عراقیها می دانستند که دوباره به آن تپه حمله خواهیم کرد، بنابراین عملیات ما ناموفق ماند.
,بعد از روشن شدن هوا من دیگر کسی را اطراف خودم ندیدم، مجروح شده بودم و به همراه ۳مجروح دیگر به مدت ۳ در منطقه محاصره عراقی ها بودیم که روز سوم من قصد فرار از منطقه را داشتم که ناگهان عراقی ها متوجه شدند و با رگبار به من تیراندازی و مرا به اسارت درآوردند و چند همرزم دیگر نیز نتوانستند دوام بیاورند و به شهادت رسیدند.
,از چه ناحیهای مجروح شدید؟
, از چه ناحیهای مجروح شدید؟,از ناحیه کتف و سر و صورت آسیب ناچیزی دیده بودم اما دست راستم آسیب جدی دیده بود و به کلی از کار افتاد.
, ,
,
, از دوران اسارت برایمان بگویید؟
, از دوران اسارت برایمان بگویید؟,به محض اینکه به اسارت دشمن درآمدم و مرا چشم و دست بسته به اتاق بازجویی بردن؛ من در خواست کردم چشمم را باز کنند ابتدا امتناع کردند اما بعد از اصرارهای مکرر چشمهایم را باز کردند.
,باید خود را سرباز معرفی می کردم چون اگر میفهمیدند من به صورت داوطلبانه به جبهه آمدهام شکنجههای سختی میدادند و مرا مجبور به گفتن تمام اسرار میکردند و من به صورت زیرکانه هر چه را سوال کردند آنها را به ترفندهای خاص دست به سر کردم؛ سپس مرا به اتاقی برای شنکجه برند و با انواع شکنجه ها اولین پذیرایی را از من انجام دادند.
,رفتار عراقیها با شما چگونه بود؟
, رفتار عراقیها با شما چگونه بود؟,بعثیها با ما برخورد خوبی نداشتند و شرایط را برای نیرویهای ایرانی بسیار سخت میگرفتند از نظر وعدههای غذایی شرایط بدی داشتیم و تمام وعدههای صبحانه ما طی ۹ سال به اندازه یک استکان چای خوری آش و وعدههای ناهار مقدار کمی برنج با خورشتهایی که به نوعی فقط شامل آب رنگی میشد، بود.
,از نظر سرویس بهداشتی نیز در مضیقه بودیم به گونهای که از ظهر امروز تا روز بعد درب سلول را قفل میکردند تا فردای آن روز نمیتوانستیم از سرویس بهداشتی استفاده کنیم.
,اما خوشبختانه علیرغم تمام سخت گیریهایشان، ما جمهوری اسلامی کوچک و پنهانی در محل اسارت تشکیل داده بودیم و در مواقع مناسبتها برنامه ریزی میکردیم که با تدابیر امنیتی و به دور از چشم سربازان عراقی مراسماتی برگزار کنیم البته ما نگهبانی از بین خودمان داشتیم که از پنجره رفت و آمد سربازان عراقی را کنترل میکرد و به محض احساس خطر به بچهها اطلاع میداد.
,عراقیها با برپایی نماز جماعت مخالفت میکردند و به نوعی از نماز جماعت وحشت داشتند و فقط گاهی اوقات در برخی اردوگاهها با کنترل رفت و آمد سربازهایشان نماز جماعت میخواندیم.
,در ماههای محرم با هرگونه دعا و سینه زنی مخالفت میکردند، البته ما به صورت پنهانی در ساعات مشخصی به این کارها می پرداختیم.
,به خاطر دارم که ماه محرم سال ۶۱ چهار نفر از خواهران را به اردوگاه ما آوردند، عراقی ها تهدیدهای لازم را کرده بودند که در ماه محرم حق ندارید هیچگونه اقدامی انجام دهید و در آن زمان کتابهایی از طرف صلیب سرخ برای مطالعه به ما می دادند و من در آن زمان مشغول مطالعه بودم که متوجه شدم صدای نوحه تمام اردوگاه را فرا گرفت، وقتی پشت پنجره رفتم متوجه شدم صدا از اتاق خواهران می آمد و آنها بیپروا با صدای بسیار بلند نوحه میخواندند و بعد از چند دقیقه، اتاق مجروحین نیز با آنها همصدا شدند و با سینه زنی جواب دادند و در آن زمان آژیر خطر عراقیها به صدا درآمد و با چوب و چماق به سمت اردوگاه ها حمله کردند و ما هم آماده بودیم که در صورت گذشتن از خطوط قرمز در برخورد با خواهران عکس العمل نشان دهیم اما خوشبختانه فرمانده عراقیها عاقلانه عمل کرد و دستور داد با شلاق و چوب به در و پنجره بزنند و خواهران را مجبور به سکوت کردند، سپس وارد اتاق مجروحین شدند و افراد سالم را جدا کرده تا برای تنبیه ببرند و ما نیز فقط از پنجره نگاه میکردیم .
,یکی از مجروحین را که برای تنبیه برده بودند متوجه شدند از ناحیه پا مجروح است سپس با خشونت و هل دادن او را به سمت مجروحین هدایت کردند و او در مسیر برگشت چند بار زمین خورد که هر بار با اللهاکبر برخواست ناگهان با اللهاکبر سوم، طنین الله اکبر کل اردوگاه را فرا گرفت؛ زمانیکه عراقیها دیدند نمیتوانند کنترل کنند از تنبیه گذشتن و بعد افراد را به اردوگاه منتقل کردند و تمام شب را به صورت آشکارا شروع به نوحه خوانی و سینه زنی کردیم در حالی که میدانستیم فردای آن روز تنبیهی در انتظار ما خواهد بود.
,فردای آن روز که عاشورا بود به ما صبحانه ندادند و از هر اتاق چند نفر را گلچین کرده و برای تنبیه بردند و بعد بقیه بچهها را به تونل وحشتی که عراقیها به صورت دو ردیفی با کابل برق ما را محاصره و با کابل بر سر و صورتمون میزدند، بردند.
, ,
,
, سال بعد یعنی سال ۶۲ واکسنی به بهانه واکسیناسیون در برابر بیماریها زدند و طی چند روز محرم همه با تهوع و بدن درد مواجه شدیم و مراسم با حال کمتری انجام گرفت.
,وی در ادامه با اشاره به خاطرهای از سید آزادگان یادآور شد:
, وی در ادامه با اشاره به خاطرهای از سید آزادگان یادآور شد:,حدودا ۱۶ آسایشگاه بودیم و در هر اتاق ۱۵۰ نفر اسکان داشتند، یک روز شنیدیم از اتاق روبرویمان یکی از اسراء بدون اجازه از کیسه کسی چیزی برداشته و وقتی این خبر به گوش حاج آقا رسید قرار شد یک سخنرانی ۲۰ دقیقهای به صورت کنترل شده در آن اتاق داشته باشند و همه منتظر بودیم تا ایشان نکوهش کنند اما برخلاف انتظار همه ایشان تمام ۱۵۰نفر جمعیت اتاق را مسوول این حرکت دانستند و بعد فرمودند ما که اینجا به جز خدا و خودمان کسی را نداریم چرا باید از نیاز همدیگر آنقدر غافل و بی خبر باشیم و از دردها و مشکلات یکدیگر خبر نداشته باشیم تا کسی به ناچار و بدون اجازه و خجالت زدگی چیزی بردارد و به همه سفارش کرد که بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم تا خدایی ناکرده چنین مشکلاتی پیش نیاید.
, ,
,
, خانواده تان چگونه از اسارتتان مطلع شدند؟
, خانواده تان چگونه از اسارتتان مطلع شدند؟,خانوادهام فکر میکردند من شهید شدهام اما با پیگیری صلیب سرخ و بعد از چهل روز خبر زنده ماندنم به خانوادهام رسید.
