خاطره/هوشنگ نادری
شهید همدانی؛ گل سر سبد لشگر انصارالحسین(ع) بود
یک رزمنده دوران دفاع مقدس در اسدآباد با خاطره ای دلانگیز از حبیب سپاه، فرمانده دلها میگوید: شهید همدانی؛ گل سر سبد لشگر انصارالحسین(ع) بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آوای سیدجمال؛ یک رزمنده بازمانده از قافله شهدا در یادداشتی زیبا نوشت: در زندگی انسانها گاهی آن یا لحظه نقش کلیدی دارد، در یک آن کسی سرنوشتش از یک رو به روی دیگر میشود و از خیر به شر درمیآید یا برعکس.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آوای سیدجمال,قطعاً این لحظات حساس و سرنوشتساز در اندازه فردی یا حتی در مواقعی در مقطع اجتماعی نمیتواند بدون پشتوانه و سابقه باشد اما آن لحظه گل سر سبد مقطعی از زندگی محسوب میشود و تصمیم نهایی در آن مقطع اتخاذ میگردد، لذا بیشتر بچشم میآید و هر یک فلسفه خاص خود را دارد.
,بعضی وقتها لازم است تا انسان با ذات خود رو در رو شود و خود را محک بزند تا اگر نقطه قوتی هست در تقویت آن بکوشد و اگر ضعفی در برطرف کردنش همت کند،
,بعضی وقتها شاید مشیت بر این است تا اگر کسی از عهده لحظه برآمد انتخاب شود و گاهی وقتها نیز مشیت بر ماندن و امتحان مجدد پس دادن است؛
,برای صحابی امام حسین(ع) در کربلا آن تمام شد و امتحانی بالاتر از عاشورا نبود که پس بدهند اما برای اصحاب رسولالله(ص) بهویژه چندنفری که پروانهوار در احد گرد حضرت حلقه زدند و از وجود مبارکشان محافظت کردند، قضیه تمام نشد و بعدها حکایت بهگونهای دیگری رقم خورد.
,در بین خاطرات دوستان بعضاً روایت میکنند که در مقاطع حساسی از جنگ فرماندهان به حماسه عاشورا ارجاع میدادهاند و حقیقتاً نیز حکایت همینگونه بود که "کل یوم عاشورا و کل عرضا" کربلا" اما با این تفاوت که عاشوراییان خدایی شدند و شهدای ما نیز همینطور؛ ولی برای آنان که ماندهاند حکایت ادامه دارد...
,در تاریخچه لشگر انصارالحسین(ع) همدان نیز یک قطعه درخشان وجود دارد که از آن بهعنوان «شب عاشورایی لشگر» تعبیر میشود و سردار مظاهری در کتاب «ده متری چشمان کمین» از همین واژه استفاده کرده و حکایت کلی آن را از آن کتاب میتوان بدست آورد، ولیکن بد نیست آن واقعه را از منظر یک بسیجی روایت کنیم.
,و اینجاست که این بازمانده از قافله شهدا در خاطرهای دلانگیز از حبیب سپاه؛ فرمانده دلها؛ سردار شهید همدانی نوشت: قضیه از این قرار بود که ما که در واحد تخریب بودیم زمستان63 زودتر از گردانها به سومار رفتیم و زودتر از گردانها نیز بعد از عملیاتی ایذایی به اهواز رفتیم تا در مراحل تکمیلی عملیات بدر شرکت کنیم.
,اواخر اسفند 63 صبح زود موقع نماز درست روزی که رادیو اعلام کرد"500کیلومترمربع به تصرف نیروهای اسلام درآمده" در بیابانهای اهواز حوالی گلف موقعیتی را برای استقرار یگانها تعیین کردند و واحدهای مهندسی، بهداری و...که پشت سر هم میرسیدند مستقر میشدند و بلافاصله کار شروع میشد.
,به کمک بچههای تبلیغات رفته و ظهر نشده با چند ردیف گونی دیواری کشیده شد و کف آن را برزنت انداخته و نمازخانه آماده اقامه نماز گردید، در چهار طرف این نمازخانه چهار میله چادر تعبیه شد و بر سر هر یک لامپی ضعیف نصب گردید که نور خود را از یک موتوربرق سیار میگرفت.
,برای نماز مغرب و عشا رفته بودیم و با اتمام نماز و دعا آماده برگشت به چادر خود بودیم که ناگهان حاج حسین همدانی و علی چیتسازیان بالباسهایی گلین و سرووضعی آشفته که حکایت از آن داشت، مستقیم از منطقه نبرد آمدهاند،
,هر دو سر پا درست درجایی که امام جماعت میایستاد بدون مقدمه، حکایتی تلخ را روایت کردند، حاج حسین همدانی گفت: عراق به کمک بیگانه تک کرده و بسیاری از عزیزان ما را شهید کرده و رقاصه آورده و بالای پیکر شهدای ما میگساری کردهاند و از این صحنهها فیلم گرفته شد؛
,فرمانده گفت: در هور جنگ مغلوبه شده و کار به حدی گره خورده است که برادر محسن خود آرپیجی بدوش در حال مقاومت است و به من(حاج حسین) گفته بیایم هر تعداد نیرو داوطلب شهادت داریم ببرم، "برادران اکنون کار حیثیتی شده و جای هیچ تعللی نیست اما ما مثل شب عاشورا هیچ اجباری در ماندن و آمدن کسی نداریم، چون ورود به منطقه بیبازگشت شده است، هر کس بنای یاری اسلام و امام را دارد، با ما بیاید تنها تفاوت ما با شب عاشورا در این است که آن شب حضرت شمعها را خاموش نمود اما ما این چهار لامپ کم سو را خاموش نکرده صحبت کردیم ، ما 20 دقیقه فرصت میدهیم تا هر کس قصد یاری دارد در مقابل واحد عملیات حاضر شود."
,سخنرانی تمام شده بود و" آن " کلید خورده بود، من فقط به یاد دارم که همدیگر را نگاه نکردیم تا مبادا کسی در اثر رودربایستی به صحنه پا بگذارد، و بهسرعت هر چه تمام سفارشها لازم را به کسی که گفت نمیآید، کرده و مختصر کاری داشتیم، انجام داده و با تجهیزات کامل کمتر از ده دقیقه در محل قرار حاضر شدیم.
,تنها در آنجا بود که سربلند کردم و دیدم دوستان من، همگی حضور دارند و خوشحال از این بابت شدم که در یک آزمون دلدادگی و شهادت پذیری، کم نیاورده بودیم و هنوز در کنار هم بودیم.
,آن شب بهجز تعدادی انگشتشمار همهی شیر بچههای لشگر اسلام آمدند و بعد از قرائت زیارت عاشورا و ذکر مصیبت اباعبدالله ع سوار بر پشت تویوتاها راه افتادیم.
,سومار که بودیم چند تخریبچی از لشگر سیدالشهدا به انصار مأمور شده بودند، آن شب دو نفر از ایشان با ما در پشت وانت همسفر بود؛ یکی از ایشان کاملاً سکوت کرده ولی نفر کناری من با ذکر اباعبدالله دم گرفته بود و هوا عجب کربلایی شده بود، معنویت که خود اوج است نیز فراز و فرود دارد .
,آن شب از آن شبهای رؤیایی بود هرلحظه به هور نزدیکتر میشدیم گویی مجنون به لیلی نزدیکتر میشود، با گذر از خطوط عملیاتی و نزدیک شدن به نقطه رهایی، بوی معشوق از آبهای هور شنیده میشد،
,ما بیخیال خمپارههایی بودیم که از کنارمان عبور کرده و سینهی صاف هور را میشکافتند، در حالی که سینهها آماده شکافته شدن در راه خدا بود.
,ساعت به 3 صبح رسید و ما پشت آخرین خطوط خودی منتظر دریافت اجازهی ورود به عملیات بودیم، بیش از نیم ساعت وضع بدین منوال گذشت ولی اجازه از سرفرماندهی برای ورود ما صادر نشد، درنهایت نیروهای اطلاعات قرارگاه خاتم که ما در آن لحظه تابع آنها شده بودیم اعلام کردند نیروهای لشگر 31عاشورا زودتر از شما وارد کارزار شدهاند و چون سپیده خورشید در حال دمیدن است برای ورود شما فرصتی نیست بروید و شب بعد شما را خواهیم آورد.
,ما غمگینانه برگشتیم و خوشحال از اینکه از سپاه اسلام عدهای جواب دشمن را دادهاند.
,بعدها به این نتیجه رسیدم که سرنوشت ، آنات دیگری برای ما در آستین دارد و قرار نیست بی امتحان ورودی در مکتبخانه عشق جا بگیریم.
,خاطرهای دلانگیز از گل سرسبد لشکر انصارالحسین(ع) توسط هوشنگ نادری یکی از بازماندگان جنگی
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه