خاطراتی از شهید شفیع زاده از زبان همرزمان

خاطراتی از شهید شفیع زاده از زبان همرزمان
از دکل 18 متری که دشمن اطراف آن را به شدت می کوبید بالا رفت و از آنجا مواضع دشمن را به دقت شناسایی نمود. چند ساعتی پیش ما ماند و آتش توپخانه را هدایت کرد و چنان آتشی روی سر مزدوران عراقی ریخت که دشمن را کاملاً زمین گیر کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از تبریز بیدار ز دکل 18 متری که دشمن اطراف آن را به شدت می کوبید بالا رفت و از آنجا مواضع دشمن را به دقت شناسایی نمود. چند ساعتی پیش ما ماند و آتش توپخانه را هدایت کرد و چنان آتشی روی سر مزدوران عراقی ریخت که دشمن را کاملاً زمین گیر کرد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

 

,
  • اندیشمند نظامی
,
  • اندیشمند نظامی
  • ,

    یکی از صحنه های جالبی که در عملیات والفجر 8 روی داد این بود که تعدادی از نیروهای مخصوص عراقی قصد داشتند در اول نخلستان های شهر فاو پیاده شوند و بعد بیایند کنار آب.

    ,

     

    ,

    اتوبوس های آنها پشت سر هم حرکت می کردند. توپخانه ما آن چنان آتشی روی سرشان ریخت که عاجز و درمانده شدند. بسیاری از آنها حتی فرصت نیافتند از اتوبوس های خود پیاده شوند.

    ,

     

    ,

    ما رفتیم بالای خاکریز و آنها را تماشا کردیم. دیدیم که چند گلوله توپ روی اتاق ماشین عراقی ها خورده و همه کشته و زخمی شده اند. کسانی هم که از آن مهلکه جان سالم به در برده بودند پا گذاشتند به فرار و در ادامه عملیات هم آن جاده  استراتژیک از بصره تا فاو قتلگاه عراقی ها بود. اسرای عراقی تعریف می کردند: یگانی که از بصره راه می افتاد، چون در طول جاده گلوله بر سرشان می ریخت و هر محل دژبانی که می رسیدند یا در هر ایستگاه کنترلی که توقف می کردند، تعدادی از نیروها یواشکی از ماشین ها و نفر بر ها پیاده می شدند و می زدند به بیابان و متواری می شدند.

    ,

     

    ,

    سرانجام وقتی به محل مأموریتمان می رسیدیم می دیدیم که نصف بیشتر نیروهای یگان یا زخمی شده اند یا فرار کرده اند حتی مقر لشگر 5 عراق هم که در کنار همین جاده استراتژیک بود مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت و فرمانده لشکرشان در آن محل کشته شد. یقیناً ابتکارات تخصصی و اندیشه نظامی شفیع زاده در والفجر 8 را می توان از عوامل پیروزی عملیات شمرد.

    ,

     « سردارسرتیپ پاسدار یعقوب زهدی »

    ,

     

    ,
    • نتیجه آموزش ها 
    ,
  • نتیجه آموزش ها 
  • ,

       ما نتیجه آموزش ها را در عملات والفجر 8 دیدیم. گارد ریاست جمهوری عراق قبل از آنکه به کارخانه نمک فاو برسد متلاشی شده بود. در هفته اول شروع عملیات که هنوز نه لنجی در کار بود و نه پلی. دستگاهی نبود که با آن بتوانیم لودر و بلدوزر را منتقل کنیم و خاکریز بزنیم. بسیجیان با خیال آسوده ایستاده بودند روی آسفالت. توپخانه چنان از آنان حمایت می کرد که به خاکریز احساس نیاز نمی کردند. در هفت روز اول عملیات، توپخانه توان پاتک های دشمن را گرفته بود. ما نزدیک 38 گردان توپخانه را قبل از شروع عملیات توی نخلستان ها جا داده بودیم .

    ,

     

    ,

    شفیع زاده گفت: شب اول بیشتر از 15 گردان از وسط نخلستان ها بیرون نیاورید. صبح آن روز هواپیماهای دشمن آمد بالای سرمان و عکسبرداری کرد و رفت. شب بعد شفیع زاده گفت: 5 گردان دیگر به این 15 گردان بپیوندند. و... و به این ترتیب شب آخر با 38 گردان دشمن را کوبیدیم بی آنکه دشمن از طرح حساب شده توپخانه ما با خبر شود و بتواند با ما مقابله نماید. نظر شفیع زاده این بود که: "ما نباید بگذاریم دشمن بفهمد استعداد ما چه قدر است باید دشمن را فریب بدهیم ..."

    ,

    « برادر مهدی وکیلی »

    ,

     

    ,
    • آتش دشمن
    ,
  • آتش دشمن
  • ,

    در عملیات والفجر 8 مسؤول دیدگاه شهید قاضی بودم. شفیع زاده به همراه دو نفر دیگر از برادران که چند قطعه عکس هوایی دستشان بود آمدند دیدگاه. سؤالاتی کردند و من اطلاعات لازم را در اختیار آنها گذاشتم. در آن هنگام هواپیماهای دشمن مواضع ما را بمباران می کردند. نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق با تمام تجهیزات از طریق جاده فاو – بصره به طرف مواضع ما می آمدند تا در مقابل عملیات ما پاتک نمایند.

    ,

     

    ,

    شفیع زاده سریعاً مواضع حساس دشمن را از نقاط مختلف شناسایی کرد. از دکل 18 متری که دشمن اطراف آن را به شدت می کوبید بالا رفت و از آنجا مواضع دشمن را به دقت شناسایی نمود. چند ساعتی پیش ما ماند و آتش توپخانه را هدایت کرد و چنان آتشی روی سر مزدوران عراقی ریخت که دشمن را کاملاً زمین گیر کرد.

    ,

     « برادر رضا سلیمانی »

    ,

     

    ,

    نحوه شهادت سردار

    ,
    • توپچی که از گلوله توپ نمی ترسد
    ,
  • توپچی که از گلوله توپ نمی ترسد
  • ,

     

    ,

    عملیات کربلای 10 که انجام شد برادر محتاج فرماندهی قرارگاه را بر عهده داشت من هم جانشین او بودم. چون پیشروی های در منطقه حاصل شده بود قرارگاه جابجایی داشت. دو قرارگاه داشتیم، یک قرارگاه تاکتیکی به نام شهید داوود آبادی که روی یال زده بودیم و قرارگاه اصلی هم در پایین ارتفاعات بود. برای رسیدن به آنجا باید از پل سیدالشهداء عبور می کردیم. برای تلفن زدن به قرارگاه اصلی برگشتم چون در قرارگاه شهید داود آبادی هنوز از تلفن های راه دور خبری نبود. می خواستم سؤالی از برادران بپرسم. تازه رسیده بودم آنجا که شفیع زاده هم آمد و پرسید: اینجا کسی هست؟ نه، همه تو قرارگاه شهید داود آبادی هستند. باید بروم آنجا. صبر کن تلفن بزنم بعد با هم برویم. نه ، برادر محتاج خواسته سریع بروم پیش آنها. بگذارید یک تلفن به برادر محتاج بزنم و دو تایی برویم سکوت کرد. هر چه اصرار کردم داخل سنگر نیامد در آستانه ایستاد و به سنگر تکیه داد. لبخندی زد و گفت: به برادر محتاج قول دادم اما چون شما هستید اشکالی ندارد قدری منتظر می مانم. دانستم او برای اینکه به قول خود وفا کند سخت به خود فشار می آورد. من ماشین ندارم. صبر کن مرا هم ببر. من تلفنی صحبت می کردم و شفیع زاده همچنان  کنار در ایستاده بود آقای بهشتی وارد شد. با ماشین آمده بود. شفیع زاده که معلوم بود برای رفتن خیلی عجله دارد با دیدن او فکری کرد و گفت: خوب حالا آقای بهشتی آمد شما با او بیا من رفتم. آنجا منتظرم هستند. چون یقین داشتم که اگر بیشتر معطلش کنم معذب می شود دیگر اصرار نکردم. هر جور میل شماست. راه افتاد و رفت. وقتی مکالمه من تمام شد ما هم بیدرنگ پشت سر او به راه افتادیم. منطقه نا آرام بود. گلوله های توپ اطراف ما روی زمین می ریخت. شفیع زاده مستقیم به جلو رفته بود. شاید برای سرکشی به سراغ یکی از گروه های توپخانه رفته بود  به این علت ما از او جلو افتادیم و رسیدیم به نزدیکی قرارگاه شهید داوود آبادی. پشت سر آن محل چشمه آبی بود. آنجا زمین مسطحی بود و یک سه راهی ایجاد شده بود یک راه می رفت به سوی قرارگاه شهید داوود آبادی و یک راه به سمت خطوط پدافندی ، چند بار هلی کوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرودآمده بودند. دشمن آنجا را شناسایی کرده بود و از ارتفاعات، آسوس، گوجار و شیخ محمد در آنجا دید داشت. گاهی وقت ها  سر و کله خصم در گولان پیدا می شد آن محل در تیرسشان قرار می گرفت. رسیده بودیم به جاده ای که تازه کشیده بودند جاده بعضی جاها پیچ می خورد و پهن تر می شد آتش دشمن سنگین بود. به برادر بهشتی گفتم نگهدار وقتی توقف کردیم باران گلوله توپ عراقی ها بود که برسر ما می بارید. ایستادیم و منتظر ماندیم تا منطقه کمی آرام شود بعد برویم. در همین حال و وضع شفیع زاده رسید. وقتی چشمم به او افتاد گفتم: کجا بودید؟ کاری این دور و برها داشتم. شما چرا اینجا توقف کرده اید. آتش دشمن زیاده. شما هم بهتر است کمی صبر کنید ممکن است خدای ناکرده اتفاق غیر مترقبه ای بیفتد. با لحنی که از تصمیم جدی او حکایت می کرد گفت: به آقای محتاج قول داده ام. باید بروم! پس از لحظه ای مکث افزود: توپچی که از گلوله توپ نمی ترسد. و بعد خندید و گفت: نباید روحیه خود را باخته و ضعف به خود راه دهیم.

    ,

     

    ,

    تصمیمش را گرفته بود. به صفای باطنش رشک بردم. معلوم بود که هراسی از کشته شدن در راه خدا ندارد. در آن وضعیت او رفت. فقط به این علت که به آقای محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبیدیم. او برای اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهی با وجود همه مخاطره ها بی تأمل راه افتاد و رفت. آنقدر به صدای اتومبیلش گوش دادیم و با چشم بدرقه کردیم که از دید ما خارج شد. در تمامی مدتی که آنجا توقف کرده بودیم فکرم پیش شفیع زاده بود و قلبم لحظه ای آران نمی گرفت. نگرانی و دلواپسی بی تابم می کرد.

    ,

     

    ,

    وقتی به قرارگاه رسیدیم از بچه ها پرسیدم: شفیع زاده اینجا هستند؟ گفتند: نه تعجب کردیم. یکی از بچه ها گفت: احتمالا ً برای سرکشی رقته به توپخانه 25 کربلا. برادر محتاج در فکر فرو رفته بود گفت: چون من به او گفتم توپخانه ها با مشکلاتی مواجه هستند حتماً رفته برای رفع مشکلات.

    ,

     

    ,

    دم به دم احساس نگرانی می کردیم. توی دلمان می گفتیم: الان می آید، یک ساعت دیگر می آید و مشتاقانه انتظار می کشیدیم. ساعت یک بعد از نصف شب بود که آمدند و به قرارگاه خبر دادند که یک نفر در اورژانس به هوش آمده و می گوید: شفیع زاده شهید شده؛ من که سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه می لرزید و هیچ به ذهنم خطور نمی کرد که او شهید شده باشد. باور نکردم و گفتم: حتماً اشتباه می کنند، خودم دیدم آمد این طرف دژبانی. اگر هم شهید شده باشد باید بدانیم کجا شهید شده اند. کسی را فرستادیم سراغ آن برادر زخمی. او هم آمد و گفت: که بله، برادر شفیع زاده به فوز شهادت نایل آمده اند. متأسفانه نرسیده به قرارگاه شهید داوود آبادی گلوله توپ روی قسمت جلوی ماشین، دقیقاً زیر پای شفیع زاده اصابت کرده بود. یا حسین مظلوم...

    ,

     

    ,

    هیجان سراپایم را گرفت. تبسم و سخنان او را موقع خداحافظی در نظر آوردم: توپچی که از گلوله توپ نمی ترسد.

    ,

     

    ,

    با یادآوری آن صحنه بغض گلویم را گرفت و بی اختیار اشک چشمانم را پر کرد.

    ,

    سردار سرتیپ پاسدارشهید  نور علی شوشتری

    ,

     

    ,

    ==============================================================

    ,

    زندگی نامه شهید شفیع زاده:

    ,

    مردی که توپخانه سپاه را راه انداخت

    , مردی که توپخانه سپاه را راه انداخت,

     

    ]

    به اشتراک گذاری این مطلب!

    ارسال دیدگاه