,چگونه از اخبار ایران مطلع شدید؟
, چگونه از اخبار ایران مطلع شدید؟,ما از طرف صلیب سرخ هر ۲ ماه یک بار سهمیه داشتیم و میتوانستیم ۶ خط برای خانوادههایمان نامه بنویسیم و در جواب نامه، خانواده در ۶ خط بعدی پاسخ میدادند و پاسخ هر نامه گاهی اوقات تا ۶ ماه طول میکشید تا به دستمان برسد.
,تلخترین خاطره اسارتتان را برایمان بگویید؟
, تلخترین خاطره اسارتتان را برایمان بگویید؟,تلخترین خاطرهام شهادت شهید مظلومی بنام مجتبی احمد خانی بود، ایشان سربازی بودند که روحیه ایثارگری و آزادگی بالایی داشتند؛ در دوران اسارت نظافت سرویس بهداشتی نوبتی بود و هر اتاقی موظف بود به مدت یک ماه سرویسهای بهداشتی را نظافت کند اما یک روز مجتبی نوبتها را به هم زد و گفت از این به بعد میخواهم به تنهایی سرویسهای بهداشتی بچهها را تمیز کنم و بدون نوبت این کار را انجام دهم، با این کارهایش مورد توجه تمام اردوگاه قرار گرفته بود.
,مجتبی سرطان روده گرفت و دکتر صلیب سرخ و عراقیها تایید کردند که حداقل تا ۶ماه زنده میماند و ما به هر دری زدیم که ایشان ماه آخر در کنار خانواده خود باشد و همه هماهنگ شدیم که این موضوع را به صلیب سرخ اطلاع دهیم اما متاسفانه پیگیریهای صلیب سرخ هم فایدهای نداشت و سرانجام مجتبی در دوران اسرات به دور از خانواده اش ذره ذره مثل شمع آب شد و به مقام شهادت نائل آمد و عراقیها او را خیلی مظلومانه به گوشهای از قبرستانهای خود منتقل و دفن کردند.
,چطور از زمان بازگشتتان به کشور مطلع شدید؟ و چه حسی داشتنید؟
, چطور از زمان بازگشتتان به کشور مطلع شدید؟ و چه حسی داشتنید؟,عراقیها زمانی میخواستند خبر مهمی بدهند از صبح زود آهنگ هیجانی خاصی پخش میکردند به یاد دارم صبح روز چهارشنبه بود که اعلام کردند ۴ بعدازظهر میخواهیم خبر مهمی در مورد صلح ایران و عراق بگوییم و با توجه به ۲ سال بعد از پایان جنگ هیچ خبری از تحویل و تعویض اسرا نبود، سپس چهارشنبه غروب بیانیه خوانده شد و ساعت ۴ اعلام کردند ما میخواهیم از مناطقی که ایران نسبت به آنها حساس است عقب نشینی کرده و مناطق را به آنها پس دهیم و روز جمعه اولین گروه اسرا تا را به ایران میفرستیم.
,با شنیدن این خبر شور خاصی ایجاد شد و فردای آن روز با آمدن صلیب سرخ یقین پیدا کردم که گفتهشان واقعیت دارد و روز جمعه من با هزار نفر اول به ایران بازگشتم و خوشحالم که توانستم با با افتخار اسارت را پشت سر بگذارم.
, ,
,
, در مورد کتابتان بگویید؟
, در مورد کتابتان بگویید؟,در زمان اسارت من شعر مینوشتم و در کار تئاتر بودم و بعد از بازنشستگی احساس کردم ناگفته هایی دارم که میتوانم آنها را در قالب خاطرات بنویسم؛ به همین دلیل کتابی کتابی به نام طومارسکوت زمان را در ۳۰۰صفحه نوشتم؛ این نوشتهها از روز اول اسارت تا بازنشستگیام را همراه است.
,کتاب طومار سکوت، ناگفته من با ۳۱۶۱ روز اسارت است؛ این کنتب در ۹ فصل و شامل بخش های زیر می باشد: در آغاز راه_در بند اسارت_نکته ها و لبخندها_واقعیت های تلخ_با سید آزادگان_روزنه های امید_از آزادی تا بازنشستگی_ذکر خاطرات من به قلم و بیان دوستان و همکاران_ اسناد و تصاویر.
,
در بخشی از این کتاب نوشتهام: اگر کسی میخواست با حاج آقا( سیدعلی اکبر ابوترابی) دیدار خصوصی داشته باشد و مشکل شخصی اش را مطرح کند می رفت پیش ایشان وقت می گرفت حاج آقا یک دفترچه کوچکی داشت آن را از جیب در می آورد و ورق می زد، در اولین جای خالی نام او محل و ساعت ملاقات را یادداشت می کرد و مثلاً می گفت: “دوشنبه هفته آینده ساعت ده صبح پای همین ستون” حاج آقا از این بابت سرش خیلی شلوغ بود، چون هرکسی با هر مشکلی که مواجه میشد سراغ ایشان می رفت، مثلاً یکی به دلیل اینکه همسرش نوشته می خواهد طلاق بگیرد، برای مشورت به ایشان مراجعه می کرد، دیگری به دلیل اینکه برای دخترش خواستگار آمده و خلاصه حتی کسی شب خواب آشفته یا نوید بخش هم می دید صبح برای گرفتن وقت به حاج آقا مراجعه می کرد.
,
حرف آخرتان؟
, حرف آخرتان؟,مردم عزیز قدر عافیت را بدانند و بدون توجه به شرایط اقتصادی و تحریمها پیرو خط مقام معظم رهبری حرکت کنند چراکه دشمن در تلاش برای نفوذ فرهنگی و اقتصادی است و چه بهتر است که مردم و مسئولین همه باهم مقابل دشمن ایستادگی کنند.
,
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر شاخص، کتاب طومار سکوت، ناگفته های آزاده ی سرافراز، صفرعلی عالی نژاد با ۳۱۶۱ روز اسارت است که به بیان سرگذشتش در زمان اسارت در زندانهای عراق می پردازد.
این کتاب به قلم حسن شکیب زاده در ۲۵۰صفحه و توسط انتشارات هدی منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.
کتاب طومار سکوت در ۹ فصل و شامل بخش های زیر می باشد: در آغاز راه_در بند اسارت_نکته ها و لبخندها_واقعیت های تلخ_با سید آزادگان_روزنه های امید_از آزادی تا بازنشستگی_ذکر خاطرات من به قلم و بیان دوستان و همکاران_ اسناد و تصاویر.
در بخشی از این کتاب آمده است: اگر کسی میخواست با حاج آقا( سیدعلی اکبر ابوترابی) دیدار خصوصی داشته باشد و مشکل شخصی اش را مطرح کند می رفت پیش ایشان وقت می گرفت حاج آقا یک دفترچه کوچکی داشت آن را از جیب در می آورد و ورق می زد، در اولین جای خالی نام او محل و ساعت ملاقات را یادداشت می کرد و مثلاً می گفت: “دوشنبه هفته آینده ساعت ده صبح پای همین ستون” حاج آقا از این بابت سرش خیلی شلوغ بود، چون هرکسی با هر مشکلی که مواجه میشد سراغ ایشان می رفت، مثلاً یکی به دلیل اینکه همسرش نوشته می خواهد طلاق بگیرد، برای مشورت به ایشان مراجعه می کرد، دیگری به دلیل اینکه برای دخترش خواستگار آمده و خلاصه حتی کسی شب خواب آشفته یا نوید بخش هم می دید صبح برای گرفتن وقت به حاج آقا مراجعه می کرد.
,
,
,
انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه