گفت و گو با جانباز هشت سال دفاع مقدس؛

حاج احمد متوسلیان و ماجرای آن هفت نفر!/ اشک‌هایی که پشت شیشه‌های پنجره فریاد می‌زند

حاج احمد متوسلیان و ماجرای آن هفت نفر!/ اشک‌هایی که پشت شیشه‌های پنجره فریاد می‌زند
برادر شهیدان باغبان نوین اظهار کرد: روزی که حاج احمد بنده و شش نفر دیگر را به عملیات می‌فرستاد، به ما گفت شاید بعد شهادت پیکرهایتان نیز پیدا نشود، پس با خانواده‌هایتان خداحافظی کنید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ هر شهید جانبازی است که تمام وجود خویش و تمامت هستی‌اش را تقدیم داشته است و هر جانباز، شهید زنده‌‌ای است که در میان ماست و در حسرت وصال، به سر می‌‌‌‌‌برد و در اشتیاق پرواز به ملکوت و اتصال به حق می‌سوزد که گویی این زمین خاکی با تمام ناسپاسی هایش دیگر تاب جاماندگان از قافله‌ی ایثار و شهادت را ندارد. 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

جانباز سفیر نور است، نوری که از اعماق قلب شهیدان ساطع می‌شود ...

,

این بار با یک تیر دو نشان زده‌ایم؛ گفت‌وگو با رزمنده‌ی جانباز علی باغبان نوین، برادر شهیدان پرویز و یعقوب باغبان نوین که پس از سه سال حضور خالصانه در جبهه حق علیه باطل، عمر گران خود را در راه پاسداری از کیان نظام و انقلاب اسلامی و همچنین خدمت به مادر گذرانده است. علی باغبان نوین یکی از شش برادری است که همه جانانه در میدان نبرد هشت ساله ایستادند. او از خاطرات خود و برادران شهیدش روایت می‌کند؛ او به گفته‌ی خود، زبان گویای مادر پیری است که دیگر نای سخن ندارد ...

,

آناج: چه زمانی به جبهه اعزام شدید و چند سال داشتید؟

,

من، پرویز باغبان نوین که در اردیبهشت سال 61 در عملیات آزادسازی خرمشهر و یعقوب باغبان نوین در اسفند سال 62 در عملیات خیبر به شهادت رسیدند و سه برادر دیگرمان باهم در جبهه بودیم. یعنی شش برادر بودیم که همه به جبهه اعزام شدیم، دو برادر کوچک‌تر به شهادت رسیدند و ما نیز جانباز شدیم. من پیش از پرویز و یعقوب در سال 60 در اولین اعزام به کردستان رفتم، زمانی که بوکان در دست کوموله و دموکرات بود. آن زمان 20 ساله بودم.

,

, ,

آناج: در کدام عملیات ها شرکت کردید؟

,

در حضور سه ساله‌ی خود در جبهه‌های جنگ در عملیات‌های متعددی از جمله عملیات‌های برون مرزی که حاج احمد متوسلیان نیز در آن حضور داشتند، عملیات فتح المبین، بیت المقدس، مسلم بن عقیل و غیره شرکت کردم.

,

مسلم بن عقیل عملیاتی بود که موفقیت زیادی نداشت و اکثر رزمندگان و نیروهای اعزام شده را قتل عام کردند و من نیز مجروح شدم؛ به خاطر دارم یک بسیجی دیگر مجروح افتاده بود که من چفیه خود را باز کردم زخمش را بستم، می‌خواستم او را کنار ببرم اما در همان لحظه تیری به قلبش اصابت کرد و روی دستان من به شهادت رسید که حسرت آن لحظه را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. 

,

طرف دیگر چند نفر از رزمندگان مجروح افتاده بودند؛ بعضی‌ها اولین اعزامشان بود مثل حسن فغانی که مادرش هنگام اعزام او را به من سپرد؛ بالای سرش رفتم، خواستم کمکش کنم و او را با خود عقب برم اما هر چه اصرار کردم قبول نکرد و گفت اگر من همراه شما بیایم حرکت‌تان کُند می‌شود و به مشکل بر می‌خورید.

,

هیچ کس را به اجبار به عملیاتی نمی‌فرستادند

,

آن زمان که عملیات های والفجر چهار، درگیری‌های شلمچه و همچنین کشتار حجاج در مکه اتفاق افتاد، من نیز یک‌سَر 14 ماه در جبهه ماندم و با اینکه جزو پرسنل سپاه عاشورا محسوب می‌شدم، در هیچ عملیاتی مرا به اجبار به خط نفرستادند بلکه در همه‌ی عملیات‌ها داوطلبانه شرکت کردم.

,

در بعضی مواقع با مسئولان هم سر این مسئله بحثمان می‌شد؛ آنها  می‌گفتند دو برادرت در جبهه شهید شده‌اند و دیگر هیچ نیازی به اعزام تو نیست؛ هرچند فرزندی در راه داشتم و پدر و مادرم نیز دو پسر خود را از دست داده بودند، با این حال نمی‌توانستم جبهه را رها کنم.

,

آناج: حال با جود شهادت دو برادرتان چه اصراری به ادامه حضورتان در جبهه داشتید در حالی که خانواده  به شما نیاز داشتند؟

,

فکر حضور دشمن در خاک ایران، راحتمان نمی‌گذاشت

,

ما در این مورد احساس تکلیف می‌کردیم؛ هرچند آن زمان هنوز امام خمینی(ره) حضور در جبهه را واجب کفایی اعلام نکرده بودند با این حال وقتی به تجاوز دشمن و حضور دشمن در خاکمان فکر می‌کردیم، نمی‌تواستیم بی‌تفاوت باشیم. اما برخی خانواده‌ها قدری سخت گیری می‌کردند که این نیز طبیعی بود چون بالاخره خطرات جنگ قابل انکار نیست. من که رضایت پدر و مادرم برایم مهم بود به همراه شهید حسن شهری نزد آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز) رفتیم که نماینده امام در استان بود، تا از ایشان کسب تکلیف کنیم؛ آقای ملکوتی ضمن استقبال گرم از ما گفت: من نمی‌گویم جبهه نروید اما سعی کنید به نحوی رضایت پدر و مادرتان را جلب کنید.

,

ما هردو توانستیم رضایت پدر و مادر را جلب کنیم و غیر از آن چیزی دیگری برایمان مهم نبود چون هیچ چیز نمی‌توانست به اندازه‌ی حمله‌ی ناجوانمردانه به ایران مهم باشد. هرکسی هم که پایش به جبهه باز می‌شد نمی‌توانست پا پس بکشد چون به یقین می‌رسید که بودن در جبهه و جهاد در جبهه عین سعادت است و کسی هم دوست نداشت چنین سعادتی را از دست بدهد.

,

با همین تفکر بود که هر شش برادر به جبهه رفتیم و برای هیچ کدام ما، حضور یا شهادت دیگری دلیل نمی‌شد که سنگر را خالی کنیم.

,

آناج: از برادران شهیدتان بگویید:

,

یعقوب کوچکترین برادر ما بود که در 16 سالگی به جبهه رفت و پرویز هم که 18 سال داشت و از یعقوب بزرگتر بود، قبل از او اعزام شده بود. وقتی فرم‌های داوطلبی را در پایگاه توزیع کردند، یعقوب به آقای نوین فرمانده پایگاه گفت من هم می‌خواهم به جبهه بروم؛ او خیلی کم سن و سال بود و من زیاد راضی نبودم که به جبهه برود. از آقای نوین(شهردار سابق) خواهش کردم که با درخواستش موافقت نکند؛ او نیز به من اطمینان داد که او را در یکی از پایگاه‌ها سرگرم می‌کند. یعقوب به اتاقی رفت و با گریه فرم را تکمیل کرد. اما او که تقدیرش آسمانی بود، بلاخره اعزام شد و در اولین عملیات به شهادت رسید.

,

, ,

ماجرای تیرهای خلاص و فریاد یا علی(ع) ...

,

عراقی‌ها به همراه چند نفر دیگر به یعقوب تیر خلاص زده بودند! محمد پورنجف تعریف می‌کرد، ما از او که زخمی شده خوستیم با ما بیاید اما مثل دیگر مجروحان، قبول نکرد و هر لحظه که می‌گذشت عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌آمدند؛  خود را پشت خاکریز رساندیم، تانک‌های عرقی داشتند می‌رسیدند؛ یک افسر عراقی پیاده شد و با کلت خود، مقابل چشمان ما به مجروحان تیر خلاص زد! در این حین یکی از بچه‌ها با فریاد یاعلی از زمین بلند شد و با یک شلیک، افسر عراقی را به درک فرستاد و با مرگ او تانک‌ها و نیروهای بعثی همه عقب نشستند و منطقه آزاد شد.

,

آناج: آیا خاطره‌ای از فرماندهتان شهید مهدی باکری به یاد دارید؟

,

من در بخش پرسنلی سپاه عاشورا مسئول آمار لشکر بودم. وظیفه من و دیگر نیروهای تحت امر من این بود که باید قبل از هر عملیات آمار گردان‌ها را گردآوری می‌کردیم تاببینیم مثلا چند نیرو دارند، چند نفر ترخیص شده‌اند، چه تعداد مرخصی رفته‌اند و غیره. 

,

آقامهدی گفت: الله بنده سی! آمار باید مثل آیات قرآن دقیق باشد

,

روزی بی‌سیم به صدا درآمد، پاسخ دادم؛ آقامهدی بود؛ گفت: الله بنده‌سی! شما مسئول آمار هستی؟ گفتم بله. پرسید استعداد گردان‌ها چقدر است؟ من اطلاعاتی را دادم و پرسید دقیقا استعداد گردان‌ها چقدر است؟ گفتم فلان گردان حدودا 380 نفر است. گفت حدودا نه! دقیقا بگو ... من که حرفی برای گفتن نداشتم خودم را گم کردم؛ گفت الله بنده سی آمار باید مثل آیات قرآن دقیق باشد، اگر به شما قرآنی بدهند که یک آیه از آن کم و زیاد باشد، آن قرآن ناقص است و قابل اطمینان نیست. آمار شما نیز باید دقیق باشد، اگر یک نفر کم و زیاد بگویید آمارتان ناقص و غیر قابل اطمینان خواهد بود.

,

علی‌رغم اینکه برخی بسیجیان را به ناپختگی نظامی و غیر تخصصی بودن متهم می‌کردند، ولی ما تحت امر چنین فرمانده دقیقی قرار داشتیم که هرگز چه به نظر نظامی و چه به نظر مدیریتی خللی در کارش وجود نداشت.

,

ما کسانی مثل مصطفی مولوی را داشتیم که آب خود را به اسیر داد در حالی که لب‌های خودش از فرط تشنگی خشکیده بود؛ یکی از بچه‌ها گفت آقای مولوی این اسیر از سنگر در آمد و با شلیکی رفیق ما را به شهادت رساند! در پاسخ گفت اگر او را همانجا می‌کشتیم حق داشتیم، اما اکنون او اسیر ماست، ما در مورد او  مسئولیم.

,

آناج: شما که شش برادر در جبهه‌های جنگ حضور یافتید و پای آرمان هایمان خون داده‌اید، آیا تا بحال از راهی که در پیش گرفته‌اید، پشیمان شده‌اید ؟

,

ما به تکلیف عمل کردیم، زمانی هم که پا به میدان گذاشتیم چشم داشتی از کسی نداشتیم که امروز در برابر ناملایمات احساس پشیمانی بکنیم اما بابت مادرم خیلی گله دارم؛ او پیرزن 89 ساله‌ای است که نه قدرت راه رفتن دارد و نه نای حرف زدن؛ او در شرایطی زندگی می‌کند که حتی امکان مراجعه به پزشک هم ندارد.

,

مادرمان روزانه 13 قرص وارفارین مصرف می‌کند/ بنیاد شهید به مادرم بدهکار است

,

البته ما وظیفه‌ی خدمت داریم و زیر سایه‌اش نفس می‌کشیم اما خانه‌ی ما هفتاد پله دارد! مادر پیرم توان بالا و پایین رفتن از آن را ندارد و پزشکان نیز دیگر زیر بار نسخه بدون ویزیت نمی‌روند، هرچند که او روزانه 13 قرص وارفارین مصرف می‌کند تا خون به مغزش برسد و از سکته مغزی جلوگیری کند. هر ماه دو پرستار به منزل می‌آورم تا از مادرم خون بگیرند آزمایش بکنند. این درحالی است که بنیاد شهید چندین میلیون تومان به مادرم بدهکار است و با ادعای کمبود بودجه از پرداخت و پیگیری آن سرباز می‌زند اما با این مقدار، مادر من می‌تواست خانه‌ای دارای آسانسور خریداری کند و بتواند سر وقت نزد پزشک مراجعه کند. این بدهی از قبل قانونی است که مثل شاغلان و کارمندان، پس از گذشت سی سال از شهادت شهید، به خانواده اش پاداش پایان می‌دهند. البته این مبلغ پس از مرگ مادرم به هیچ دردش نمی‌خورد، مادر من امروز به این پول نیاز دارد.

,

مادران غریبی که پس از فوتشان فوج فوج مسئول به مراسم ختم می‌آید

,

در حال حاضر همسرم از این مادر شهید پرستاری می‌کند بدون اینکه حق پرستاری از بنیاد دریافت بکند؛ البته به ما گفتند که این مورد را پیگیری کنیم اما من گفتم ما چنین تمایلی نداریم، امروز نیاز ما حق پرستاری نیست ما به وظیفه خانوادگی خود علمل می‌کنیم هرچند برخی از مادران و پدران شهدا هم هستند که به تنهایی زندگی می‌کنند و کسی هم خبر از دردشان ندارد. هرچند پس از فوتشان فوج فوج مسئول به مراسم ختم می‌آید.

,

اشک‌هایی که پشت شیشه‌های پنجره فریاد می‌زند

,

مادرمان دیگر توان رفتن به وادی رحمت را ندارد و تنها دلخوشی‌اش این است که روزی شهیدی را تشییع کنندتا او پشت پنجره بنشیند و تماشایشان کند و اشک بریزد ... او همان مادری است که در زمان جنگ هر هفته دو شنبه‌ها و پنج شنبه‌ها به تشییع شهدا می‌رفت و اگر تشییعی هم در کار نبود جهت زیارت قبور شهدا به وادی رحمت می‌رفت.

,

, ,

آناج:از فضای جنگ و جبهه بگویید:

,

فضای جبهه توام با اخلاص، ایثار و مردانگی بود؛ هرچند برخی سعی داشتند در جبهه فضا را طوری جلوه بدهند که گویی سپاه هیچ حضور موثری ندارد؛ با این حال ارتش و سپاه مردانه دوشادوش هم‌جنگیدند.

,

ارتش و سپاه دوشادوش هم جانانه جنگیدند/ واکنش شهید صیاد شیرازی به شبهه پراکنی های مغرضان

,

در عملیات فتح المبین، ما بسیجی بودیم، آقای مصطفی مولوی فرمانده خط و جانشین آقا مهدی بود که هیچ درجه‌ای هم روی لباس هایش نداشت که مشخص کند چه سمتی دارد. همزمان ارتش نیز دسته‌ای درآن عملیات داشت و یک سرهنگ تمام نیز فرمانده آنها بود. هم سربازها و هم فرمانده ارتشی خیلی خوب همگام با سپاه و بسیج جنگیدند.

,

شهید صیاد شیرازی نیز درجوسازی هایی که سعی می‌کردند ارتش و سپاه را در مقابل هم قرار بدهند، در سخنرانی که در نماز جمعه  ایراد کرد، گفت من در دنیا دو افتخار دارم، اول اینکه یک ارتشی هستم، دوم سپاهی هستم و کارت سپاهی‌اش را نشان داد! این جمله تکلیف خیلی‌ها را مشخص و نقشه‌های خیلی‌ها را برآب کرد. می گفت: نگویید "ارتشی و سپاهی، دو لشکر الهی" بگویید "ارتشی و سپاهی یک لشکر الهی".

,

آناج: لطفا یک خاطره تلخ یا شیرین از جبهه‌ها برایمان تعریف کنید؛

,

البته همه‌ی خاطرات آن روزها در عین تلخی، شیرین هستند اما من ابتدا از حاج احمد می‌گویم؛ روزی حاج احمد متوسلیان ما را به یک عملیات فرستاد اما پیش از آن به ما گفت آنجایی که دارید می‌روید هیچ بازگشتی ندارد و قطعا شهید خواهید شد و به احتمال 90 درصد بعد از شهادت جنازه تان نخواهد آمد، پس به خانواده هایتان زنگ بزنید و بگویید دیگر با شما تماس نگیرند. او با ما اتمام حجت می‌کرد و ما هم که هفت نفر بودیم پذیرفتیم. با خانواده هایمان تماس گرفتیم؛ آن وقت‌ها همه‌ی خانه‌ها تلفن نبود، من با همسایه تماس گرفتم و گفتم به مادرم بگویید پای تلفن بیاید؛ صحبت کردم و همان طور که حاج احمد سفارش کرده بود گفتم تا دو ماه با شما تماس نخواهم گرفت.

,

پیش بینی‌های حاج احمد به حقیقت تبدیل شد

,

تمام پیش بینی های حاج احمد درست بود؛ از ما هفت نفر فقط سه نفر زنده بازگشتیم آن چهار شهید جنازه‌شان هم نیامد و اکنون در به در دنبال جنازه‌ی ایشان هستیم.

,

گل من یک نشانی در بدن داشت ...

,

همزمان با ما پسردایی‌ام شهید صابر مروت علی نیز در جبهه حضور داشت که شهادتش به لحاظ زمانی ما بین شهادت برادران من قرار گرفت. او نه سر به بدن داشت و نه پلاکی همراهش بود و  کسی نمی توانست شناسایی اش کند. دوستانش تعریف می کردند که در اثر اصابت تیر مستقیم، سرش از بدنش جدا شد. پدر شهید (دایی من) نیز رزمنده بود و به اتفاق هم با حکم بنیاد شهید به سه معراج شهدا (که پیکر شهدا را آنجا منتقل می کردند) در تهران، کرمانشاه و سنندج رفتیم. گفتم دایی جان! وقتی صابر سر به بدن ندارد تو او را از کجا خواهی شناخت؟! گفت پسر من دو نشانه دارد یکی آنکه در جایی از بدنش خال مانندی که حالت فرورفتگی داشته باشد، دارد و من اگر آن را ببینم حتما می شناسم. اتفاقا توانست پسرش را از روی همین نشانه ها در معراج شهدای سنندج شناسایی کند.

,

خاطره دیگر اینکه وقتی برادرم پرویز به شهادت رسید، من نیز در عملیات بودم، او در یک دسته و من در دسته دیگر؛ فرماندهمان نیز شهید تجلایی بود که در عملیات قبل از ناحیه پا مجروح شده بود و در بیت المقدس با عصا فرماندهی می کرد. با این حال من از شهادت پرویز بی خبر بودم تا اینکه پس از آرام شدن اوضاع به سنگرشان رفتم اما آنجا نبود. تا اینکه فهمیدم او شهید شده است ... آقای چینی فروش مسئول تعاون گردان ها به من گفت که به تبریز بروم اما به خاطر جریان عملیات امتناع کردم و گفتم می خواهم در جنگ حضور داشته باشم. گفتند حضور تو تسلای خوبی برای پدر و مادرت می شود، به خاطر آنها برو؛ من هیچ پولی نداشتم که خود را به تبریز برسانم. آقای چینی فروش به من 100 یا 200 تومان پول داد که می توانستم با آن خود را به تبریز  برسانم. قرار بود پیکر پرویز را در میدان شهدا تشییع کنند. پیش خود به پدر و مادرم فکر می کردم که الان چقدر پریشان و بی تاب هستند.

,

صلابت و افتخار در چشمان پدر و مادرم موج می زد

,

به مراسم تشییع رسیدم و دیدم دارند هشت شهید را تشییع می کنند، خواستم خودم را به مادرم برسانم و تسکینش بدهم اما در کمال ناباوری مادر و پدرم را با چنان صلابتی دیدم که نیاز به تسلای هیچ احدی نداشتند و خود مرا تسلا می دادند. مادرم دستانش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: علی جان ذره ای اندوه به قلبت راه نده که پسر ما با شهادتش افتخار آفریده است. 

,

 نیر حیدری

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه