مادر شهید منصور شفیعی:
تمامی زندگی شهیدم معجزه بود،خاطره بود
مادر شهید منصور شفیعی گفت: تمامی زندگی اش معجزه بود ، خاطره بود خدا را شکر می کنم که او را برای ما نگه داشت و خود نیز امانتش را از ما گرفت .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ مادر شهید منصور شفیعی در گفتگو با مشکات برین گفت: منصور فرزند دوممان بود . وقتی که به دنیا آمد از کمر به پایین فلج بود و نمی توانست روی پاهایش بایستد . آن موقع به خاطر شغل پدرش که کارگر ذوب آهن بود ، در اصفهان زندگی می کردیم . به همین خاطر با وجود امکاناتی که بود زیاد دکتر می بردیمش اما فایده ای نداشت . من هم فقط می گفتم راضیم به رضای خدا . هر چه خدا بخواهد همان است .
همیشه فکر و ذهنم منصور بود . با خود می گفتم در آینده که ما پیر شدیم چه کسی از او مراقبت کند ؟ آینده او چه خواهد شد ؟
دهه آخر ماه صفر بود . خیلی ناراحت بودم ، دلم شکسته بود . بچه را گذاشتم پیش باباش و رفتم مسجدسید اصفهان ، گریه کردم ، زجه زدم و گفتم خدایا ما که وضع مالی مان خوب نیست ، با مستأجری و 3 فرزند در دیار غربت آن هم با وضعیت جسمانی منصور ... خدایا هر جور که صلاح است ، من راضی ام به رضای تو . اگر قرار است که باشدش شفایش بده تا فردا سر بار جامعه نشود . ما که نمی توانیم بارش را به دوش بکشیم ، یکی می خواهد بار خودمان را به دوش بکشد . با دلی شکسته و ناراحت آمدم خانه . شب شهادت امام حسن مجتبی (ع) بود که در خواب دیدم منصور را روی گهواره گذاشته ام . ناگهان سیدی آمد به خوابم و میخ گهواره از جا کنده شد . داد زدم و گفتم دیدی منصور از گهواره اش افتاد . سیدی که به خوابم بود با دستش سه دفعه روی میخ زد و گفت نترس ، برای مدتی میخ اش را کوفتم ، نترس او نمی افتد .
فردای آن روز که منصور را در گهواره گذاشته بودم ، وقتی از اتاق رفتم بیرون و برگشتم دیدم منصور روی پاهایش ایستاده است و دستش را به نرده ها گرفته است . بدنم لرزید ، رفتم توی کوچه و فریاد زدم بیایید ببینید منصور ایستاده است .
همسایه ها آمدند و گفتند چطور ممکن است !!! او که نمی توانست راه برود ... !
دستش را گرفتم و به اتاق بردیم ، هنوز خوب نمی توانست راه برود . یکی از همسایه ها که خدا رحمتش کند گفت : این کودک را نزد سیدی بزرگوار ببریم و بیمه امام حسین (ع) کنیم .
بردیمش نزد یک سید روحانی و جریان را تعریف کردیم . او گفت : الله اکبر ، الله اکبر ... این کودک بیمه شده و نذر امام حسن (ع) است . برای او هر سال نذری انجام دهید و چه بهتر که اسم او را حسن بگذارید . ما هم از آن به بعد او را حسن صدا می زدیم .
چهار پنج روز بعد بردیمش دکتر . کاملا تعجب کرده بود . پماد و دارو داد که به پاهایش بمالیم . یک هفته ای نگذشته بود که راه افتاد و خدا می داند که چکار می کرد . خیلی خوشحال بودیم ، می گفتم : منصور تلافی 7 سالی را که نمی توانست راه برود را دارد در می آورد .
یک بار هم که هنوز روی پا نایستاده بود ، توی اتاق خوابیده بود . باران می آمد . گفتم : شاید سردش است . کمی بچه را آن طرف تر بردم و رویش را کشیدم ، هنوز از در اتاق قدیمی مان خارج نشده بودم که تکه ای از سقف قدیمی اتاق کاهگلی کنده شد و دقیقاً جایی افتاد که چند لحظه پیش بچه آنجا خوابیده بود .
تمامی زندگی اش معجزه بود ، خاطره بود . حتی همان شب شهادتش که هنوز خبری از او نداشتیم ، خواب دیدم رفته ام به مشهد ، کنار حوضی پیرمرد و پیرزنی نشسته بودند . گفتم دنبال حسن آمده ام . گفتند حسن میهمان ماست ، دیگر حسن نمی آید . همان پیرمرد گفت : برایش بخوان. گفتم من که چیزی بلد نیستم . گفت بخوان : حسنم هر چی باشد خون حسین در رگانش جاریست ... یک دفعه از خواب بیدار شدم . باباش را صدا زدم و گفتم : حسن شهید شده است ... ! تا صبح که نماز خواندیم . پسرخواهرم بهروز آمد خانه مان ، چشمانش قرمز بود . گفتم : بهروز چی شده ؟ گفت : چیزی نشده ، حاج رحیم موسوی از جبهه برگشته ، می گفت دایی حسن زخمی شده است ، اگه باور نمی کنی بیا تا بریم ازش بپرس. گفتم : نه حسن شهید شده است . تو هم بخاطر اون ناراحتی . شروع کرد به گریه کردن و گفت : بله ، دایی حسن شهید شده است و آوردنش . شب می رویم ببینیمش .
شب رفتیم بسیج که ببینیمش . از پشت سرش تیر خورده بود ، می خندید ... سرش را گرفتم توی سینه ام و ...
خدا را شکر می کنم که او را برای ما نگه داشت و خود نیز امانتش را از ما گرفت . بعد از شهادتش وقتی فرماندهان و همرزمانش سردار شهید حاج احمد کاووسی ، کیامرز شاهقلی ، سید محمد میرفروغی و ... از او صحبت می کردند ؛ متوجه شدیم هنوز منصور را نشناخته ایم .
شهید منصور شفیعی در سن 18 سالگی در عملیات کربلای 5 به فوز عظیم شهادت نائل شد .
انتهای پیام
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه