8 سال در بند رژیم بعث؛
از اسارت با بدن مجروح تا رسم مهمان نوازی عراقی ها
لحظه لحظه های اسارت با عبور از تونل سهمگین، زدن های بی شرمانه و... همه رسم مهمان نوازی عراقی ها از اسرای ایرانی همچون سید ربیع سیادت پور بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از مرآت، فرارسیدن سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی بهترین فرصت برای بازگویی خاطرات آزادگان در دوران اسارت است و نیاز است که نسل های امروزی، اسطوره های صبر و مقاومت را بیشتر بشناسند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت,به مناسبت فرارسیدن سالروز ورود آزادگان به میهن، با یکی از آزادگان سرافراز کشورمان که 8 سال در بند رژیم بعث بوده است همکلام شدیم.
,سید ربیع سیادت پور یکی از آزادگان سرفراز سمنانی است که در 21 سالگی در سال 60 به صورت داوطلبانه به جبهههای جنگ تحمیلی اعزام شد.
,یک سال بعد در عملیات رمضان و تیرماه سال 1361 به اسارت نیروهای بعثی عراق در آمد و تا سال 69 در اردوگاهها و آسایشگاههای مختلف در عراق دوران اسارت خود را به مدت 8 سال گذراند.
,
در ادامه گفتگوی خبرنگاران مرآت با سید ربیع سیادت پور رزمنده، جانباز و آزاده دوران 8 سال دفاع مقدس را بخوانید:
, مرآت,مرآت- لطفا خودتان را معرفی کنید؟
,سید ربیع سیادت پور متولد 1339 هستم. که در سال 58 در تاسیس جهاد سازندگی شرکت داشتم و در سال 60 هم مسئولیت جهاد مدارس در استان را عهده دار شد.
,مرآت- در چه سالی برای اولین بار به جبهه اعزام شدید؟
,در سال 60 اولین بار به جبهه رفتم و 2 ماه در آنجا بودم و بعد از مرخصی 3 ماهه برای کارهای بازسازی بعد از جنگ در سال 61 به جبهه اعزام شدم.
,مرآت- در چه سالی و در کدام عملیات اسیر شدید؟
,در عملیات رمضان که در ماه رمضان نیز بود در 24 تیرماه 61 به دست بعثی ها اسیر شدیم.
,مرآت-ماجرای اسیر شدنتان به چه شکلی بود؟
,عملیات رمضان عملیات بسیار گسترده ای بود بنده نیز در آن عملیات کارهای فرهنگی از جمله جمع آوری خاطرات از رزمندگان و... را انجام می دادم که همان موقع از ناحیه کتف و دست مجروح شده بودم طوری که فکر می کردم دستم قطع شده است و در آن عملیات بعثی ها ما را محاصره کرده بودند ولی ما تا غروب مقاومت کردیم تا وقتی که دیگر مقاومت فایده ای نداشت و یکی از رزمندگان لباس خود را درآورد و به نشانه تسلیم بالا برد.
,مرآت- پس وقتی که اسیر شدید شما مجروح بودید بعد شما وضعیتتان به چه شکل بود؟
,به شدت مجروح بودم طوری که مرا به بیمارستان بردند من بیهوش بودم و یک روز بعد بهوش آمدم طوری که وقتی چشمانم را باز کردم دیدم در بیمارستان هستم و 4 روز در آنجا بستری بودم در بیمارستان هم علاوه بر شکنجه جسمی شکنجه روحی هم می دادند طوری که پرستارها با وضعیتی مستهجن قدم می زدند و بد وبیراه به ما می گفتند.
,غبار اسارت در همانجا بر چهره ما نشست که حال و هوای بسیار سختی بود که چرا شهید نشدیم و یا برنگشتیم.
,
مرآت- بعد از مرخص شدنتان به کدام اردوگاه یا پادگان منتقل شدید؟
,مرا به پادگان قادسیه بصره منتقل کردند. در یک اتاقی که ظرفیت 100 نفر را داشت 400 نفر را جا داده بودند طوری که یک تعداد نشسته و برخی هم ایستاده بودند که 6 روز در آنجا بودیم از لحاظ امکانات بهداشتی در شرایط سختی به سر می بردیم.
,باتوجه به اینکه زخمی هم بودم و ترکش در بدنم بود حالت عفونت گرفت و کرم افتاد دلیلش هم این بود که در آنجا دارو و پانسمان کم بود.
,مرآت- آیا در آن روزها در پادگان رزمنده ای شهید شد؟
,بله. یک رزمنده ای 19 ساله از اصفهان به شدت زخمی بود و آن روز هم در کنار من بود طوری که سرش را روی پای من گذاشته بود، جالب این بود که وقتی که می خواست به شهادت برسد آخرای لحظات جان دادنش من روحیه به او می دادم وقتی که جان داد یک بوی خوشی از دهانش بیرون آمد که از آن روز تا به حال من این بو را استشمام نکرده ام.
,مرآت- بعد از پادگان به کجا انتقالتان دادند؟
,تعدادی از اسرا را با اتوبوس به بغداد برای بازجویی منتقل کردند که 3 روز نیز در آن اردوگاه بودیم که در آنجا تونل مرگ تشکیل داده بودند و شکنجه می کردند و بعد از آن به موصل انتقال دادند که 2 سال در آنجا بودیم.
,
مرآت- وضعیت آسایشگاه موصل به چه شکلی بود؟
,اردوگاه موصل 1200 نفر از بسیجیان و پاسداران و... حضور داشتند که در آسایشگاه های مختلف آنها را تقسیم کرده بودند
,وضعیت آسایشگاه نسبت به مکان های قبلی خیلی بهتر بود ولی آب را قطع می کردند و برای استحمام فقط آب سرد بود و هر 10 روز در میان آب را گرم می کردند.
,مرآت- به مناسبت محرم، ماه رمضان و... برنامه در اردوگاه برگزار می کردید؟
,بله. عراقی ها به طور کلی عزاداری ها و نمازجماعت را ممنوع کرده بودند ولی بچه ها نمازجماعت و مراسمات را برگزار می کردند.
,یک روز یکی از بعثی ها اسرا را جلوی آسایشگاه جمع کرد و گفت نماز ممنوع است که اسرا در جوابش گفتند ما نمازمان را می خوانیم آن بعثی گفت بخدا قسم 5 تا 5 تا شما را اعدام می کنم که اسرا گفتند ما برای شهادت آمدیم در اینجا بود که که گفت خب نماز بخوانید طوری که صدایی از شما بیرون نیاید.
,در محرم هم اسرا سینه زنی می کردند و طوری بود که دو تا آسایشگاه که از هم فاصله داشتند باهم همخوانی هم می کردند که عراقی ها 3 روز آب و غذا به ما ندادند.
,مرحوم ابوترابی در 4 اردوگاه با ما بود وقتی که دید برای خواندن نماز جماعت به اسرا گیر می دهند و شکنجه شان می کنند ایشان برای اینکه اسرا متوجه شوند که نماز فرادی بخوانند یک روز در وسط حیاط آسایشگاه نماز فرادی خواند و از آن روز به بعد همه از وی تبعیت کردند.
,یک نفر از صلیب سرخ مسیحی بود که با دیدگاه مرحوم ابوترابی مسلمان شد و دیگر به اردوگاه نیامد و بعدا متوجه علت نیامدنش شدیم.
,
مرآت- در مدت 8 سال به چند اردوگاه منتقل شدید؟
,در این مدت 8 اردوگاه را عوض کردم و علت جابجایی این بود که می گفتند این فرد مخل اردوگاه است و باید جابجا شود.
,مرآت- درخصوص مرحوم ابوترابی بگویید چگونه شخصیتی داشتند؟
,مرحوم ابوترابی قبل از بنده اسیر شده بود و آنقدر ازخودگذشته بود تمام هستی خود را برای اسرا گذاشته بود و مانند پدر برای تمامی اسرا پدری می کرد.
,در اردوگاه بودیم و عراقی ها اسرا را شکنجه داده بودند و به قدری مرحوم ابوترابی را شکنجه داده بودند که کابل از دست آن بعثی افتاد و ایشان خم شد و کابل را به دستش داد و آن بعثی نگاهی به او کرد و گفت ای کاش خمینی هم اخلاقش مثل تو بود که حاج آقا ابوترابی در جوابش گفت من هم شاگرد امام هستم و این درس ها را از ایشان گرفته ام.
,به طوری تاثیر گذاشت که فرمانده به او گفت ابوترابی من از این به بعد تسلیم تو هستم و تا جایی که بتوانم در اختیارت هستم مرحوم ابوترابی به او گفت یک خواهش از تو دارم این اسرا نیاز به راهنمایی دارند چراکه نمی خواهم در سختی باشند شما با دوستانتان صحبت کن که من هر چندوقت یک بار در یک اردوگاهی باشم من را با کتک به یک اردوگاه دیگر ببرید که بالادستی هایتان هم به شما گیر ندهند که همین هم شد.
,مرآت- آیا اسرا قرآن و نهج البلاغه هم می خواندند و یا کسی بود که حفظ کند؟
,در یک آسایشگاهی که 120 نفر در آن بودند فقط دو قرآن وجود داشت و به همه نمی رسید که بخوانند و بر سر تلاوت قرآن دائما دعوا می کردند و به خاطر همین باعث شده بود که تعداد بسیاری از اسرا قرآن را حفظ کنند.
,شهید فرخ نژاد اهل دزفول بود که فردی عارف و زاهد بود ما همدیگر را نمی شناختیم و در یک آسایشگاه دیگر بود یک روز به پشت پنجره آسایشگاهمان آمد و گفت آقای سیادت پور شما دعاها را بنویسید و در اختیار ما قرار بدهید
,کاغذ و خودکار در آنجا ممنوع بود و ما از پاکت برف و سیمان دفترچه یادداشت درست می کردیم و از عراقی ها خودکار را می دزدیدیم طوری که یکی از بعثی ها متوجه شده بود و می گفت به ژنو می روم و می گویم ایرانی ها دزد هستند و خودکار ما را دزدیدند و اگر خودکار را از دست کسی می گرفتند 15 روز انفرادی و شکنجه سختی به فرد می دادند.
,ما دعای توسل، کمیل و.. را می نوشتیم و در اختیار اسرا قرار می دادیم که در آخر به صورت منتخب مفاتیح درآمد و در هر آسایشگاهی یکی موجود بود.
,
مرآت-در بین اسرای ایرانی شخصیتی منفی که به بعثی ها کمک کند هم داشتید؟
,افرادی که به خاطر خستگی مجبور بودند به صورت دیگری خود را نشان دهند که شاید با اینکارها آزاد شوند در صورتی که این افراد خسر الدنیا و الآخره بودند و همانجا آنها رانگه می داشتند و آخر الامر هم همین افراد که به منافقین پیوستند دوباره آنها را به اردوگاهها برگرداندند.
,مرآت- از سمنان چه کسانی در اردوگاه با شما بودند؟
,احمد اسلامی- منوچهر حیدریان- مصطفی امامی و... با ما بودند
,مرآت- از شکنجه هایی که می کردند برایمان بگویید؟
,شکنجه ها خیلی شدید بود طوری که با کابل یکی از اسرا را زدن طوری که چشمش از حدقه بیرون زد.
,یا برخی از افرادی که اعتقاداتشان بیشتر از دیگران بود را شناسایی کرده بودند و آنها را به در وسط حیاط در زیر تیغ آفتاب در گودال می انداختند طوری که فقط سرشان بیرون بود و بدنشان زیر خاک بود.
,
مرآت- آیا بعثی هایی بودند که با شما همکاری کنند؟
,بله بودند ولی خیلی مخفیانه کار خود را انجام می دادند و می گفتند که مسلمان هستند و صدام باعث دشمنی بین این کشورها شده است.
,مرآت- برای رحلت امام خمینی(ره) در اردوگاه برنامه هم گرفتید؟
,بله مراسم ختمی برگزار کردیم و بعد هم بعثی ها با ما برخورد کردند و کسانی که برگزار کننده مراسم بودند را به کمپ 17 بردند که تمام تبعیدی های اردو گاهها در آنجا بودند که بنده هم یک سال و نیم در آنجا بودم.
,مرآت- بهترین و بدترین اردوگاهی که در آن بودید کدام اردوگاه بود؟
,خشونت بعثی ها برای ما سخت نبود سختی در موضوعات اعتقادات ما بود.
,چهار سالی که در رمادی 6 بودم برای ما خیلی سخت بود بچه هایی که اعتقادات سخت داشتند را از هم جدا کرده بودند و در فشار و شکنجه قرار داده بودند و افرادی را روبروی ما قرار دادند که فحش به نظام و انقلاب می دادند.
,موصل بهترین اردوگاهی بود که در دوسال اول اسارتم در آنجا بودم، اردوگاهی بود که در برگزاری مراسمات راحت بودیم و این اردوگاه دانشگاه بخصوصی بود.
,
انتهای پیام/رض
]
ارسال دیدگاه