سرقت برای خرید تبلت قسطی!

ماجرای عبرت آموز زن خدمتکاری که از منزل صاحبکار خود در کاشمر سرقت کرده بود!

ماجرای عبرت آموز زن خدمتکاری که از منزل صاحبکار خود در کاشمر سرقت کرده بود!
نیروی انتظامی کاشمر، زن خدمتکاری را که از منزل صاحبکار خود سرقت کرده بود بازداشت کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشمربصیر ماجرای عبرت آموز زن خدمتکاری که از منزل صاحبکار خود دست به سرقت زده بود به روایت معاونت اجتماعی نیروی انتظامی شهرستان کاشمر به شرح ذیل است:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کاشمربصیر,

اولین بار بود که پایم به پاسگاه و کلانتری باز می شد، دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید. صدای مشاور کلانتری مرا به خود آورد. سوالش را دوباره تکرار کرد. سن؟

,

اشک هایم را پاک کردم. نمی دانستم از کجا شروع کنم، لیوان آب سرد را با چند جرعه سرکشیدم، قدری آرام شدم، نگاهی به اطراف انداختم، کسی جز خانم مشاور کلانتری داخل دایره مشاوره نبود. دوست داشتم کسی مرا درک کند هرچند سرقت کرده بودم!

,

10 سالی می شد که من و حمید با هم ازدواج کرده بودیم، حمید کارگر یکی از کارخانه های شهرمان بود که ورشکستگی کارخانه، او را از کار بی کار کرده بود. روزها سرگذر می ایستاد تا شاید او را برای کارگری ببرند و بتواند با لقمه حلال، من و دختر 8 ساله ام رؤیا را سیر نگه دارد.

,

دلم برای حمید خیلی می سوخت، هر روز که می گذشت احساس می کردم چند ماه پیرتر شده است!

,

دوست داشتم به او کمک کنم؛ بالاخره هر طوری بود حمید را راضی کردم و کاری در یکی از منازل شمال شهر دست و پا کرده و به عنوان نظافت چی مشغول به کار شدم.

,

فاطمه خانم، زن صاحب خانه خیلی مهربان بود؛ وضعیت ما را می دانست به همین خاطر سفارش مرا به شوهرش مصطفی کرده بود و به هر طریقی دنبال بهانه می گشتند که علاوه بر حقوق ثابتم که 500 هزار تومان در ماه بود از نظر مالی کمکم کنند که من هم خجالت نکشم.

,

چند ماه نگذشته بود که مرا به عنوان عضوی از اعضای خانواده شان قبول کرده بودند، وضعیت مالی ما هم رفته رفته بهتر شد. دخترم رؤیا چند روزی بود که بهانه گیری می کرد و مدام از من می خواست برایش تبلت بخرم.

,

چند بار تبلت دست دوستانش دیده بودم که با حسرت به آنها نگاه می کرد، دیگر تحمل اشک های دخترم را نداشتم، با کمی دور زدن در خیابان و سفارش این و آن، یک تبلت برایش خریدم و قرار شد پولش را قسطی هر ماه از حقوقم بپردازم.

,

صاحب خانه هم کرایه خانه را زیاد کرد، قسط اجاره خانه و قسط تبلت با هم خیلی سنگین بود.

,

نمی دانم چه شد که این فکر احمقانه به سرم زد! گردنبند فاطمه خانم را چند بار دیده بودم، برق آن چشمانم را خیره می کرد.

,

آن روز لعنتی گردنبند را از روی میز اتاق خوابشان برداشتم و با خود به خانه بردم، فکر کنم ده میلیونی می ارزید، اگه می فروختمش همه مشکلاتم حل می شد؛ قسط خانه، قسط تبلت و... چند تکه از وسایل خانه رو هم می شد نو کرد.

,

چند روز بود که فاطمه خانم با من سرسنگین شده بود. انگار به من شک کرده بود. باید هرچه سریع تر از شر گردنبند خلاص می شدم. آن را به طلا فروشی بردم تا بفروشم، صاحب مغازه فاکتور خرید از من خواست که من نداشتم.

,

شاگرد طلافروشی در لحظه ای چشم به هم زدن، دور از چشم صاحب مغازه گردنبند را به دو میلیون از من خرید و من به سرعت از آنجا دور شدم.

,

تنها یک هفته نگذشته بود که نمی دانم چطوری همه چیز لو رفت، و من را به جرم سرقت دستگیر کردند...

,

حالا دیگر رؤیاهایم به کابوس تبدیل و تبلت قسطی بلای جانم شد، نمی دانم به شوهرم حمید چه بگویم و چطور دوباره به چشم فاطمه خانم نگاه کنم؟

,

ای کاش زمان به عقب بر می گشت... 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه