دفترچه نیم سوخته یک تکفیری/ قسمت اول

ثواب مزمزه‌کردن قطعات بدن صلیبی‌ها تهوع‌آور است

ثواب مزمزه‌کردن قطعات بدن صلیبی‌ها تهوع‌آور است
کلاس ها فشرده است... در کلاس شرعیات که اجازه سوال نداریم... در کلاس جهاد هم مدام حالت تهوع به من و چند نفر دیگه دست میده... امروز شیخ ستار محمد داشت از ثواب مزمزمه کردن اجزاء و قطعات بدن صلیبی ها و مرتدین حرف میزد... تا یک ساعت تهوع داشتم...امروز اسلحه‌ای که قراره مانوسم باشه را دریافت کردم...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کُردتودی، «تکفیر» واژه ای است که این روزها به کرات می‌شنویم. تکفیر امروز به مسئله‌ای جدی برای جهان اسلام تبدیل شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کُردتودی،,

 

,

در دفترچه‌ای به جامانده از یک تکفیری در حلب سوریه مطالبی ذکر شده که به راستی یک جهنم واقعی و اوج ابتذال و زندگی حیوانی را بیان می‌کند که سعی می‌شود در پنج قسمت در سایت کردتودی انتشار داده شود.

,

 

,

مترجم این دفترچه می‌نوسید: دو شبه که حسابی ذهنم درگیر دفترچه‌ای هست که یکی از بچه‌ها واسم از منطقه حلب آورده. این دفترچه نیم سوخته را از جیب یکی از تروریست‌های تکفیری در حومه حلب پیدا کرده بودند که حاوی مطالب قابل توجهی هست. چون نیم سوخته هست و علاوه بر زبان عربی محلی اماراتی، بخشی هم به زبان عِبری نوشته و حاوی یه سری علامات و ارقام است، ترجمه‌اش طول میکشه.

,

 

,

صفحه 1: الحمدلله... له الحمد... امروز بعد از مدتها انتظار به پادگان الریف رسیدیم. برادر ابی خدیجه خیلی باهام حرف زد. راضیش کردم که دوره سه ماهه عقیدتی را مختصرتر شرکت کنم. چون فهمید که خیلی وقت ندارم.

,

 

,

صفحه 2: ناراحت نیستم از اینکه هنوز کارهای گزینش حل نشده اما دلم قرصه که موندگارم. کاش مادرم نمیدونست که باهاش دعوام شده. کاش بهش گفته بودم که تصمیمم چیه تا تحت تاثیر شبکه های مرتدین و منافقان قرار نگیره... امیدوارم عملیات ها نزدیک تر باشه تا دیگه مجبور نباشم به ابوعلا سر بزنم و اون هم مدام گیر بده که چرا ریشت از یک مُشت کمتره.

,

 

,

صفحه 3: برادرا دارن میرن واسه عملیات اما من هنوز کارام تکمیل نشده... تا جایی که فهمیدم امشب قراره عملیات تا عمق منطقه سوقیه و بستان القصر کشیده بشه. نمیدونم چرا به این پسر بلغاری که قراره تا چند دقیقه دیگه به بهشت برود اینقدر عطر و مشک میزنند. مگه اونجا از این خبرا نیست؟ شیخ ابوعدنان که میگفت که همه شهدایی که با مرتدین جنگیده اند خوشبو و با بدن سالم به بهشت میروند! ... اما من دلم نمیخواد بدنم بسوزه.

,

 

,

صفحه 4: بالاخره کارای پذیرشم تموم شد و به کلاسهای عقیدتی راه پیدا کردم. تعدادمون در هر کلاس حدودا پنجاه نفره. اجازه سوال نداریم. میگن سوال سبب میشه که ذهنمون درگیر بشه و از ایمانمون کم بشه!! ... دو بار اومدم سوال بپرسم اما ترسیدم و قورتش دادم... شیخ این کلاس در بخش آموزش شرعیات، شیخ ابوطاهر اهل سعودی است... گفت من گذرنامه ام را آتش زده ام و حتی به سمت قبله هم نماز نمیخوام!! میگفت چون الان مرتدها و بت پرست ها به طرف قبله نماز میخونند.

,

 

,

صفحه 5: داره یک هفته میگذره اما هنوز از برادرانی که رفته بودن عملیات منطقه سوقیه و بستان القصر خبری نداریم. کسی هم چیزی نمیپرسه اما معلومه که خبرهای خوبی نیست و تقریبا نوعی از وحشت همه را فرا گرفته... زمزمه هایی هست که میگن به کمین خوردیم و از یه گردان 90 نفره، حدودا 20 تا 30 نفر بیشتر برنگشتن!... امروز تونستم به بازار برم و برای خودم کمی میوه بخرم... در اینجا خوردن موز حرام اعلام شده! دلیلش نمیدونم چیه با اینکه خیلی خوشمزه است و فقط مشکلش اینه که میگن نفّاخ هست!

,

 

,

صفحه 6: کلاس ها فشرده است... در کلاس شرعیات که اجازه سوال نداریم... در کلاس جهاد هم مدام حالت تهوع به من و چند نفر دیگه دست میده... امروز شیخ ستار محمد داشت از ثواب مزمزمه کردن اجزاء و قطعات بدن صلیبی ها و مرتدین حرف میزد... تا یک ساعت تهوع داشتم...امروز اسلحه‌ای که قراره مانوسم باشه را دریافت کردم.

,

 

,

ادامه دارد...

,

 

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه