به بهانه هفته معلم؛
معلمان شاخه های جانشان را به تشنگان دانش پیوند میزنند.
همیشه خستگی هایت را پشت لبخندهای ما گم می کنی؛ لبخندهایی که بوی افتخار و غرور و سربلندی می دهند، لبخندهایی که بوی امید می دهند...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از خاورستان، وقتی به کلاس قدم می گذارد، بهار با نسیم نفس هایش می شکفد و گل و لبخند و زمزمه، فضا را پر می کند. با او آسمان می بارد، چشمه می جوشد، نسیم می وزد و آفتاب سفره مهربان خویش را می گشاید. از خانه تا مدرسه، با هر گام، بهشت نزدیک تر می شود. نگاهش خانه مهربانی است و قلبش مهربان تر از آب. دل ها را به طراوت و پاکی و پاکیزگی می خواند. دست های گرم و صمیمی اش، مشق عشق می نویسد. سرانگشت او افق های روشن فردا را نشان می دهد واشاراتش، آن سوی پرده های خاک و ملکوت پاک خدا را. وسعت شفاف قلب ها، قلمرو اوست و کشتزار جان دانش آموزان تفرّجگاه خرمی او.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, خاورستان,

, رسالت معلم
,رسالت راستین معلم و رسالت پاک انبیاست. معلم، آنگاه که جز انسان سازی و کمال بخشیدن هدفی ندارد، همسایه انبیاست. رسول راستی و درستی و سفیر صداقت و سرفرازی است. معلم کسی است که تشنگان معرفت و دانش را به آب حیات می رساند. همه اولیا و پاکان و برگزیدگان، که قله های آفتابی و دور دست های روشن را فرا چشم انسان می نشانند. معلم اند اگر ما قدردان معلم نباشیم، خوبی، زیبایی، عظمت و فضیلت رانادیده گرفته ایم.وقتی خوب نگاه می کنم می بینم، معلمی بهتر از شهدا نداشته ام، اما همیشه شاگرد کودنی بوده ام.یقین دارم آدم ها برای معلم شدن انتخاب
,می شوند. و وقتی من می گویم معلم ، تو حواست نرود سمت تخته سیاه و گچ ، که معلمی فقط آن نیست.برخی آدم ها هستند که بدون گچ و تخته سیاه و این روزها باید بگویم بدون ماژیک و وایت برد ، معلم اند.و مگر معلمی فقط به حکم کارگزینی است، که آدم هایی هستند که بدون حکم کارگزینی، بخواهند یا نخواهند معلم اند. زیرا درس هایی داده و می دهند که بهترین معلم ها ، کم آورده اند در مقابل تدریسشان. می خواهم امروز روز معلم را تبریک بگویم . به تمامی معلمان بی گچ و تخته سیاه.و تو می پرسی که مگر معلم، اینجوری که من دارم می گویم هم امکان دارد. معلمان این سرزمین، شاخههای جانشان را به تشنگان دانش پیوند میزنند، تا هیچ تاریک بیروزنی از نسل جهل در دلها ادامه نیابد. معلمان شاخههای جانشان را به تشنگان دانش پیوند میزنند زمانی که به تو میگویند تو پادشاهی هستی که پدر و مادر روی صحبتهایت حرفی نمیزنند و در اوج همین سلطنت وارد محیطی میشوی که پادشاهانی مانند تو بسیارند و اینجاست که متوجه میشوی کسی بر تمامی این پادشاهان حکومت میکند که تنها یک نام دارد آن هم معلم.معلمی که تمامی این پادشاهانی را که هر کدام از سرزمینی متفاوت به نزد او آمدهاند و از مملکت داری هیچ نمیدانند، فکر، جسم، روح و شالوده آینده آنها را در دست میگیرد و آنها را به گونهای تربیت میکند تا هر کدام در آینده مملکتدارانی شوند که نه تنها در سرزمین کودکان بلکه در دنیای واقعی هم برای خود رهبر و پادشاهی شوند.
,

, معلمی شغل نیست، ذوق است، ایثار است
,معلمی در طول تاریخ سیر تحول و تغییر بسیاری را به خود دیده؛ از دوران چوب و فلک گرفته تا روشهای تنبیه با مداد و خطکش تا الان که از گل کمتر به شاگردان نمیگویند، اما در این دوران یک چیزی ثابت و پابرجا مانده اینکه معلم آموزش دهنده است و شاگرد آموزش گیرنده آن هم گیرندههای قوی که هر چه را که به زبان آوری، رفتار کنی ضبط کرده و در چارچوب سلولهای مغزش انباشته تا در وقتش از آن استفاده کند.
,12 اردیبهشت است، روزی که یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباختهای است که در طول تاریخ در عرصه تعلیم و تربیت زیباترین جلوههای عشق و ایثار را به نمایش گذاشتهاند و با خون دل خوردنها به نام صاحب همین روز، مطهریوار بهشتی شدند.
,به گفته استاد شهید مرتضی مطهری معلمی شغل نیست، عشق است، ذوق است، ایثار و فداکاری است و اگر به عنوان شغل به آن مینگری رهایش ساز و اگر عشق توست، بر تو مبارک باد.اگر او با عشق نبود باران دانش را بر سر دانشآموزانش نمیافشاند و وجود نازنینش را واژه واژه نمیکرد، او دهقان شد تا به مزرعه پاک قلب بچهها، به صحرای ذهن و جان آنها، بذر به بذر بیاموزد.
,حال سهم معلم از جشن آموزش، یک رضایت است که در دل او ماندنی میشود. فکرش را کردهاید؛ تا دنیا دنیاست، هر روز و شب، وقتی معلم خوب مینشیند به پای تماشای ساقههایی که خود بر دل خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت میبرد.تو بمان، تا هیچ حدیث خداگونهای ناگفته نماند!تو بمان، تا هیچ تاریک بیروزنی از نسل جهل، در دلها ادامه نیابد!
,باغچه کوچکت همیشه بهاری! کلماتی که بر تخته سیاه می نویسی، ابرهای بهاری اند که باران را به تشنگی گلبرگ ها مهمان می کنند.همه اتفاقهای تو به گل سرخ می رسند.پنجره های کلاست را با پروانه ها فرش کرده ای و دیوارهای کلاست را با بوسه شاپرک ها، کاغذدیواری.نیمکت های کلاس، مثل کلام تو هیچ گاه بوی کهنگی نمی گیرند. کلاست باغچه ای از گل های همیشه بهار است که عطر زندگی را از جانت می آکنند.نفس هایت رسولان روشنی اند. کلمات تو ساده ترین شکل ترجمه خورشید است ؛ وقتی بر روی مستطیل جامانده بر دل دیوار می نویسی و نور را نقاشی می کنی. گرد گچ های سفید که بر شانه هایت می نشیند، انگار با لبخندی مهربان، دماوند در مقابلمان ایستاده است؛ با همان سربلندی همیشگی.اگر کسی چروک های پیشانی ات را دنبال کند، به رنج باغبانی می رسد که سال هاست گل هایش را از بیم خزان، به بهارهای در راه سپرده است، باغبانی که هر صبح، با لبخندی بی پایان، بهار را به باغش دعوت می کند.همه جاده هایی که تو نشان می دهی، به «خرد و روشنی» می رسند. صدای گام هایت، زمزمه محبتی است که پیام آور دنیایی از مهربانی است.صدایت، قاصدک هایی اند که خبر از آینده ای روشن، از روزهای نیامده برایمان می آورند.
,همیشه خستگی هایت را پشت لبخندهای ما گم می کنی؛ لبخندهایی که بوی افتخار و غرور و سربلندی می دهند، لبخندهایی که بوی امید می دهند، لبخندهایی که بوی بالندگی می دهند.ما ماهیان قرمز کوچکی هستیم که غیر از آب ندیدیم و از هم می پرسیم آب را و تو رودی هستی که به اقیانوس های دور، پیوندمان می دهی و آب را برایمان بخش می کنی
]
ارسال دیدگاه