همسر جانباز جنگ تحمیلی:

زندگی در کنار آقا محمد برایم افتخار است/دولتمردان به فکر اشتغال فرزندان ایثارگران باشند

زندگی در کنار آقا محمد برایم افتخار است/دولتمردان به فکر اشتغال فرزندان ایثارگران باشند
تمام مشکلات مربوط به همسرم را با جان و دل قبول دارم و تا آخرین لحظه زندگیم حتی یک بار هم شاکی نمی شوم، ولی مشکل بیکاری فرزندم را دیگر نمی توانم تحمل کنم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، خانم جهان احمدیان همسر آزاده سرافراز و جانباز جنگ تحمیلی محمد تاک در گفت و با پیشمرگ روح الله گفت: سال 1349 در روستای رشنش مریوان به دنیا آمدم. به خاطر برخی کاستی ها و مشکلاتی که دامن گیر اهالی روستاهای کردستان بود هرگز نتوانستم وارد مدرسه شوم و به همین خاطر خیلی زود با کارهای زنان روستایی آشنا شدم و کمک کار مادرم شدم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا، , پیشمرگ روح الله,

 

,

همسر برادرم، آقا محمد را به خانواده ما معرفی کرد. آن زمان رسم نبود که عروس و داماد در شب خواستگاری با هم حرف بزنند و بعد از اینکه به تفاهم رسیدند، برای مراسم عقد و عروسی تصمیم بگیرند. آقا محمد داستان استارتش و هم چنین مشکلی که در دوران اسارت برایش پیش آمده بود را برای برادرم تعریف کرده بود و گفته بود حتماً باید این مشکل را با عروس در میان بگذارید.

,

 

,

بعد از مراسم خواستگاری، برادرم با من صحبت کرد و از ناراحتی و مشکل آقا محمد برایم گفت. اما من تصمیمم را گرفته بودم و دوست داشتم که خدمتگذار یک جانباز جنگ تحمیلی باشم. چند سال قبل از نیز یکی از برادرانم ـ شهید انور احمدی ـ که در خدمت سربازی به سر می برد به شهادت رسیده بود و من با روحیات و عواطف خانواده شهدا و ایثارگران آشنایی داشتم و به همین خاطر دوست داشتم جوانیم را صرف خدمت به یکی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس نمایم.

,

 

,

تابستان سال 1369 من و آقا محمد زندگی مشترکمان را شروع کردیم. البته زندگی ساده و بی آلایش من و همسرم در کنار پدر و یکی از خواهران آقا محمد شروع شد و من همسرم در یکی از اتاق های کوچک خانه پدر همسرم زندگی می کردیم.

,

 

,

من از مشکل اعصاب و روان همسرم اطلاع داشتم و بعد از ازدواج شاید هر روز منتظر بودم که برای اولین بار شاهد آن باشم، ولی این اتفاق چند ماهی به درازا کشید. گاهی پیش خودم فکر می کردم شاید حال همسرم خوب شده است. ولی اطرافیان می گفتند: این بیماری به این زودی ها خوب نمی شود و حمله تشنج زمانی اتفاق می افتد که مسئاله و یا مشکلی فکر و ذهن فرد بیمار را برنجاند. به همین خاطر سعی می کردم زندگی مشترکمان همواره با کمترین چالش همراه باشد.

,

 

,

چند ماهی بعد از عروسی من و آقا محمد، یک شب حال همسرم خراب شد. با وجود اینکه از لحاظ روانی خودم را برای این اتفاق آماده کرده بودم، ولی زمانی که حال خراب همسرم را دیدم، خیلی ناراحت شدم. ساعت نزدیک 2 بعد از نصف شب بود که متوجه حال غیر عادی همسرم شدم، سریع از خواب بیدار شدم و پدر همسرم را بیدار کردم. آقا محمد تمام لباس های تنش را تکه تکه و سر و صورتش را زخمی کرده بود. من خیلی ترسیده بودم و گوشه اتاق نشسته بودم و گریه می کردم.

,

 

,

پدر همسرم، سر آقا محمد را روی زانویش گذاشته بود و صورتش را نوازش می کرد و من هم آن طرف نشسته بودم و آرام آرام گریه می کردم. تا طلوع آفتاب نتوانستم چشم روی چشم بگذارم؛ وقتی به چهره معصوم همسرم نگاه می کردم، دلم می شکست و بیشتر گریه می کردم. دیدن آقا محمد در آن وضعیت عزم من را برای ادامه زندگی و خدمت کردن به ایشان بیشتر از قبل راسخ می کرد.

,

 

,

صبح که آقا محمد از خواب بیدار شد، دیدم همان محمد چند روز و چند ماه قبل است. خیلی خوشحال بودم که حال همسر خوب است و تمام اتفاقات شب گذشته تمام شده است. وقتی با همسرم صحبت کردم متوجه شدم که از اتفاقات شب گذشته چیزی به یاد نمی آورد و این مسئاله نشان می داد که حمله تشنجی تمام اختیارات را از همسرم سلب کرده و همسرم بدون اختیار لباس هایش را تکه تکه کرده بود.

,

 

,

از آن روز تصمیم گرفتم که تمام وقت در خدمت همسرم باشم و زمان مصرف قرص و داروهایش را لحظه به لحظه به ایشان یادآوری کنم و در پخت و پزهایم مراقب باشم که غذایی مخالف طبع همسرم تهیه نکنم که حالش خراب نشود. چون حمله تشنج، وقت و زمان مشخصی ندارد، تصمیم گرفتم که هیچ گاه همسرم را تنها نگذارم و همیشه در کنارش باشم.

,

 

,

با اینکه سعی می کردم همیشه همسرم را همراهی کنم تا ایشان هیچ گاه به تنهایی از منزل خارج نشوند، ولی زمانیکه همسرم به محل کارش مراجعه می کرد، مجبور بودم ایشان را تنها راهی کنم. همسرم به تنهایی از خانه بیرون می رفت ولی تمام فکر و ذکر من را نیز با خودش می برد.

,

 

,

بعد از مدتی دیدم که تعدادی از همسایه ها دست آقا محمد را گرفته اند و ایشان را به طرف خانه می آورند. سر و صورت آقا محمد زخمی بود؛ ابتدا فکر کردم همسرم با کسی دعوا کرده است، ولی بعد متوجه شدم که ایشان به ناگاه دچار حمله تشنج شده اند و به همین خاطر با صورت به زمین خورده اند. دیدن این وضعیت بیشتر از قبل پریشانم می کرد؛ ولی من عهدی با همسرم بسته بودم و به هیچ وجه حاضر به شکستن آن نبودم.

,

 

,

من باید رژیم غذایی خاصی را برای همسرم تدارک می دیدم و بر اساس آن برای ایشان غذا می پختم. همواره مجبور بودم که در دو ظرف جداگانه غذا طبخ نمایم؛ یکی برای همسرم و دیگری برای خودم و فرزندانم. این مسئاله باعث شده بود حتی اقوام نیز مراعات حال ایشان را بکنند و در دو ظرف غذا طبخ نمایند. این کار باعث می شد که همسرم غذای مخصوص خودش را بخورد.

,

 

,

گاهی وقت ها طولانی شدن زمان مصرف دارو و یا خوردن غذای خارج از رژیم غذایی و یا عصبی شدن، آن قدر زود تأثیرش را می گذارد که آقا محمد به ناگاه نقش بر زمین می شوند؛ بارها اتفاق افتاده که آقا محمد کنار سفره غذا حالشان خراب شده است و با صورت بر روی سفره افتاده اند.  

,

 

,

تمام این حوادث و اتفاقات باعث شد که طی این 26 سال که از زندگی مشترک من و همسرم می گذرد، همواره در کنار ایشان باشم. حتی سر سفره هم سعی می کنم کنار ایشان بنشینم و از ایشان مراقبت نمایم.

,

 

,

فرزندانم از زمانی که بچه بودند، با بیماری پدرشان آشنا شدند و هر کدام از آن ها امروز و با گذشت چندین سال که در کنار پدرشان هستند و شاهد بیماری پدرشان بوده اند، وقتی با صحنه ای که پدرشان تشنج کرده روبرو می شوند، ناراحت می شوند و شروع می کنند به گریه کردن. اشک های فرزندانم در حالیکه صورت پدرشان را نوازش می کنند، دیدن دارد.

,

 

,

گاهی که حال همسرم خراب می شود، شروع می کند به داد و بیداد کردن و حتی اذیت و آزار من، ولی من سعی می کنم ایشان را آرام کنم. وقتی فرزندانم این صحنه ها را می بینند، خیلی ناراحت می شوند، ولی کاری از کسی ساخته نیست و باید زمان بگذرد تا ایشان آرم شوند. ولی همین که حال همسرم خوب می شود، چیزی از اذیت و آزار من به یاد نمی آورد، من هم سعی می کنم چیزی از آن لحظات برای ایشان بازگو نکنم، مبادا خجالت بکشند. در واقع همسرم عاشقانه من را دوست دارد، ولی کسی که به این بیماری دچار است، در لحظه حمله تشنجی دیگر عشق و محبت و زن فرزند نمی شناسد نمی شناسد.

,

 

,

من تمام مشکلات مربوط به همسرم را با جان و دلم قبول دارم و تا آخرین لحظه زندگیم یک بار هم شاکی نمی شوم، ولی مشکل بیکاری فرزندم را دیگر نمی توانم تحمل کنم. فرزندم ـ آرمان ـ مدتی است که درسش را تمام کرده، ولی بیکاری امانش را بریده است. وقتی جگر گوشه ام با حزن و اندوه از بیکاریش سخن می گوید، دلم آتش می گیرد.

,

 

,

بیکاری فرزندان شهدا، جانبازان و آزادگان امروز به یک معزل در جامعه ما تبدیل شده است و دولت مردان ما باید به فکر ایجاد کار مناسب و اشتغال فرزندان نسلی باشند که همه هستی خود را فدای انقلاب و دست آوردهای آن کردند. من به عنوان همسر جانباز می توانم مشکل اعصاب و روان همسرم را تحمل کنم و به این کار هم افتخار کنم، ولی نمی توانم مشکل بیکاری فرزندم را تحمل کنم.

,

 

,

همسرم نباید به هیچ وجه ذهنش را درگیر مسائل و مشکلاتی نماید که فشار روحی و روانی در پی دارد، ولی مگر می شود جگرگوشه جانبازی در خانه بیکار باشد و پدر جانباز با دیدن این صحنه حالش خوب باشد.

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه