روایت ناگفته شهیدی که محل دفنش را به پدر اطلاع داد

روایت ناگفته شهیدی که محل دفنش را به پدر اطلاع داد
هرچه تلاش کردیم به نتیجه ای نرسیدیم،خاکریزها به هم خورده بودند گله دار محل شهادتش را به ما نشان داد اما او را پیدا نکردیم بعضی از قسمت های زمین را حفاری کردیم که شاید دفنش کرده باشند اما بازهم پیدا نکردیم،قسمتی وجود داشت که دور تا دورش سنگر کشیده بودند و پدرم در آنجا مشغول صحبت کردن با خودش بود که بعد از گذشت مدتی مارا صدا زد و گفت مسعود اینجاست…
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  اهواز نوین: در هفته دفاع مقدس بازدیدی از خانواده شهید آلا داشتیم شهیدی که خودش محل شهادتش را به پدرش نشان داد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,  اهواز نوین,

در بدو ورود مادر داغدیده این شهید بزرگوار با آغوشی باز پذیرای ما شد.

,

مادر شهید که گویی فرزندش را به تازگی از دست داده است با چشمانی پر از اشک و بغضی که در گلویش بود گفت:شش فرزند داشتم که مسعود پسر دومم بود و در سال ۴۰ بدنیا آمد.از همان کودکی ساکت و آرام بود ، از نظر گفتاری و اخلاقی فوق العاده بود.در انجام واجبات همیشه پیشتاز بود و نماز شب میخواند ،هنگام خواندن نماز شب گریه میکرد که تعجب همه را برمی انگیخت.کمک کردن را دوست داشت و برای رفع مشکلات آشنایان تا شهرستان هم میرفت.

,

photo_2016-09-28_13-57-31
مادر شهید با چشمانی اشک آلود به وصف روحیات شهیدش پرداخت و از روحیه جهادی شهیدش می گفت  : مسعود شغلی نداشت اما تابستان ها در کنار پدرش به کار کشاورزی مشغول بود همچنین عضو بسیج مسجد حاج علوان اهواز بود،زمان انقلاب که اوضاع شهر خطرناک بود با برادر بزرگترش و دوستانش فعالیت های انقلابی را انجام می دادند.مدام در اعتراضات شرکت میکرد،یک موتور داشت و زمانی که ماموران ساواک به دنبال مردم بودند سعی میکرد آن ها را با موتور فراری بدهد.

, photo_2016-09-28_13-57-31, photo_2016-09-28_13-57-31,
,

مادر شهید ادامه داد : چند روز بود که رفتگران شهرداری به دلیل رفتارهای بد ساواک اعتصاب کرده بودند و زباله ها را جمع نمیکردند.شهید دوستانش را جمع میکرد و با همکاری همدیگر خیابان ها را از وجود آشغال و زباله پاکسازی میکردند و آب میشستند.یک روز هم ساواک او را دستگیر کرد که برادرش و بقیه دوستانش با حمله به ساواک مسعود را از چنگ آن ها نجات دادند.یک روز هم با کلنگ به طرف مسجد رفت و سرویس های بهداشتی را خراب کرد و همه را از نو ساخت دیوارهای مسجد هم میشست و تمیز میکرد.

,

photo_2016-09-28_13-58-18
بعد از انقلاب که جنگ شروع شد مسعود گفت میخواهم به جنگ بروم.زمانی که مسعود این حرف را زد پسر بزرگم عزیز در جبهه بود ،درمدتی که عزیز به جبهه رفته بود ما خیلی اذیت شدیم به همین دلیل به او گفتم صبر کن تا برادرت بیاید بعد تو برو فعلا باید درست را بخوانی تا دیپلمت را بگیری اما مسعودگفت جنگ از درس واجب تر است به شدت با او مخالفت کردم و گفتم اگر بروی شیرم را حلالت نمیکنم اما مسعود به آرامی گفت مادر من به جبهه میروم و تو وقتی بالای سرم میرسی شیرت را حلالم میکنی.

, photo_2016-09-28_13-58-18, photo_2016-09-28_13-58-18,
,

به هر ترتیبی که بود راضی شدیم به جنگ برود، زمان خداحافظی گفت: مادر حلالم کن خم شد و دستم را بوسید من هم آنقدر گریه کردم که متوجه نشدم مسعود کی از ما دور شد و وقتی سرم را بلند کردم او را ندیدم.

,

 

,

photo_2016-09-28_13-57-45
محل خدمت او بالاتر از بیمارستان شهید بقایی فعلی و در کانال فیاض بود،سری اول عملیات بیت المقدس بود که به آن ها اطلاع داده بودند که ما نمیتوانیم شمارا پشتیبانی و حمایت کنیم و کسی به دنبال شما نمی آید،مسعود و ۲۱ نفر دیگر داوطلب می شوند و راهی شدند.قرار بود فقط به تانک های دشمن حمله کنند،آن هارا با قایق از رودخانه عبور می دهند پیاده از خاکریز و میدان مین عبور میکنند و به یک دوراهی می رسند.مسعود فقط یک آر پی جی به همرا داشت.۲۲ نفر به تانک های دشمن حمله کردند و نیروهای دشمن فرار می کنند بعد از آن به خاکریز پیاده های دشمن می رسند قرار نبود از آنجا عبور کنند ولی از آنجا عبور میکنند.

, photo_2016-09-28_13-57-45, photo_2016-09-28_13-57-45,
,

۲۰ نفر از آن ها به سمت بالارفتند و مسعود و دوستش آقای گله دار به سمت چپ،این دو نفر شروع به حمله کردند،

,

با مهماتی که داشتند شروع به منهدم کردن سنگر دشمن می کنند و وقتی که آن منطقه خالی شد مسعود به داخل یکی از سنگرها می رود که آبی برای نوشیدن پیدا کند و برای خودش و دوستش آب می آورد، مسعود در عملیات فتح المبین ترکش به گوشش اصابت کرده  و گوش های مسعود آسیب دیده بودند و بعضی صداها را به سختی می شنید .

,

مادر شهید ادامه داد : بعد از آن به سمت خاکریز می روند و به یک تقاطع می رسند بالای این تقاطع یک سنگری وجود داشت که تک تیر انداز دشمن آنجا بود ،دوستش متوجه تک تیرانداز دشمن شد که گوشه ای کمین کرده بود مسعود پشتش به تک تیر انداز ایستاده بود گله دار هرچه اورا صدا زد که متوجه دشمن بشود ،نشد و با شلیک دشمن به پشت سر مسعود،به درجه رفیع شهادت نائل شد.گله دار هم نتوانست در آنجا بماند و از منطقه دور شد که بعدها در جنگ خرمشهر به شهادت رسید،آن ۲۰ نفر دیگر هم به دام دشمن افتادند و با ریختن بنزین زنده زنده سوزانده شدند که فقط چکمه هایشان پیدا شد.

,

photo_2016-09-28_13-58-12

, photo_2016-09-28_13-58-12, photo_2016-09-28_13-58-12,

مادر شهید به این قسمت خاطره گویی های فرزندش که رسید گریه هایش شدت گرفت انگار جای مادران دیگر شهیدانی که دسته جمعی توسط دشمن زنده زنده سوزانده شده بودند دلش بدرد آمده بود، اشک هایش را با گوشه روسری اش پاک کرد اما دیگر توانایی گفتن از فرزند شهیدش را نداشت.

,

عزیز برادر بزرگتر شهید که خود از یادگاران دفاع مقدس است و در جبهه های حق علیه باطل جنگیده بود ، تاکنون به صحبتهای مادر گوش میداد با دیدن حال مادر ادامه داد :بعداز ۱۵روز از سپاه به ما خبر دادند مسعود شهید شده است اما پیکر او را پیدا نکرده اند.میدانستیم که آقای گله دار از محل شهادتش خبر دارد با مینی بوس به خرمشهررفتیم او را پیدا کردیم و با پدرم و چند نفر دیگر برای یافتن پیکر مسعود به همان منطقه رفتیم.

,

هرچه تلاش کردیم به نتیجه ای نرسیدیم،خاکریزها به هم خورده بودند گله دار محل شهادتش را به ما نشان داد اما او را پیدا نکردیم بعضی از قسمت های زمین را حفاری کردیم که شاید دفنش کرده باشند اما بازهم پیدا نکردیم،قسمتی وجود داشت که دور تا دورش سنگر کشیده بودند و پدرم در آنجا مشغول صحبت کردن با خودش بود که بعد از گذشت مدتی مارا صدا زد و گفت مسعود اینجاست…

,

وقتی که پدرم ما را صدا زد به طرف او رفتیم و جایی که پدرم نشان داد را بررسی کردیم اول که دستمان را زیر خاک بردیم متوجه چیزی نشدیم اما بیشتر که گشتیم او را پیدا کردیم.

,

photo_2016-09-28_13-57-58
از پدرم درمورد چگونگی پیدا شدن مسعود پرسیدیم.پدرم گفت:زمانی که شما مشغول کندن زمین بودید و من مسعود را صدا میزدم پاسخم را داد اول فکر کردم خیالاتی شدم که دوباره صدای مسعود را شنیدم که گفت: بابا برگرد نگاه کن.وقتی که برگشتم نزدیک به جایی که شما حفر میکردید چهار را نفر را دیدم که با لباس عربی دور هم نشسته بودند نزدیکتر که شدم آن چهار نفر از جای خود بلند شدند و رفتند مطمئن شدم که مسعود در آنجا آرام گرفته است با نارضایتی به او گفتم حالا خوب شد که اینجا دفنت کردند؟مسعود گفت نه من در زمین نیستم دورم پتو گذاشته اند همینطور که داشتم با مسعود صحبت میکردم دستم را زیر خاک بردم و حس کردم به چیزی خورد بیشتر که دست زدم متوجه شدم شکم مسعود است با گریه بلند شدم برگشتم که شمارا صدا بزنم مسعود گفت بابا من را اینجا تنها نگذار به او گفتم من مردم تا تورا پیدا کردم در کنارت هستم فقط اجازه بده بقیه راصدا کنم.

, photo_2016-09-28_13-57-58, photo_2016-09-28_13-57-58,
,

عزیز الا ادامه داد:وقتی او را پیدا کردیم دیگر هوا تاریک شده بود و برگشتیم وقتی به مسجد محل اطلاع دادیم گفتند که شما نباید به عراقی ها اعتماد کنید شاید به شما دروغ گفته باشند ولی پدرم گفت :عراقی ها به ما چیزی نگفتند من

,

خودم با مسعود صحبت کردم که مسئولان مسجد فکر کردند پدرم خیالاتی شده است به هر حال هرطور که شد به محل رفتیم خانواده هم آمده بودند.

,

شروع به حفر زمین کردیم و مسعود را پیدا کردیم که در پتو پیچیده شده بود،وقتی او را پیدا کردند و از خاک درآوردند بعد از ۱۵ روز بدنش تازه و مرطوب بود و روی ریش هایش قطره های آب بود ولی وقتی که اورا در پلاستیک گذاشتند و به

,

سردخانه بردند آنموقع بود که کمی از پوست دستش کمی کدر و گرم شد.
تاریخ شهادت مسعود ۶۱/۱۰/۲بود.

,
,

برادر شهید ادامه داد : بعد از شهادت مسعود به دلیل ناراحتی زیاد پدرم در زمان های مختلف سه بار سکته کرد و در سال ۶۸ فوت کرد.

,

از برادرش خواستیم خاطره ای از مسعود تعریف کند که با بغض گفت:من آن موقع شطرنج بلد بودم و به بقیه هم یاد میدادم.مسعود هم از من یاد گرفته بود اما تا آن موقع نتوانست مرا ببرد.یک روز با هم شطرنج بازی میکردیم که مسعود توانست مرا شکست دهد،از خوشحالی بسیار داد و فریاد کرد از او خواهش کردم که آرام باشد گفتم بردی نوش جانت چرا انقدر سر و صدا میکنی اما او خیلی خوشحال بود این قضیه برد را تا یک ماه دستش گرفته بود و تا یک ماه با من بازی نمیکرد که شکست نخورد و مدام میگفت آخرین بار من تو را بردم.

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه