دلنوشته همسر شهید مدافع حرم در حرم خامس آل عبا

دلنوشته همسر شهید مدافع حرم در حرم خامس آل عبا
همسر شهید عبدالحسین یوسفیان که هم اکنون در سفر زیارتی کربلا به سر می برد، دلنوشته ای را در وصف این سفر و به یاد همسر شهیدش نوشته است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از چشم برخوار، همسر شهید عبدالحسین یوسفیان، شهید مدافع حرم از شهر دستگرد، هم اکنون در سفر زیارتی کربلای معلی و عتبات عالیات به سر می برد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, چشم برخوار،,

خانم سعیدی فر در این سفر همسر خود را به همراه ندارد، اما دلخوش است به اینکه همسرش میهمان ابدی خواهر اباعبدالله الحسین علیه السلام شده است و در دفاع از حریم حرم او، دل از دنیا بریده و شراب شهادت را نوشیده است.

,

همسر شهید یوسفیان با دلی آکنده از غم نبود همسر و پدر دختر نازدانه اش اما قلبی مطمئن از اینکه همسر شهیدش همسفر لحظه به لحظه او در این سفر است به کربلا رفته است و به رسم عاشقی و دلتنگی دست به قلم برده و سطوری را مرقوم کرده است تا شاید مرهمی باشد بر دل داغ دیده خود و بی تابی های پایان ناپذیر دخترشان زینب…

,

photo_2016-09-11_14-23-32

, photo_2016-09-11_14-23-32, photo_2016-09-11_14-23-32,

در این نوشته آمده است:

,

می خواهم از یک حس زیبا سخن بگویم، حسی عمیق، احساسی که از لحظه ی طنین انداز شدن زمزمه ی این سفر عظیم میهمان قلبم شد، احساس همسفر شدن دوباره با سایه ی سرم، با همسر شهیدم…
قرار بود خیلی زودتر از اینها با او به کربلا بروم، قول داده بود که بعد از بازگشتش از سوریه دست جمعی به کربلا برویم و چون خوش قولی در ذاتش بود حتی لحظه ای از این سفر برایم بدون او نگذشت، اما نبودنش را هم به همین اندازه من، دختر کوچکمان زینب و خانواده اش عمیقا حس می کردیم.
او در سفرها آنقدر هوایم را داشت که هیچ گونه سختی و مشکلی من را آزار ندهد، آخرین سفری که در زمان زمینی بودنش با هم رفتیم زیارت امام رضا علیه السلام بود؛ چقدر این سفر خوش گذشت؛ چراکه حتی ثانیه ای هم نگذاشت زینب کوچکمان اذیتم کند. در صحن ها که می رفتیم زینب را روی شانه هایش می نشاند و هر سه در کنار هم، شادمان از داشتن یکدیگر به مسیر ادامه می دادیم و این احساس شادمانی از داشتن چنین رفیقی در سفر اخیر حتی خیلی بیشتر از قبل شده بود چون با احساسی که بین امام حسین (ع) و خواهر بزرگوارشان حضرت زینب (س) وجود داشت، پیوند خورده بود.
آری، در این سفر عبدالحسین عزیزم را جسما نمی دیدم اما روح پاکش خصوصا از لحظه ای که وارد بهشت عالم، بین الحرمین شدم در دلم غوغای عظیم تری به پا کرده بود و من مانند باران اشک می ریختم؛ گاهی اشک شادی، گاهی اشک حسرت!

,
,
,
,

اشک شادی از اینکه با افتخار، عکس بهترینم را به سالار شهیدان نشان می دادم و می گفتم این گل را به رسم هدیه، به خواهر بزرگوارت تقدیم کردم و و اشک حسرت از این که هفت سال انتظار کشیدم که او بتواند از لحاظ کاری اجازه و فرصت سفر به کربلا را پیدا کند و در پایان او زودتر از من رخت سفر بست و برای همیشه میهمان امام حسین (ع) شد.
اما خدا می داند که شاکرم که اگر سرنوشتم؛ تنها شدن در اوج جوانی بود، دلیل این تنها شدن به زیباترین شکل ممکن، از دست دادن یک عزیزی بود که به استناد آیه ی قرآن حتی بعد از شهادتش هم زنده است و روزی می خورد.
امید که من هم بتوانم برای او افتخار باشم و دختر نازنینش را آنطور که او می پسندید بزرگ کنم؛ آمین.

,
,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه