برشی از کتاب تیر خلاص، خاطرات محمود نجیمی
۴۸ ساعت جنگ در هورالعظیم
برای اطمینان خاطر از وضعیت شعرباف چی تماس گرفتم و گفتم: ما نزدیک شما هستیم. موقعیت خودتان را مشخص کنید. یکی از بیسیم چیها که صدایم را شنید، ناشیانه گفت: چراغ قوه ما را میبینی؟ گفتم بله میبینم. با روشن شدن چهار چراغ قوه بر روی دژ که دلالت بر شنود مکالمات خودی توسط دشمن میکرد. فهمیدیم منطقه خیلی شیر تو شیر شده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، یک روز همراه حاج علی قوچانی و قربانعلی عرب برای شناسایی با قایق به ابراههای اطراف پاسگاه رفتیم. آنقدر جلو رفتیم که به سیم تلفن عراقیها برخورد کردیم. حالا هر لحظه امکان کمین خوردن بود با اینکه برایم سخت بود اما بالاخره زبان بازکردم و گفتم. حاج آقا قوچانی خواهش میکنم جلوتر نروید. تا حالا کسی با قایق به این محل نیامده و ممکن است صدای موتور قایق گشتیهای عراق را تحریک کند. و با اینکه میدانستم حاج علی وعرب تمام این مسائل را میدانند ولی برحرف خود اصرار داشتم. لبخند حاج علی در این میان مایه دلگرمی من بود. گفت که موتور قایق را خاموش کن. پنج دقیقه سکوت کردیم و به دقت به صداهای اطراف گوش دادیم. حاجی گفت: اگر عراقیها حرکتی داشته باشند، به راحتی صدای بلمهای آنها را خواهیم شنید. عرب همین طور که سیم های تلفن را جمع میکرد گفت: برای بافتن نیها به سیم احتیاج داشتیم که پیدا کردیم، دیگر چه میخواهید؟! من که سکاندار قایق بودم و با چهار چشم و گوش آبراهه و اطراف آن را نگاه میکردم، موتور راروشن کردم و بدون اینکه به آنها حرفی بزنم به سمت نیروهای خودی حرکت کردم.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, ,
,
, واقعا ترسیده بودم، نه برای جان خود، بلکه به خاطر حاجی و عرب. کمی بعد دوباره قایق را خاموش کردیم و چون صدای مشکوکی نمیآمد دوباره راه آفتادیم. پس از برگشت به پاسگاه خوشحال بودم از اینکه به جلو رفته و اطلاعات خوبی از آبراهههای اطراف پاسگاه به دست آورده بودم. روزها گذشت حالا منطقه عجیب شلوغ شده بود. هواپیماهای دشمن به هر نقطه مشکوک حمله میکردند .پاسگاهها مورد بمباران هواپیما قرار میگرفت به نظر میرسید که زمان عملیات نزدیک شده است. نیروهای کادر گردان ومسولان لشکر همیشه در منطقه حضور داشتند. نیروهای شناسایی اطلاعات که کنار مسولان لشکر همیشه در منطقه حضور داشتند.
, ,
,
, نیروهای شناسایی اطلاعات که کنار پاسگاه ما حضور داشتند با لباسهای عربی مثل مردم بومی منطقه به عنوان راهنما برای نیرروهای اطلاعات با بلم به جلو میرفتند و گاهی چهار تا پنج روز را در منطقه دشمن به سر میبردند. از شعر باف چی فرمانده گردان شنیدم که: محورهای عملیات و وظایف گردانها را مشخص کردهاند. روز آخر حضورمان در پاسگاه رحیم صفوی (جانشین وقت سپاه)همراه فرماندهان چند لشکر به منطقه آمدند. برای تامین و حفاظت دو سه قایق گردان با تیر بار و دوشکا در آبراهههای اصلی حرکت کردند. من نیز با قایق پاسگاه خودمان اطراف پاسگاه را گشت میزدم. بالاخره قایقها به پاسگاه ما رسیدند. رحیم صفوی، برادر خرازی، قوچانی، عرب، موحد دوست و دیگر فرماندهان قرارگاه سپاه که آنها را نمیشناختم به همراهی مسولان اطلاعات قرارگاه سپاه از پاسگاه بازدید میکردند. با نیروها گپی زدند. سپس به قصد بازدید از پاسگاه بعدی حرکت کردند. بازدید صفوی و فرماندهان از منطقه روشنترین دلیل نزدیکی زمان عملیات بود.
,بعد از رفتن فرماندهان، گروهان ما را به مقر گردان در شط علی انتقال دادند. و درگیر و دار انتقال، قایق پاسگاه که برای انجام کاری به مقر فرماندهی گردان میرفت و در کمین عراقیها افتاد که منجر به شهادت سه نفر ومجروح شدن دونفردیگر شد. در طول شش روز حضور ما در پاسگاه ها این اولین بار بود که بچههای ما در کمین عراقیها گرفتار میشدند. از آن روز به بعد، به دستور فرماندهی،هیچ قایقی حق نداشت به تنهایی در آبراه حرکت کند و انجام کارها با دو یا سه قایق انجام میشد. بعد از مدتی پاسگاههای روی آب را تحویل گردان امام حسین علیه السلام دادیم و به شهرک دارخوین بازگشتیم. اما مدت ماندنمان در شهرک بیشتر از یک هفته نشد. در طول این روزها همراه کادر گردان برای توجیه تکمیلی مراجعه میکردیم. بادیدن یک فیلم از خطوط دشمن آبراههها و دژهای «الصخره» «البیضه» و حتی سنگرهای روی دژ که توسط نیروهای اطلاعات قرارگاه نصرت فیلمبرداری شده بود، وعکسهای هوایی، از آخرین وضعیت دشمن بیشتر آگاه شدیم. طبق طرح قرار بود بعد از یورش غواصان دو گردان امیر المومنین علیه السلام و موسی بن جعفر علیه السلام بلافاصله گردانهای امام حسین علیه السلام و امام حسن علیه السلام و گردان حضرت ابوالفضل علیه السلام وارد عمل شوند و دو قرارگاه مهم و فردودگاه نظامی دشمن را منهدم و بعد از رسیدن به دجله در پشت آن پدافند کنند.
,ضمنا قرار شد پلهای روی آن را منفجر کنیم. برای همین چند نفر از بچههای واحد تخریب باید ما را همراهی میکردند .ماموریت گردان واقعا پیچیده و مشکل بود. ما باید حدود چهل کیلومتر مسافت آبی را با قایق پشت سر میگذاشتیم. کنار دژالصخره پیاده میشدیم و حمله خود را ادامه میدادیم. با بودن دو قرارگاه دشمن، موانع و میدانهای مین اطراف انها به خوبی مشخص بود که درگیری سختی را پیش رو خواهیم داشت. ما باید قبل از روشن شدن هوا به پشت دجله میرسیدیم سر پل از دشمن در حاشیه دجله میگرفتیم و پلها را منفجر میکردیم. تا از عبور تانکهای دشمن جلوگیری به عمل آید. و بدتر از همه اینکه هیچ آتش پشتیبانی هم نداشتیم و باید با آرپی جی و نارنجک به جنگ توپ، تانک، هواپیما، انواع ضد هواییها میرفتیم.
, ,
,
, بعد از توجیه شدن کادر گردان، همه نیروها در سالن اجتماعات (نمازخانه) تجمع کردند. شعربافچی فرماندهی گردان با استفاده از کالک و نقشه، پیرامون عملیات و اهداف آن برای نیروها صحبت کرد. بچهها از خوشحالی پی در پی صلوات میفرستادند. لبخند شادی در چهره تک تک بچهها برق میزد. ولی من و چند نفر از نیروهای کادر گردان که مدت زمان بیشتری از عمرمان در جنگ سپری شده بود دلهره عجیبی نسبت به نوع ماموریتمان داشتیم، چرا که تا آن زمان که نیمه دوم سال ۱۳۶۳ بود در عملیات آبی خاکی بصورت مستقیم شرکت نکرده بودیم. بدتر از همه مساله عبور دادن با انتقال نیروها دراین مسافت طولانی زیاد بود. نداشتن آتش پشتیبانی مفید هم از دل مشغولیهای ما بود. و ما باید با کلاش و آر.پی .جی به جنگ تانکها و نفر برها و هواپیماهای دشمن میرفتیم. آخرین شب حضور ما در شهرک بود، همه وسایل اضافی خود را تحویل واحد تعاون دادیم. بعضی از بچهها وصیتنامهشان را به منشی گردان دادند. نیمه شب برای دعا و طلب پیروزی و تسکین دل خویش به مسجد چهارده معصوم رفتم. وقتی که وارد شدم خیال کردم نماز جماعت است مسجد پر شده بود از رزمندگان عاشقی که مشغول نماز شب بودند. زمزمههای عاشقانه همراه با گریه بچهها فضای مسجد را تسخیر کرده بود همه بی ریا اشک میریختند و مناجات میکردند. غروب سه شنبه ۱۴/۱۲/۱۳۶۳از شهرک سوار اتوبوسها شدیم و به منطقه جفیر رفتیم. بعد از شش روز که مهمان موقعیت ائمه بودیم دوباره فرمان عزیمت دادند. در غروب بیستم اسفند زمانی که خورشید هم در آن سوی بیکرانهها رنگ از رخصارش پریده بود وارد شط علی شدیم غواصان و گردانهای خط شکن به جلو رفته بودند. از فرماندهان لشکر نیز اثری نبود همه جلو بودند صدای آتش توپخانه دشمن که بلند شد شروع عملیات را حدس زدیم تا روشن شدن هوا همه دستها به دعا بلند بود.
,هنوز خورشید به طور کامل طلوع نکرده بود که صدای هواپیماهای دشمن و بمباران آنها منطقه را عملیاتی کرد. نیروها تمام مدت روز را برای در امان ماندن از آنها درسنگرها ماندند. با تاریک شدن هوا از طرف فرماندهی به ما دستور حرکت داده شد. تا کنار اسکله را باید با ماشین طی میکردیم . آقای عرب مسول محور دوم عملیات، مامور رساندن گردانها به دژتسخیر شده از دشمن بود. با توجه به کم بودن قایق، ناچار ظرفیت نفرات شناور را بیشتر کردیم. با اینکه میدانستیم خطر زیادی دارد اما باز تعداد زیادی جا ماندند. قبل از حرکت به بچههای گروهان خودمان و بعضی از نیروهای دیگر تذکر داده شد در صورتی که قایقتان بر اثر گلوله یا بمباران یا تصادف یا موج آب غرق شد. سریع خودتان رابه کنار نیها برسانید و با بغل کردن نیها خودتان را روی آب نگه دارید. بعد تجهیزات را بازکنید تا سبک شوید. به سکاندارها هم گفته شد. که خیلی آرام حرکت کنید که مشکلی پیش نیاید… سرانجام اولین پاسگاه خشکی دشمن را که در تصرف نیروهای ما و نزدیکی خشکی بود پشت سر گذاشتیم.
,سمت نیروهای عراق کاملا روشن بود.تانکها با روشن کردن نورافکنهایشان به سمت دژ، سعی در جلوگیری از پیشروی نیروهای خودی داشتند. به کنار دژ رسیدیم… دژ الصخره کاملا آرام بود هیچ گلوله و منوری شلیک نمیشد. برای اطمینان خاطر از وضعیت شعرباف چی تماس گرفتم و گفتم: ما نزدیک شما هستیم. موقعیت خودتان را مشخص کنید. یکی از بیسیم چیها که صدایم را شنید، ناشیانه گفت: چراغ قوه ما را میبینی؟ گفتم بله میبینم. با روشن شدن چهار چراغ قوه بر روی دژ که دلالت بر شنود مکالمات خودی توسط دشمن میکرد. فهمیدیم منطقه خیلی شیر تو شیر شده است. به شعر باف چی گفتم : چراغ قوهها چهار تا بود. کدام یکی مال شماست. آموزش اردوگاه قدس را بیاد آورد و گفت: موقعیت اردوگاه قدس و کلت منور را شلیک کرد. جالب اینجا بود که پشت سر آنها منورهای دیگر نیز شلیک شد. اما موقعیت را پیدا کردیم. آرام از سیم خاردارها و موانع دشمن گذشتیم و در کنار دژ الصخره به نیروهای دیگر پیوستیم از میان هور فقط صدای موتور قایق و انفجار گلولهها به گوش میرسید. اطلاعاتی را که داشتم به شعر باف چی گفتم. او گفت: میدانم چه شده است. الان در سمت چپ، برادر قوچانی منتظر شماست. شما از سمت چپ به طرف حد خط لشکر پنج نصر حمله میکنید و ما با دو گروهان دیگر به جلوی الصخره میزنیم…
,تیر خلاص- ۴۸ ساعت جنگ در هورالعظیم- خاطرات محمود نجیمی- ص ۲۱-۴۲
]
ارسال دیدگاه