گفتگویی خواندنی با بانوان سبزی فروش میدان شهرداری گرگان + عکس
این زن های سبزی فروش قصه پیچیده ای ندارند؛ کشاورزانی هستند که در زمینی کوچک و استیجاری سبزی می کارند و برای کسب درآمد و روزی خانواده در پیاده روی خیابان شهید بهشتی محصولاتشان را می فروشند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از رادکانا، طوفانی سهمگین که فقط نااهلان روزگار را با خود می برد تا شاید بر زخم زن سبزی فروش اندکی مرهم نهد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,روزگار غریبیست! انسانی که قرار بود مظهر ” دگر عضوها را نماند قرار ” باشد امروز بلای جان هم شده اند.
,به نام دین ، به نام مردم، به نام قانون اما به کام خود به کام شهوت، به کام مال، برای دنیا.
,-جوان! بس است ؛ چقدر غر میزنی و شعار میدهی؟! دردت را بگو…
,-درد؟! مگر خدایی که از دردم میپرسی؟! درد من انسانیت مغفول مانده ایست که از کالبد خاکی زمینیان گریخته فقط بدان دلیل که در یک دل دو خدا نمی گنجد.
,یا خدای واحد یا پول ، شهرت و شهوت! درد من سبزی های زن کشاورزیست که با هزار مشقت در زمین استیجاری کوچکی به عمل آمد و کالبد های خاکی ای به نام آدمیزاد آن ها را تنها به جرم فروششان در پیاده روی شهید بهشتی ( به بهانه سد معبر) به یغما بردند.
,یکی از این زن ها می گفت هزینه آمپول های دختر پنج ساله ام ۶۰۰ هزار تومان است و من نان آور خانه ام.
,

, از کمر دردش گفت و مرا آتش زد. گفتم پس چرا سرپا می ایستد؟!
,گفت: چهار چشمی مراقبیم که اگر شهرداری آمد زود سبزی هایمان را جمع کنیم و برویم.
,آری ، همیشه در تاریخ انسان هایی بوده اند که تمام دارائیشان را با یک کیسه میشد جا به جا کرد؛ در حالی که برخی ها تنها یک قلم جشنشان، یک کاخی میخواهد همچون سعد آباد.
,مانده بودم این زن چه دل پری دارد که بدون شناخت، کل زندگیش را بیرون ریخت؛ اما فکر کردم نه، دارد زندگی اش را با من مرور میکند تا من قدر داشته هایم را که بزرگترینش سلامتیست، بیشتر بدانم.
,زن خسته ای که چهره متبسمی داشت گفت شوهرم دیابتی است و چهار فرزند قد و نیم قد دارم.
,پسر هایم مدرسه میروند ولی دخترهایم که بزرگشان ۱۸ ساله است نه.
,وقتی آن روز شوم حمله قوم شهرداریچی ها را به یاد می آورم که این زن چگونه خود را بر روی سبزی هایش انداخته بود، انگشتانم با غیظ مشت میشود و بر زانو هایم می خورد.
,نه برای انسانیتی که همچون سبزی های این زن لگد مال شده بود، بلکه برای غفلت قبیله آدمیزاد.
,قبیله ای که برخی ها همچون شهرداری چی های گرگان حساب انسانیتشان ته کشیده و بعضی ها همچون برخی خوانندگان این نوشته که خود را جدای همه ی غافلان عالم می بینند و مدام آخ و واخ می کنند، یا برخی دیگر چون من که به جای عمل تنها به قلم نشستم و هیچگاه ایستادن را جدی، مشق نکردم.
,

, از آنها پرسیدم به شما پیشنهاد بازار روز یا کرایه مکان ثابت ندادند؟!
,گفت: نه اما ما حاضریم اجاره همین پیاده رو را از ما بگیرند و ما همین جا مستقر باشیم.
,این زن های سبزی فروش قصه پیچیده ای ندارند؛ کشاورزانی هستند که در زمینی کوچک و استیجاری سبزی می کارند و برای کسب درآمد و روزی خانواده و درمان دختر ۵ ساله اش در پیاده روی شهید بهشتی محصولاتشان را می فروشند.
,از شهید بهشتی خواندم که : ” خودت رابه دست حوادث و جریانها نسپار چون خدا تو را آفریده است تابه وجودآورنده جریانها باشی نه تسلیم شونده در برابر جریانها. “
,و قطعا این ها می خواهند جریان زندگیشان را خودشان رقم بزنند، حال که کمکی به آنها نمی کنیم ، حداقل سنگ تازه ای در مسیرشان نباشیم.
,” و أنَّ إلی رَبِّکَ المُنتَهَی”
]
ارسال دیدگاه