گزارش دادمردان ازخاطرات خبرنگاران در اولین روز مدرسه؛

مدرسه کابوس شب هایم بود/ در روز اول از معلمم یک جلد قران هدیه گرفتم / مدرسه را با فرار آغاز کردم

مدرسه کابوس شب هایم بود/ در روز اول از معلمم یک جلد قران هدیه گرفتم / مدرسه را با فرار آغاز کردم
خاطرات روز اول مدرسه، خاطرات جالبی است خاطراتی از اشک‌ها و لبخندها تا پیدا کردن دوستانی که گاهی تا سالیان سال در کنار هم می‌مانند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از دادمردان، شروع مهر شروع پاییز نیست ،شروع بهاری است که گل هایش از نرگس بهاری زیباتر و بوی دل انگیزش از بوی بهار سرمست تر وخاکش ازخاک بهاری بارورتر است؛ درکلاس و مدرسه را بگشای تا هزاران غنچه را ببینی که منتظرشکفتن نشسته‌اند تا جهان را از عطر دل انگیز بهاریشان لبریز کنی.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دادمردان,

در همین راستا به مناسبت اولین روز سال تحصیلی خبرنگار دادمردان به سراغ خبرنگاران استان  رفته  و از آنها  خواسته  تا خاطره اولین روز سال تحصیلی خود را بازگو کنند که در ادامه میخوانید:

,

در هفته اول به عنوان مبصر کلاس  انتخاب شدم

, در هفته اول به عنوان مبصر کلاس  انتخاب شدم, در هفته اول به عنوان مبصر کلاس  انتخاب شدم,

"غلام نبی براهویی خبرنگار زاهدان":  یادش بخیر روز اول مدرسه ام را هرگز فراموش نمی کنم من با شوق واشتیاق در صف کلاس ایستادم و اولین نفری بودم که وارد  کلاس شدم اسم  مدرسه ما دبستان  امیر کبیر بود و  اقا معلم خوش اخلاقی داشتیم که با مهربانی از شاگردان جدید استقبال میکرد  پس از یه هفته از حضورمان در کلاس من به عنوان مبصر کلاس  انتخاب شدم و تا پایان سال من مبصر بودم.

,

وی ادامه داد:  یاد گچ وتخته سیاه  بخیر در اولین سال تحصیل من از کل کلاس ما فقط دونفر مردود شدند  من و بقیه دانش آموزان  به کلاس دوم رفتیم.

,

مدرسه کابوس شب هایم بود

, مدرسه کابوس شب هایم بود, مدرسه کابوس شب هایم بود,

"م. س خبرنگار زاهدان" : من به شدت به مادرم  وابسته بودم  و از مدرسه ترس عجیبی داشتم  ومدرسه را جایی ترسناک تصور میکردم و حتی بارها در خواب کابوس  میدیدم و  مدرسه  را جایی تصورمی کردم که قرار است در آنجا مجازات شوم  به طوریکه  در اولین روز تحصیلم  وقتی به ما گل هدیه دادند من آن گل را به کناری پرتاب کردم و با گریه از مادرم خواستم مرا به خانه ببرد و این گل ها برای مسخره کردن ما است  و از آن روز به مدت یک هفته مادرم هم هر روز با من به مدرسه می آمد و ساعاتی را در کنارم میماند بلکه در کلاس آرام بگیرم و رفته رفته علاقه به درس و مدرسه کمی از وابستگی من  به مادرم کاست و در مدرسه بدون حضور او نیز ماندگار شدم.

,

روز اول از مدرسه فرار کردم

, روز اول از مدرسه فرار کردم, روز اول از مدرسه فرار کردم,

"م. بامری خبرنگار دلگان":  1 مهر سال72  اولین روز تحصیل من بود و در همان روز یکی از دانش آموز کلاس سوم از روی  شیطنت  را ترساند و گفت اینجا هر کی درسهایش را نخونه داخل کلاس زندانیش میکنن و یا میزارنش جلوی شغالها و من که به شدت از این حرف ترسیدم پس ازشنیدن این حرف از مدرسه فرار کرد و ساعتی بعد مادرم مرا به اجبار به مدرسه باز گرداند و  قضیه را به معلم مان گفت و   دانش اموزی که مرا ترسانده بود به دلیل دروغ گویی تنبیه شد.

,

وی ادامه داد: اسم معلم کلاس اول من  آقای عزیز خودی زاده از تهران بود و یکی از بزرگترین آرزوهای من دیدار دوباره او است.

,

از مدتها قبل  کیف مدرسه‌ام را خریده بودم

, از مدتها قبل  کیف مدرسه‌ام را خریده بودم, از مدتها قبل  کیف مدرسه‌ام را خریده بودم,

"افسانه دادره خبرنگار سراوان" : عاشق مدرسه بودم و از مدتها قبل  کیف مدرسه‌ام را نیز خریده بودم و در روز اول بسیار هیجان دا شتم  اما یکم خجالت میکشیدم و همان  روز اول معلم بهم گفت خودتو معرفی کن  من فقط به او نگاه کردم  و بعد دوستم مهناز منو معرفی کرد.

,

استرس و نگرانی اولین روز مدرسه  را هرگز فراموش نمی‌کنم

, استرس و نگرانی اولین روز مدرسه  را هرگز فراموش نمی‌کنم, استرس و نگرانی اولین روز مدرسه  را هرگز فراموش نمی‌کنم,

"پوریا جهانتیغی خبرنگار زاهدان" : هیچ وقت استرس و نگرانی اولین روزی را که به مدرسه رفتم فراموش نمی‌کنم و از مدرسه نیز هراس داشتم  سال اول مدرسه را من در شهرستان زابل سپری کرده ام و در آنجا کمی بعد از رفتن مادرم استرس امانم را برید و به شدت احساس تنهایی میکرد اما کم کم این حس برایم کم رنگ شد و شوق حضور در جمع بچه ها و فضای مدرسه جایگزین آن شد.

,

گریه امان را بریده بود

, گریه امان را بریده بود, گریه امان را بریده بود,

"اسما سعادتیان خبرنگار زاهدان" : اولین روز مدرسه ام رو با خواهر که در کلاس چهارم درست میخواند به مدرسه رفتم، هم حس ترس داشتم  هم یه حس جدید که برام غریبه بود وقتی خواهرم کلاسم  را نشانم داد و گفت برو تو کلاس،واقعا ترسیده بودم،حس اینکه بین اون همه آدم غریبه بودم مرا به شدت ترساند و  تا خواهرم مرا ترک کرد شروع  کردم به گریه کردن  به قدری که گریه امانم را بریده بود و از خواهرم خواستن تا چند دقیقه ای درکنارم باشد تا با محیط خو بگیرم و کم کم برایم عالی شد و حتی گاهی فراموش میکردم خواهرم هم در ان مدرسه است ولی یادش بخیر خیلی دوران خوبی بود.

,

درب تمام خونه ها را زدم تا مادر درب را باز کند

, درب تمام خونه ها را زدم تا مادر درب را باز کند, درب تمام خونه ها را زدم تا مادر درب را باز کند,

" سعیده مرادقلی خبرنگار زاهدان" :روز اول مادرم  کمی دیرتر به دنبالم امد و من  که ترسیده بودم درب تمام خونه ها  میزدم تا مادر درب را باز کند اما چون شخص دیگری درب را باز کرده مقصد را ترک می کردم و چون بسیار به مادر م وابسته بودم همیشه در مدرسه  از شیشه کلاس درس چشم انتطار آمدن او و  رفتن به خانه بودم وحالا بعد از سالها که فارق التحصیل کارشناسی در رشته مدیریت هستم  نیز حضور در منزل و در کنار خانواده بودن را بیشتر از سایر مکان ها دوست دارم.

,

در روز اول از معلمم یک جلد قران هدیه گرفتم

, در روز اول از معلمم یک جلد قران هدیه گرفتم, در روز اول از معلمم یک جلد قران هدیه گرفتم,

"جواد قنبری خبرنگار زاهدان" : روز اول مدرسه خوب مثل اکثر بچه های زمان ما استرس داشتم و علاقه ای به مدرسه رفتن نداشتم اما بالاخره با کلی ناراحتی  در حالی که کیف بزرگی بر دوش داشتم که تقریبا هم قد خودم بو با  کلی نگرانی،  دلخوری و استرس به سمت مدرسه حرکت کردم  اما همین که وارد مدرسه شدم یه آقای خیلی مهربان اومد به استقبالم و من رو در آغوش گرفت و یه قرآن بهم هدیه داد که  درصفحه اول قران  برایم  آرزوی خوشبختی شده بود و این فرد مهربان کسی نبود جزمعلم کلاس اول بنده و آن روز  برایم روزی پر خاطره و زیبا بود من  و در همان روز اول به عنوان  مبصرکلاس نیز معرفی شدم  هنوز که هنوز است آن  قرآن رو با خط و امضا زیبای معلمم دارم و با دیدن ان یاد روزهای زیبا و پرخاطره مدرسه برایم زنده می شود.

,

شعرهایم از ذهنم پرید

, شعرهایم از ذهنم پرید, شعرهایم از ذهنم پرید,

"فاطمه بهرک خبرنگار زابل" : من همیشه دوست داشتم  زودتر به مدرسه بروم و در واقع برای ان روز لحظه شماری میکردم و در اولین روز تحصیلم نیز ذوق زیادی برای رفتن به مدرسه داشتم  و همه چیز برام جذاب و جالب بود بعد اینکه رفتیم توی کلاس نشستیم معلمم گفت بیایید شعر بخونید اولین کسی ک دست بلند کرد من بودم اما با اینکه شعر زیاد بلد بودم اما اون لحظه  هه از ذهنم پرید و چیزی یادم نمی امد  و برای همین  شروع کردم ردیف کردن کردن کلمات و یه شعر من در آوردی  وهنوز که هنوز است هر لحظه یاد اون صحنه میفتم خندم میگیره.

,

به مادرم گفتم معلمم  را دوست ندارم

, به مادرم گفتم معلمم  را دوست ندارم, به مادرم گفتم معلمم  را دوست ندارم,

"مریم شهرکی خبرنگار میرجاوه" : روز اول مدرسه غریبانه یک گوش از حیاط مدرسه ایستاده بودم و  به بچه ها نگاه می کردم ان روز گریه نکردم اما خوشحالم نبودم حس غریبی داشتم وقتی معلم  به سرکلاس اود احساس کردم از اون معلم بداخلاق هاست کمی ازش ترسیدم هرچند بنده خدا لبخند می زد اما چهره ش کمی شبیه معلم بداخلاق ها بود یادمه اون روز وقتی برگشتم خونه به مامانم گفتم معلمم دوست ندارم بداخلاقه٬ اما چند روز که گذشت فهمیدم چه خانم معلم ماهی داریم و خانم حسینی معلم کلاس اول من شد بهترین معلم دوران تحصیلم و منم زرنگ ترین بچه کلاسش شدم  چون دوست داشتم خانم معلم ازم راضی باشه.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه