گفت‌وگوی ویژه با یکی از همراهان شهید مدنی؛

شهید مدنی برای امام خمینی چون مالک اشتر بود برای امام علی(ع)/ آقا گفت: من به حبیبی رأی می‌دهم؛ مردم گفتند: بنی‌صدر صد در صد!

شهید مدنی برای امام خمینی چون مالک اشتر بود برای امام علی(ع)/ آقا گفت: من به حبیبی رأی می‌دهم؛ مردم گفتند: بنی‌صدر صد در صد!
احمدی گفت: مردم بسیار اصرار داشتند که موضع انتخاباتی آقا را بدانند و ایشان نیز با اکراه گفتند: من به آقای حبیبی رأی می دهم اما واکنش نمازگزاران اندوه بزرگی را به وجود آورد .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از آناج، یکی از روزهای سال 1292 شمسی (1323 ق) در خانه‌ی باصفای آقا میرعلی از سادات محترم آذر شهر - کودکی پا به عرصه زندگی گذاشت که بعدها خدمات گرانقدری به اسلام و مسلمین کرد. عشق و ارادت پدرش به امیر مؤمنان علی (ع) او را بر آن داشت تا برای فرزندش یکی از القاب آن حضرت یعنی (اسدالله) را نام بگذارد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,

قلب لبریز از عشق و شعف به معارف اسلامی او را واداشت که سال‌ها در جوار بارگاه فاطمه معصومه(س)‌ماندگار شود و از محضر بزرگان دانش فقه،‌ اصول و فلسفه بهره مند گردد. سید مدنی در مدتی که در این شهر بود در پای درس آیت الله حجت کوه کمری و آیت الله سید محمدتقی خوانساری حاضر می‌شد و روز به روز به اندوخته‌های علمی خود می‌افزود و با شرایط سخت اقتصادی و فقر مالی آن عصر حوزه علمیه قم،‌ در دروس خود پیشرفت قابل توجهی می‌نمود.

,

سید اسدالله مدنی چهار سال در محضر امام خمینی حضور یافت و از دروس فلسفه، عرفان و اخلاق ایشان بهره فراوان برد و همین درس نیز موجب گشت امام را در مقام عمل بالاتر و برتر از مرز علم بیاید و عشقش نسبت به ایشان فزون یابد.

,

یکی از وجوه مهم زندگی ایشان نقشی بود که در شکل گیری و پیروزی نقلاب اسلامی و همچنین دوران دفاع مقدس ایفا نمودند. در واقع ایشان سردمدار مبارزات انقلابی در تبریز و اذربایجان شرقی و همچنین تمام مناطقی (همچون همدان) بودند که به آنجا تبعید می‌شدند.

,

طاهره احمدی ملا محمود، متولد 1339 در تبریز، از همراهان نزدیک شهید آیت الله مدنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و عضو گروه تحقیقات دفتر شورای انقلاب در تبریز بود که خاطرات دل انگیز وی گویای شخصیت خالص و پر آوازه ی این عالم و شهید بزرگوار در ایران اسلامی و دنیای اسلام است؛ همو که خواب راحت را از چشم منافقین، گروهک‌ها و دشمنان اسلام در منطقه ربوده بود.

,

در ادامه مشروح گفت‌گوی صمیمی آناج با طاهره احمدی را می‌خوانید؛

,

آناج: لطفا ابتدا از فعالیت‌های انقلابی خود پیش از پیروزی انقلاب و پس از آن، بگویید؛

,

خوشحال هستم که مدتی توفیق همراهی با شهید ایت الله مدنی را به دست آوردم. خانواده‌ی متدینی داشتیم که هرچند امکانات مالی خوبی برخوردار نبودیم اما از نظر مسائل دینی و مذهبی و حتی فعالیت‌های اجتماعی فعال و نسبت به آسیب‌های رژیم شاهنشاهی و تسلط طاغوت بر کشور آگاه بودیم و حتی برخی از اعضای خانواده و فامیل‌مان به جهت فعالیت‌های انقلابی و مخالفت با رژیم دستگیر و زندانی شده بودند.

,

, ,

در 29 بهمن سال 56 نیز وقتی از تجمع اعتراضی مردم در خصوص مطلب توهین آمیزی که درمورد امام خمینی منتشر شده بود، خبردار شدم، به همراه دو نفر از دوستانم از مدرسه (واقع در میدان دانشسرا) فرار کردم تا خود را به جمع مردم برسانم. وقتی داشتیم از مدرسه به طرف فرمانداری (محل استانداری فعلی) می‌رفتیم، لا به لای درختان نیروهای نظامی مسلح را دیدم که جهت مقابله با معترضان در حالت آماده باش بودند.

,

همه جا شلوغ بود و مردم با ماموران درگیر شده بودند؛ در این حین یکی از افراد فامیلمان را که در فرار از مدرسه به ما کمک کرده بود، دیدم؛ او در درگیری‌های پیش آمده زخمی شده بود. به من گفت که به خانه بازگردیم و ما نیز به سمت مسجد شهدا حرکت کردیم. مقابل فرمانداری یک ماشین فلوکس آبی رنگ دیدیم که فامیلمان از او خواست ما را به محله (چهارراه عباسی) ببرد.

,

در ماشین نشسته بودیم که متوجه شدم فامیلمان زخمی شده و از سرش خون می‌آید؛ ناخواسته و از سر ناشی‌گری به او اشاره کردم که از سرش خون می‌آید و کلاهش را روی سرش بکشد، غافل از اینکه راننده فلوکس خبرچین ساواکی هاست!

,

وقتی به چهار راه عباسی رسیدم از ماشین پیاده شدم و به خانه رفتم؛ تازه رسیده بودم که زن‌داداش همان آقا به خانه‌ی ما آمد و گفت ساواک او را دستگیر کرده و احتمالا به سراغ ما نیز می‌آیند و باید هرچه زودتر به جای امنی برویم. من این خبر را به دوستم رساندم تا او هم مخفی گاهی پیدا کند.

,

برادر کوچکم مرا تحویل ساواک داد!

,

خانواده‌ام مرا به باغی بردند و چند روز بعد که آب‌ها از آسیاب افتاد، پس از چند روز عمه‌ام (از فعالان انقلابی بود) به همراه مادرم به باغ آمدند تا مرا به خانه برگردانند؛ وقتی به چهارراه عباسی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، برادرم را (که کودکی بیش نبود) دیدم که دنبال یک جیپ می‌دود؛ جیپ از حرکت ایستاد و برادرم به من گفت آبجی این آقایان دنبال تو می‌گردند! و آن آقایان ساواکی‌ها بودند که مرا با خود بردند.

,

آن زمان خیابان عباسی انقدر ساخت و ساز نداشت و بیشتر قسمت‌های آن فضایی خاکی بود؛ در یک طرف ماشین را نگه داشتند  فرمی دادند تا من آن را پر کنم؛ یکی از ماموران که حداقل وجدانی هم داشت به راننده گفت پیش مردم برای این دختر خوبیت ندارد، بهتر است ما از ماشین پیاده شویم تا او فرم‌ها را پر کند و بعد برویم. بعد از پیروزی انقلاب من همان مرد را در دادگستری دیدم که مسئولیت گرفته بود.

,

در ادامه‌ی همین ماجرا قرار شد که در مورد اتهامی که به آن فامیلمان زده بودند برای شهادت در دادگاه حاضر شوم که قبل از آن با شناسنامه‌ی همسر آن آقا در زندان به ملاقاتش رفتم و باهم هماهنگ کردیم که اظهاراتمان یکی باشد. آن بنده خدا را (که به احد نوحه خوان مشهور بود) خیلی شکنجه کرده بودند و بعد از پیروزی انقلاب در اثر همان شکنجه‌ها فوت کرد.

,

انشایی که برای من جرم نوشته شد

,

یکبار نیز به خاطر یک انشاء نام مرا به ساواک گزارش کرده بودند!  اول دبیرستان بودم که معلم گفت در مد آرزوهایمان انشاء بنویسیم و من انشایم را در خصوص جنگ ویتنام آمریکا نوشتم. وقتی انشاء را می‌خواندم تمام بچه ها(حتی بچه هایی که به کاخ جوانان رفت و آمد داشتند) در سکوت مطلق کلاس گریه می‌کردند اما معلم به انشای من زیر 10 داده بود و من هم اعتراض کردم و در ادامه اعتراضم نام مرا به ساواک گزارش دادند و خبر آن توسط یکی از افراد فامیل که نامه رسان ساواک یا حزب ستاخیز بود، به من رسید.

,

به خاطر حجابم مرا یکسال از مدرسه محروم کردند

,

مدرسه اعلام کرده بود برای حضور در کلاس‌های درس باید بلوز و دامن به تن کنیم؛ من هم بلوز و دامن پوشیدم با یک شلوار و روسری؛ مادرم یک جلیقه بلند بالا نیز برایم تهیه کرد که پوشیده‌تر باشد. وقتی برای ثبت نام رفتم، مدیر مدرسه به من گفت: احمدی! اگر بدون شلوار و روسری نیایی ثبت نامت نمی‌کنم! به یاد دارم معلم فیزیک‌مان نیز آنجا نشسته بود و می‌توانست وساطت بکند، اما این کار را نکرد و من یکسال از مدرسه محروم شدم.

,

بعد که من مدیر مدرسه شده بودم، قرار بود چند دانشجوی کارآموز از دانشگاه تربیت معلم به مدرسه ما بیاید؛ وقتی آمدند دیدم مسئولشان همان دبیر فیزیک ماست؛ او را شناختم، او نیز مرا شناخت ... حرف‌ها و تحقیر هایش در ذهنم تداعی شد و می‌خواستم از او بپرسم تو می‌توانستی آن روز وساطت کنی اما چرا نکردی! و می‌خواستم برایش یادآوری کنم که آیا به خاطر دارید چقدر ما را به خاطر تفکرمان تحقیر می‌کردید اما امروز در جمهوری اسلامی مسئولیت گرفته‌اید؟! اما به خاطر جایگاه استادی‌اش و به این دلیل که روزی معلم من بود، ادب را رعایت کردم و چیزی به او نگفتم.

,

ما در جریان فعالیت‌هایمان تجربه‌های متعددی داشتیم اما پدرمان کاملا مراقب بود که ما سمت برخی از گروهک‌ها که از خط انقلاب منحرف شده بودند، نرویم و به ما می‌گفت در مراسم‌هایی که نام سازمان چریک های فدایی خلق، حزب توده و مجاهدین خلق در میان باشد، شرکت نکنید.

,

سال 57 در آستانه‌ی پیروزی انقلاب قرار داشتیم و کار به جایی رسیده بود که مردم در میدان دانشسرا مجسمه شاه را تخریب کردند؛ بالاخره امام آمد و ما در خانه همسایه مان که تلویزیون داشتند، آمدنشان را تماشا می‌کردیم.

,

آن روزها در جریان درگیری‌ها عده‌ی زیادی زخمی و مجروح می‌شدند که در بیمارستان به آنها خوب رسیدگی نمی‌کردند. ما بر اساس احساس تکلیف از خانه‌ها مواد دارویی، پانسمان، ملافه‌ها و پارچه‌های سفید جمع آوری کردیم؛ جمع آوری وسایل چند ساعتی طول کشید و من یک دفعه متوجه شدم کفشی به پا ندارم و با پای برهنه در کوچه و خیابان این سو و آن سو می‌روم.

,

پس از پیروزی انقلاب وارد مقر ساواک شدیم که تمام آثار شکنجه بر در و دیوار آن، از قبیل خون زندانیان و حتی لباس‌های زنانه، کاملا مشهود بود که در اقدام اول آنجا را پاکسازی کردیم.

,

در همان ایام بدقلقی‌های گروهک ها آغاز شد و در جریان درگیری با آنان نیروهای انقلابی مجروح می‌شدند و ما سعی می‌کردیم سراغ بیمارستان‌هایی برویم که با وجود پیروزی انقلاب هنوز فضای طاغوتی آن پاکسازی نشده بود و اتفاقات ناگواری در آن رخ می‌داد.

,

به عنوان اولین خبرنگار زن وارد صدا و سیمای مرکز استان شدم

,

به پیشنهاد مسئول دفتراستانداری وقت(آقای سبحان اللهی) به عنوان اولین خبرنگار زن وارد صدا و سیمای مرکز استان شدم که دکتر پورمحمد (رئیس دانشگاه تبریز) هم آنجا بود، اما محیط آنجا نیز مانند بیمارستان  وضعیت نابسامانی داشت به گونه‌ای که من از حضور در آن محل معذب می‌‌شدم. ضبط و میکروفونی به من دادند و بدون دستیار شروع به گزارشگری در رادیو کردم. به یاد دارم که این گزارشم در مورد غذاخوری‌ها که برای اولین بار در ماه رمضان بسته شدند و من سوژه‌ی مسافران ترمینال را انتخاب کردم و به گجیر رفتم اما آنجا در زمان شاه به محل فساد معروف بود و اراذل اوباش زیادی آنجا پیدا می‌شد من نیز به خاطر مزاحمت‌های آنها نتوانستم گزارشم را به انجام برسانم و منصرف شدم.

,

تنها کسی بودم که با دست خط شهید مدنی استخدام شدم

,

بعد از پیروزی انقلاب همزمان در صدا و سیما، فرمانداری و استانداری کار می‌کردم و از هیچ کدام حقوقی دریافت نمی‌کردم. چون آن روزها همه همّ و غم ما انقلاب بود و امام؛ اصلا به این چیزها فکر نمی‌کردیم. تا اینکه شهید مدنی امام جمعه‌ی تبریز شد و من در دفتر شورای انقلاب در محضر شهید آیت الله مدنی مشغول شدم و همچنین تنها کسی بودم که با دست خط شهید مدنی در آموزش و پرورش به عنوان معلم استخدام شدم.

,

آناج: چگونه با شهید مدنی آشنا شدید؟

,

اصلا به خاطر ندارم که در پی کدام اتفاق برای اولین بار خدمت شهید مدنی رسیدم اما دلچسب ترین دوران فعالیتم در شورای انقلاب بود چرا که در ارگان‌های دیگر نظیر استانداری و غیره ما را رد می‌کردند و پذیرشی برای امثال من وجود نداشت چون هنوز هم عصاره‌های طاغوتی در ادارات وجود داشتند؛ برای مثال یکی از اساتید دانشگاه تبریز که در فتنه 88 فعال بودند، از معاونان استانداری بود و به شدت ما را طرد می‌کرد. اما ما نیز از رو نمی‌رفتیم تا صرفا به تکلیف عمل کنیم.

,

آناج: مسئولیت شما در دفتر شورای انقلاب چه بود و تا چه حد با شهید مدنی رابطه داشتید؟

,

مردم را به ازدواج دخترانشان با سپاهیان ترغیب توصیه می کردند

,

در واقع من نیز جزو گروه تحقیقات دفتر شورای انقلاب بودم. کار گروه تحقیقات این بود که بین مردم و نهادهای مختلف می‌رفتیم و وضعیت آن‌ها را به آقا گزارش می‌کردیم. ایشان نیز به همه گزارش‌ها رسیدگی می‌نمودند و حتی آنها را در خطبه‌های نماز جمعه به مردم می‌گفتند. برای مثال برخی خانواده‌ها بودند که اوایل انقلاب به دلایلی راضی به ازدواج دخترانشان با سپاهیان نمی‌شدند؛ من این را به آقا گزارش کردم و ایشان در یکی از خطبه‌های نماز جمعه مردم را به ازدواج دخترانشان با سپاهیان ترغیب کردند.

,

, ,

آنان که روزی از انجمنی‌ها بودند امروز زیر سایه‌ی نظام وزیر و نماینده مجلس شده‌اند

,

شهید مدنی در مورد رسیدگی به مجروحانی که در جنگ یا درگیری با گروهک‌ها دچار آسیب می‌شدند خیلی حساسیت داشت و ما نیز به توصیه ایشان زیاد به بیمارستان‌ها سر می‌زدیم تا موارد مورد نیاز را به ایشان گزارش دهیم؛ در یکی از سرکشی‌ها متوجه شدیم که پماد گرامایسن (که به سرعت موجب بهبود زخم‌ها می شد) در بیمارستان‌ها بسیار محدود است. از یک سو کادر بیمارستان نیز با ما همکاری نمی‌کردند و از سوی دیگر نیروها انقلابی دو دسته بودند؛ انجمنی و پاکسازی که من با نیروهای پاکسازی فعالیت می‌کردم در حین آن به مجروحان نیز رسیدگی می‌کردیم. انجمنی‌ها (که زیر سایه نظام وزیر و نماینده مجلس شده اند) الان نیز مساله دار هستند و در خط به اصطلاح چپی حرکت می‌کنند.

,

بنی صدر به من گفت: به جوانی‌ات برس، چه کار به مجروحان داری؟!

,

روزی که بنی صدر به تبریز آمده بود، مقابلش ایستادم و گفتم مگر پماد گرامایسن چقدر هزینه دارد که بیمارستان برای درمان مجروحان از آن استفاده نمی‌کند یا می‌گوید پماد نداریم؟! بنی صدر نگاهی به من کرد و پرسید: چند سال داری؟ گفتم متولد 39 هستم؛ گفت: خیلی جوانی ... خیلی جوانی، حیف است تو را به خدا... خودت را خسته‌ی این کارها نکن، تو با مجروحان چه کار داری! با این برخورد نا خودآگاه بصیرتی نسبت به مشی او در خودم احساس کردم و گفتم چطور ممکن است آنجا عده‌ای جراحاتشان عفونت کرده و دارند می‌میرند و آن وقت این فرد به من می‌گوید به جوانی‌ام برسم؟! در حالی که همان جوانان بودند انقلاب کردند و در خط امام به این روز افتادند.

,

هرچند من آن زمان دانش آموز بودم اما خیلی از دانش آموزان هم فعالیت می‌کردند و تشکیل سازمان دانش آموزان مسلمان زیر نظر آیت الله مدنی، رسمی ترین تشکلی بود که بعد از انقلاب به دانش آموزان فرصت فعالیت داد و افرادی مثل آقای محمدحسین فرهنگی نیز از عاملین آن بودند.

,

آناج: نقش شهید مدنی را به عنوان رهبر دینی سیاسی در استان، چگونه تبیین می‌کنید؟

,

همان طور که اظهار می‌شود شهید قاضی امام خمینی آذربایجان بود، شهید مدنی نیز سایه امام در منطقه‌ی ما بود. ایشان هماهنگ کننده‌‌ی امور استان بود و جذبه‌ی بسیاری داشت و در اثر جاذبه و نفوذشان بود که افراد متعدد از هر قشری برای ملاقات با آقا به دفتر شورای انقلاب مراجعه می‌کردند. حتی یک روز که به منظور ارائه گزارش داشتم به اندرونی دفتر وارد می‌شدم، زنی را آنجا دیدم که به فساد مشهور بود! خیلی تعجب کردم، از آقا پرسیدم این زن برای چه اینجا آمده است؟ جای او در این دفتر نیست؛ اما آقا در پاسخ من گفتند: دخترم، فرزندم (قیزیم، بالام)! الان او مثل طعمه‌ای است که بیرون از دفتر گرگ‌های زیادی در کمین او هستند و اگر من او را طرد کنم به دام گرگ‌های وحشی می‌افتد.

,

آناج: لطفا از خصوصیات اخلاقی و رفتاری شهید بگویید:

,

آقا خیلی ساده زیست بود و با یک نگاه به در و دیوار دفتر شورای انقلاب می‌شد این را فهمید. دیوارهای گل مالی شده، کف آجری، درهای چوبی زوار در رفته که هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد که امام جمعه شهر، رئیس دفتر شورای انقلاب و نماینده امام، چنین زندگی داشته باشد. وقتی وارد اتاقش می‌شدیم هیچ فرش و پتو و صندلی در آن دیده نمی‌شد بلکه زیراندازش یک پوستین گوسفند بود و میز کوچک شیب داری هم در مقابل داشت. شهید یک دست لحاف و تشک هم داشت که شب ها روی آن می‌خوابید و روز ها آن را می‌بست و به عنوان پشتی استفاده می‌کرد. اگر اشتباه نکنم کاسه‌ی سفالینی هم داشت که در آن غذا می‌خورد.

,

نسبت به مجروحان و فقرا بسیار حساسیت داشتند

,

نسبت به بیت المال بسیار حساس بود و اجازه نمی‌داد ریالی نا بجا و نا حق استفاده شود. خیلی هوای فقرا و مجروحان را داشت و مدام ما را مجاب می‌کرد که از آنها گزارش بیاوریم و من که با ارگان‌های مختلف در ارتباط بودم، بیش از همه به ایشان خبررسانی می‌کردم. به بیمارستان‌ها و مناطق محروم شهر می‌رفتیم و از وضعیت نابسامان‌شان به آقا گزارش می‌دادیم؛ ایشان خیلی ناراحت می‌شدند و سریع ترتیب رسیدگی می‌دادند.

,

روایتی از فضای طاغوتی بیمارستان ها پس از پیروزی انقلاب

,

شاید خالی از لطف نباشد که این خاطره را برایتان تعریف کنم؛ روزی من نیز در دوره‌ی آموزشی مجروح شدم و مرا به بیمارستان انتقال دادند. اما کادر بیمارستان به من رسیدگی نمی‌کردند و من بدون مراقبت، در بدترین و کثیف ترین جای ممکن، در کف سالن رها شده بودم. دختر فلجی را دیدم که روی زمین، شان کشان نزد من آمد و نامم را پرسید و گفت: چه می‌خواهی؟ گفتم من خیلی تشنه‌ام! باز کشان کشان رفت و برای من آب آورد، اما آب گرم بود؛ گفت شنیدم قلب و جگر تو آسیب دیده و آب سرد برایت مضر است، برای همین آب گرم آوردم که تشنگی‌ات رفع بشود. تا روز مرخصی با او در ارتباط بودم و فهمیدم که او پدر و مادر خود را در درگیری از دست داده و عمویش او را در بیمارستان رها کرده رفته است.

,

پس از مرخصی یکباره با من تماس گرفت و وضعیت دختری را در بیمارستان به من گزارش داد؛ گفت اینجا دختری که عمل مغزی شده بود، برای رفتن به توالت از کادر بیمارستان کمک خواست اما آنها کمکش نکردند، تا اینکه او به تنهایی طرف سرویس بهداشتی رفت اما آنجا سرش گیج خورد و افتاد و در اثر ضربه‌ای که به سرش خورده است اکنون در کماست! حتی تعریف می‌کرد که حین وصل کردن دستگاه، برخورد ناشایستی با او کردند و وقتی هم که داشتند به او اکسیژن وصل می‌کردند با انبردست دندانهایش را هم شکستند! وضعیت بیمارستان ها قبل از پیروزی انقلاب نیز بر همین منوال بود که ادامه‌اش را در سال 58 نیز می‌دیدیم و برای پاکسازی محیط های این چنین در تلاش بودیم. لذا شهید مدنی دستور دادند موضوع آن دختر بیمار را پی گیری کنیم تا با عوامل این رفتار شنیع برخورد بشود.

,

کادر بیمارستان فهمیدند که خبر این اتفاق به وسیله‌ی دختر فلج درز کرده است چون آن لحظه فقط او شاهد واقعه بود. برای همین او را از بخش بیرون انداخته بودند و با من تماس گرفت.

,

یک حسرت بی‌پایان/ سر و سامانی که شهید مدنی به زندگی دخترک فلج بخشید

,

 شرایطش را به شهید مدنی گزارش دادم و گفتند او را به خانه خودمان ببرم؛ او مدت کوتاهی در منزل ما اقامت داشت و ما از او مواظبت می‌کردیم. یکبار آقا 500 تومان به خانه ما فرستادند تا کمک خرج نگهداری از آن دختر باشد اما پدرم صرفا برای اینکه خدمتی بلاعوض کرده باشد، آن پول را قبول نکرد اما تا آخر عمر حسرتش را می‌خورد و می‌گفت از اینکه آن پول را رد کردم، خیلی افسوس می‌خورم؛ چون اولا اگر آن پول را قبول می‌کردم، خیر و برکتش زندگی‌ام را فرا می‌گرفت و من آن برکت را از خود راندم. دوم ناراحتم از اینکه روی حرف آقا حرف زدم و پولی را که فرستاده بود قبول نکردم...

,

بعدها شهید مدنی برای آن دختر آپارتمانی خرید و شرایط ازدواجش را هم فراهم کرد. او و همسرش چند سال پیش فوت شدند.

,

همان طور که گفتم رسیدگی به مجروحان و خانواده‌های شهدا مورد تاکید آقا بود و در همین راستا روزی مرا مامور کرد تا به آدرسی بروم و گزارش اهل آن خانه را برایشان بیاورم. آن خانه را که در تخته‌ای داشت، پیدا کردم؛ در زدم ولی قدری طول کشید تا کسی پشت در بیاید و در این فاصله من صدای گلن گدن اسلحه‌ای را شنیدم (چون قبلا در دوره آموزش نظامی شرکت کرده بودم، توانستم صدای گلن گدن را تشخیص بدهم) و فهمیدم که داخل خانه افراد مسلحی وجود دارند اما وقتی در را باز کردند نوجوان 13 ساله‌ی مسلحی را دیدم که از من پرسید تو که هستی و برای چه اینجا آمده‌ای؟ خودم را معرفی کرده و گفتم از طرف شهید مدنی آمده‌ام تا ببینم چه کم و کسری دارید.

,

وقتی داخل رفتم چند زن را دیدم که تنها مرد همراهشان همان نوجوان بود؛ فهمیدم که آنها از کردستان آمده‌اند. درواقع اشرار کردستان (نیروهای مخالف نظام) سر مردانشان را مقابل چشمان خانواده  از تن جدا کرده بودند و آنها نیز به تبریز و به شهید مدنی پناه آورده بودند. یعنی آقا نه تنها به آذربایجان بلکه به تمام منطقه‌ی شمالغرب اشراف داشتند و هرجا صدای مظلومی را می‌شنیدند، حتما به اموراتش رسیدگی می‌کردند. آن خانواده‌ها تا زمانی که در تبریز بودند از طرف آقا تامین می‌شدند و بعد از اتمام جنگ و برقراری آرامش در کردستان، به مهاباد رفتند.

,

یکی دیگر از خلقیات شهید مدنی، حساسیت‌شان به ازدواج جوانان بود و به یاد دارم خطبه‌ی عقد شهید تجلایی و همسرشان را، خود ایشان جاری کردند. همان طور که گفتم مردم را تشویق می‌کرد که با سپاهیان وصلت کنند.

,

آناج: راهبرد آیت الله مدنی به عنوان نماینده‌ی امام در آذربایجان، هنگام انتخابات اولین ریاست جمهوری چه بود؟

,

متاسفانه این موضوع خاطره‌ی بسیار تلخ و اندوه بزرگی را برای ما در پی داشت؛ آقا از ما خواستند بین مردم برویم و ببینیم نظرشان بر انتخاب کدام کاندیداست، ما به بررسی پرداختیم، پرس‌وجو کردیم و آخر سر نتیجه را به ایشان گزارش دادیم. نتیجه این بود که مردم می‌خواستند نظر آیت الله مدنی را بدانند و ایشان مردم را راهنمایی کنند. اما آقا مایل نبودند که نظر خودشان را اعلام کنند هرچند که شاخصه‌هایی را مطرح می کردند.

,

آیت الله مدنی: من به آقای حبیبی رأی می‌دهم/ مردم: بنی صدر صد در صد!

,

در خطبه های همان نماز جمعه‌ای که خلق مسلمان محراب را به آتش کشیدند، با اکراه فرمود: مردم می‌پرسند که من به چه کسی رأی خواهم داد اما من نمی‌خواهم بگویم به چه کسی رأی می‌دهم. سپس به بیان معیارها و شاخصه های فرد اصلح پرداختند اما باز با اصرار مردم مواجه شدند و گفتند: من به آقای حبیبی رأی می‌دهم. آنچه موجب اندوه بزرگی برای ما و خیلی از مردم شد، این بود که همان نمازگزاران در مقابل حرف آقا شعار دادند: بنی صدر صد در صد! و شد آنچه نباید می‌شد. حال تصور کنید چه صبر و تحملی در برابر این اتفاق لازم است؟! این صحنه آنقدر دردناک بود که حتی یادآوری آن پس از سال‌ها دلمان را به درد می‌آورد.

,

, ,

افراد بنی صدر در دانشگاه تبریز بر سر آقا آتش ریختند

,

در کنار وجود اشرار خلق مسلمان، بنی صدر نیز درگیری های زیادی در شهر ما به وجود آورد. مصداق بارز آن اتفاقی بود که در دانشگاه تبریز افتاد؛ آنجا مراسمی برگزار شده بود و آقا نیز آنجا حضور داشتند و روی پله‌های مقابل ساختمان مرکزی در حال سخنرانی برای مردم بودند. من هم کنار ایشان، خیلی نزدیکتر ایستاده بودم ... نمی‌دانم دلیل نزدیکی نگرانی بود و یا چیز دیگر ولی دوست داشتم همیشه کنارشان باشم و نمی‌دانم امروز چرا نمی‌توانم کنار مسئولان باشم!

,

یکباره بر سر آقا آتش بارید! دار و دسته‌ی بنی صدر (منافقین) سیم‌های برق را به عمد اتصال دادند و آتش بارید و آن اتفاق افتاد. به سرعت شهید مدنی را از آتش خارج کرده و داخل ساختمان بردند.

,

آناج: به نظر شما چرا با وجود تفکر انقلابی در مردم و جاذبه‌ی شهید مدنی، عامل نفوذ خلق مسلمان یا منافقین در بین مردمی که نقش اصلی را در پیروزی انقلاب داشتند، چه بود؟

,

مردم تازه از حکومت طاغوت نجات یافته بودند و ذهنشان بکر بود؛ در این میان گروهک هایی چون خلق مسلمان یا مجاهدین خلق نیز پیش دستی می کردند و با برنامه های قبلی و حمایت سازمان ها جاسوسی (حتی قبل از پیروزی انقلاب) اقدامات طرح ریزی شده ای را انجام می دادند.

,

آنها از حکومت اسلامی شکل گرفته‌ای که توانست شاه را که ژاندارم منطقه بود، از اریکه‌ی قدرت به زیر بکشد، واهمه داشتند و به سان گرگی در لباس میش، نیروهایشان را به عنوان انقلابی وارد کار می کردند. آنها هم در ظاهر مثل انقلابیون، آیات قرآن را سر لوح کار خود قرار داده بودند، کارشناسان بزرگی هم داشتند؛ هم از خارج حمایت می شدند و هم پشتیبانی چون بنی صدر در سمت ریاست جمهوری کشور داشتند. یعنی بستر های لازم برایشان فراهم بود تا از اذهان بکر مردم سوء استفاده کرده و جو سازی کنند. برای مثال وقتی مردم می شنیدند، در جبهه‌ها شیئی از بالای کوه غلط خورد و پایین آمد و پتو باز شد و دیدیم بنی صدر است که خواسته از این طریق خود را به منطقه جنگی برساند چون هیچ راه دیگری برای حضور در جبهه برایش وجود نداشت! حال به نظر شما مردمی که تازه از حکومت پهلوی نجات یافته اند، با شنیدن این خبر، چه تصوری از بنی صدر و دار و دسته اش پیدا می کنند؟! چنان جوسازی می کردند که حتی از تیپ و قیافه اش نیز به عنوان یک آیتم مثبت برای تبلیغات استفاده می کردند چه رسد به اینکه می گفتند در زمینه اقتصاد صاحب کتاب است. مردم از این تبلیغات و جو سازی ها تاثیر می گرفتند.

,

آناج: چرا منافقین شخصیتی مثل آیت الله مدنی را مورد هدف قرار دادند؟

,

شهید مدنی برای امام خمینی چون مالک اشتر بود برای امام علی(ع)

,

آیت الله مدنی برای امام خمینی(ره) که در رأس نظام قرار داشت، چون مالک اشتر بود برای امام علی(ع) و منافقین و فرقان و غیره خوب می‌دانست برای رسیدن به هدف چه کسی را باید از میان بردارد. آنها با تظاهر به کلام الهی، می‌خواستند به پایگاه مردمی برسند و در اصل عاملان به کلام الهی را از سر راه خود بردارند.

,

آقای مدنی واقعا عامل به کلام الهی بود؛ او پس از شروع جنگ، از جنگ زدگان به طور ویژه حمایت می کرد. در اولین روز بمباران فرودگاه، شهید مدنی در اولین اقدام، تمام خانواده هایی را که در پایگاه هوایی مستقر بودند به هتل اینترنشنال سابق هدایت کردند تا هم از ایشان حفاظت کرده باشند و هم خیال کلیه اعضای پایگاه هوایی از امنیت خانواده هایشان راحت باشد. در آن هتل به نحو احسن از ایشان پذیرایی کردند اما ما که صبح تا شب در کوچه و خیابان این سو و آن سو می رفتیم به خود اجازه نمی دادیم حتی یک لیوان از آب هتل استفاده کنیم و ما این مشی را آقا به ما آموخته بود، چون همه‌ی آنها از بیت المال بودند و ما حق استفاده از آن را نداشتیم.

,

ماجرای خلبانی که کردهای عراقی نجاتش دادند

,

مصداق دیگر ماجرای خلبانی است که جنگنده های عراقی او را در کردستان عراق مورد هدف قرار داده بودند و استخوان های بدنش در اثر سقوط شکسته بود. چند نفر از اکراد آن نطقه پنهان ازنظر افراد صدام او را تحت مراقبت قرار دادند و بعد از 40 روز که قدری در حالش بهبود حاصل شد، به خواسته‌ی خود خلبان او را به ایران انتقال دادند. اما انتقال او کار ساده‌ای نبود لذا در تابوتی قرارش دادند و در کردستان تشییع کردند تا همگان فکر کنند او مرده است. بعدها آنها که نجاتش داده بودند، تعریف می‌کردند که انتقال او در کردستان عراق خیلی راحت از کردستان ایران بود! چرا که نیروهای مخالف نظام در آنجا مستقر بودند.

,

پایگاه هوایی تبریز به شکرانه‌ی سلامتی آن خلبان، مراسمی برگزار کرد که شهید مدنی به عنوان ارشد ترین فرد از نظام در استان، در آن مراسم شرکت از خلبان تجلیل کردند. من نیز در آن مراسم کنار آقا حضور داشتم.

,

آناج: اتفاقات روز شهادت آیت الله مدنی را برایمان تعریف کنید:

,

روز جمعه برای من بهترین زمان بود تا به صدا و سیما رفته و گزارش هایم را ویرایش و برای پخش آماده کنم. چرا که کارمندان آنجا نبودند و من راحت‌تر می تونستم کار کنم. لذا آن روز به نماز جمعه نرفتم. آنجا مشغول بودم که یکی از خبرنگاران به اسم اروج/عروج علی پور در حالی که هول شده بود، پیش من آمد و گفت در نماز جمعه بمب منفجر کرده‌اند. من بسیار هراسان شدم و تمام فکرم پیش آقا بود.

,

نماز جمعه‌ی آن هفته، در بازار برگزار شده بود اما شنیدم که مجروحان را به بیمارستان سینا انتقال داده‌اند؛ لذا از صدا و سیما حرکت کرده و با عجله خود را به بیمارستان رساندم و به سردخانه رفتم. جنازه‌ای را روی زمین دیدم که موهای فرفری داشت وشکمش منفجر شده بود؛ گمان کردم هان ملعونی است که بمب را منفجر کرده است اما آن جنازه حدود 40 ساله می‌نمود و قاتل شهید مدنی جوان تر بوده.

,

خانواده‌ی قاتل از کار پسرشان بسیار شرمسار بودند

,

قاتل آقای قاضی از سبزوارآمده بود اما قاتل شهید مدنی جوانی تبریزی و گویا ساکن ولیعصر بود. او آدم فاسدی بود، تا جایی که خانواده اش او را قبول نکردند و خیلی شرمنده بودند از اینکه پسرشان آیت الله مدنی را به شهادت رسانده است.

,

آناج: یک خاطره از شهید مدنی برایمان تعریف کنید؛

,

یک روز حدود ساعت چهار عصر بود که برای گزارش دهی به خدمت اقا رسیدم؛ در زدم اما در را با تاخیر باز کردند و من دیدم آقا در اتاق تنها هستند. اول حالم را پرسید و از من خواست که بنشینم. سپس از من پرسید دخترم، عزیزم (قیزیم، بالام)! نهار خورده‌ای؟ گفتم: نه خیر آقا نخورده‌ام؛ سپس آقای منبر جو (مسئول دفتر) را صدا کرد و گفت احد! آن سینی را بیاور. سینی را آورد که داخلش یک کاسه کوچک آش و یک قاشق بود و کنارش اندازه کف دست نان لواشی هم گذاشته بودند که اندازه‌ی یک لقمه از آن خورده شده بود. آقا از من خواست آن را بخورم و سپس حرف بزنم. من خوردم و گزارشم را دادم.

,

وقتی داشتم از اندرونی خارج می‌شدم، آقای منبرجو مرا صدا کرد و با عصبانیت گفت احمدی! خیلی بی‌انصافی کردی... من که از ماجرا بی خبر بودم با تعجب پرسیدم مگر چه شده؟! گفت: وقتی تو در زدی، آقا داشت اولین قاشق آش را با یک لقمه نان لواش می‌خورد و وقتی تو آمدی گفت آن را بیرون ببرم. او گفت: امروز کثرت ارباب رجوع مجال غذا خوردن هم به آقا نداد و او تا آمدن تو گرسنه بود و حال که تو آن غذا را خوردی، ایشان تا وقت شام گرسنه خواهند ماند! چون اولا غیر از آن غذا هیچ چیز دیگری در دفتر نداریم، دوما اگر هم تهیه کنیم، آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود آقا قبول نمی‌کنند که به غیر از سهم غذای خود به چیز غذای دیگری لب بزنند... آقا آن روز تا شب گرسنه ماندند.

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه