308 متر نفوذ در دل عمیق ترین غار جهان/
گزارشی شگفت انگیز از سفر غارنوردان بریتانیایی به کوهستان شاهو
کنجکاو هستم بدانم تا چه اندازه زندگی مردم ناحیه کوهستانی شاهو که ما دیدیم تغییر کرده است. آیا هنوز گله های گوسفند و بزها را در تابستان به چراگاه های مرتفع می برند و رهگذران خاک آلود از گذر گاه های خشک عبور می کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شاهوخبر؛در بخش اول این گزارش که تحت عنوان «سینه ستبرکوهستان شاهو جایگاه عمیق ترین غارجهان» به تشریح منطقه کوهستانی شاهو و کشفیات صورت گرفته توسط گروه فرانسوی پرداخته شد؛ اینک در بخش دوم، ترجمه گزارش اولیه گروه کوهنوردی وغارنوردی بریتانیایی ها در سفر به کوهستان شاهو و غارنوردی در عمق چاه های طبیعی این کوهستان می آید:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شاهوخبر,«حادثه بزرگ غارنوردی» نوشته «مارتین فار» مجموعه ای است که گزارش های گرد آوری شده را در برمی گیرد و با عنوان«مسافرتی متزلزل به ایران، در جستجوی رکوردی در عمق غارنوردی» به چاپ رسیده است؛در این بخش خلاصه ای از ترجمه این گزارش پرداخته می شود.
,دراین گزارش کوهنوردان حاضر در گروه به اشتراک هایی در خصوص مشکلات اجرای برنامه ها،توانایی ها و ابتکارات فنی کوهنوردان در میان تمام ملیت ها پی برده می شود و از دید یک کوهنورد با اوضاع این ورزش در کشور متبوعش آشنا می شویم؛ «جان الیوت» سرپرست گروه و «جویف ریچینگز» مسئول خزانه داری، رهبری تیم را به عهده دارند. مارتین فار به عنوان نویسنده گزارش های گروه به همراه نامزدش«سالی بیلیس» وتنها زن همراه گروه نیز با سایر اعضا که جمعا بالغ بر 16 نفر می باشند حضور دارند.
,ترجمه گزارش تیم اعزامی انگلیس
,در طی ماه های ژوئن و ژوئیه سال ١٩٧٧-مصادف با خرداد و تیر ١٣٥٦ - تهیه لوازم و مقدمات سفر بزرگ ما با شدت وسرعت تمام ادامه داشت؛ در همان مدت مشخص شد که اکثر اعضای گروه تا کنون به طور جدی یک چنین برنامه ای را انجام نداده اند. با در نظر گرفتن اینکه ما درصدد به دست آوردن رکوردجهانی غارنوردی بودیم واینکه هرچیزی که برای این مهم نیاز داشتیم همه اش آماده بود،عدم آمادگی تیم را نمی توانستیم نا دیده بگیریم.
,استفاده از روش های جدید غارنوردی جهت پیمایش غارهای عمودی، آن هم در جایی که هزاران مایل از انگلستان فاصله داشت چیز چندان لذت بخشی نبود. برای بسیاری از افراد این سفر بزرگترین و طولانی ترین سفر زندگیشان بود و در واقع بخاطر آن می بایستی شغلشان را قربانی کرده، بیکار گشته و همه اندوخته هایشان را نیز هزینه کنند؛برای تعداد اندکی هم این سفر در واقع یک تعطیلی طولانی بود که نباید زیاد جدی انگاشته شود.
,میدانستیم که درکوهستان شاهو غارهای فراوانی وجود دارد؛این موضوع راگروه کوچکی ازغارنوردان فرانسوی به سرپرستی «جان فارسی» طی مکاتباتی به ما خاطر نشان شده بودند؛مهم ترین غاری که آﻧﻬا اشاره کرده بودند،غارشاهو یا کوروش کبیر بود که نسبت به ورودی غار ١٨٥ متر عمق داشت و ارتفاع دهانه ورودی آن از سطح دریا، حدود 3 هزار متراست؛ با در نظر گرفتن این که نقطه شروع غار نسبت به عمق دره بسیار مرتفع می باشد، از این رو این احتمال وجود دارد که عمق غار تا ٢١٥٠ متر باشد.
,تیم غار نوردی ما نسبت به تیم اعزامی قبلی که به غار پراو رفت، حداقل این نگرانی اولیه را نداشت که آیا اصلا در آنجا غاری وجود دارد یا نه! ما می دانستیم که در کوهستان شاهو غارهایی وجود دارد و در ضمن ما همه عوامل بالقوه برای شکست رکورد غارنوردی را همراه داریم؛ این را در طی بازدیدهایی که از سایر غارها داشتیم متوجه شدیم. فقط گروهی برای اینکه از عهده فنون غارنوردی برآیند تمرینات روزانه را شروع کرده بودند،که می توان گفت تا حدودی در این مرحله آماده شده بودیم.
,برای صرفه جویی در هزینه ها قرار بود با اتوبوسی که کاملا برایمان ناشناخته بود سفر کنیم؛ این وسیله نقلیه عمومی درسال ١٩٥٤در شرکت اتوبوسرانی شهر «بریستول» مورد استفاده قرار می گرفت. شعارها و نشانه های چند رنگی که روی پنجره ها و در و دیوارهای بیرونی کشیده شده بود توجه مارا به عظمت مسافرتمان جلب میکرد بهتر بود این وسیله را برای نمایش هنر معاصر در نمایشگاه هنری به تماشای عموم می گذاشتند تا یک تیم غارنوردی با این کوه متحرک تلو تلو خوران به مقصد برسند .در هفته های بعد نسبت بد به اتوبوس دادن یک جنایت محسوب می شد. ما در حدود دویست و پنجاه کیلو گرم کنسرو و مواد غذایی همراه با دو کیسه بار بزرگ از لوازم فنی که قرار بود در پایان سفر برای برنامه های بعدی در انتهای مسیر جا بگذاریم را در داخل اتوبوس قرار داده پس از جاگیر کردن بارها و سوار شدن افراد در میان ابری از دود و خاک که از اگزوز خارج شد مسافرتمان را آغاز کردیم.
,با سرعت چهل ،پنجاه مایل در ساعت به طرف شرق انگلیس راندیم و شب هنگام همگی اعضای تیم خوشحال در «هانترز لاج» جمع شده وباقی مانده پولمان را به سلامتی هم نوشیدیم.پولی که برای به دست آوردنش حداقل دو هفته می بایست کار می کردیم. در ادامه راه آن شب را به بریستول رسیده چادر زده، خوابیدیم؛ صبح متوجه شدیم نصف فنری در نزدیکی بریستول شکسته و برای تعمیر آن در این شهر ماندیم؛ سایرین هم به بسته بندی وسایل پرداختند. «مایک» قیافه آرامی داشت و هرگز نمیشد اضطراب و تشویش را از قیافه اش خواند. او ابرو هایش را تکان داده و گفت، فنر شیکوندیم . پس از تعمیر و جاگیر کردن وسایل متوجه شدیم که این همه بار را نمی توان داخل اتوبوس جای داد و سرپرست تصمیم گرفت بارهای ضروری داخل و مابقی روی اتوبوس گذاشته شوند.
,هرکسی چیزی را ضروری می دانست؛کسانی که باتکنیک تک طناب برای صعود و فرود آشنابودند،نرده باﻧﻬای طنابی را برداشته ودر طرف دیگر اتوبوس نرده باﻧﻬا را پایین می آوردند؛ یومارها و سایر ابزارهای فنی را بالا می گذاشتند. ﻧﻬایتا «باب لویس» در همه جا حضورداشت و لوازم را سرو سامان داد. خبرنگارها عکس گرفته و ما به راه افتادیم و متوجه شدیم برای یک شب دیگر باید توقف کنیم.
,عبور از «بندر دوور» تعدادی فنر اصلی را از بریستول بار کردیم و از بندر دوور یک کشتی پیدا کرده و در راه اصلی خود قرار گرفتیم؛ از پیاده شدن در «اوستند» و حرکت با اتوبوس مدام باید توقف می کردیم که موتور آن خنک شود، مشکل عمده رادیاتور بود و اگر اتوبوس ما در گرمای اروپا نتواند ادامه دهد در ترکیه و گرمای ایران هیچگاه دوام نمی آورد. در فرانکفورت مجبور به خرید دو رادیاتور دیگر شدیم که یکی را یدکی برده ودیگری را روی ماشین سوار کردیم، یعنی حالا دو رادیاتور روی اتوبوس نصب بود؛ اما مصیبت های ما کاملا پایان نیافته بود.
,شبی دیر وقت، زمانی که از ناحیه «فیرن پاس» در کشور اتریش می گذشتیم اتفاقی دیگر افتاد؛ در حالی که یک روز خسته کننده که سرتا سر آن به ایستادن و حرکت مجدد گذشته بود و افراد اکثرا از خستگی به خواب رفته بودند و من جلو، نزدیک راننده نشسته بودم؛ مایک سرش را برگرداند و فریاد زد آتش...؛ هیچ کسی عکس العملی انجام نداد، اتوبوس ایستاد و مایک در حالی که بلندتر می گفت آتش، با کپسول اطفای حریق، آتش را خاموش می کرد.
,همه اعضا عصبی، نگران وخسارت دیده بودند، هنوز پنج روز از سفر نگذشته بود. بعد از دردسرهایی ماشین تعمیر و سفر باز هم ادامه یافت و سپس استانبول رسیدیم. غار نوردان اشخاص کاردان و مبتکری هستند. اتوبوس تحمل گرمای آسیا را نداشت و ما تصمیم به نصب سومین رادیاتور گرفتیم. رادیاتور دوم درست جلو رادیاتور اول بود و حالارادیاتور سوم نیز در کنار آن دو نصب شد؛ این یک ابتکار واقعی بود که در آن تکه های کوچک لوله در کنار هم قرار گرفته و آب در گردش و اتصالات درست کار می کرد.
,در روز پانزدهم به مرز ترکیه و ایران رسیدیم. بعد از سه روز به منظره کوه های آهکی قبل از شهرکرمانشاه قرار داشت رسیدیم که همه را شگفت زده نمود. اینجا مرکز عظمت سنگ های آهکی جادویی بود. این کوه هادر واقع حاشیه کوهی بود که در آن «غار پراو» قرار گرفته بود. بعد از ١٨ روز دلواپسی از همراهی نکردن اتوبوس سرانجام به مقصد رسیدیم . تازه به کرمانشاه رسیده بودیم که به خانه یک زوج انگلیسی مقیم کرمانشاه دعوت شدیم. پس از ترک بریتانیا اولین حمام واقعی را گرفتیم.
,تاآخرین روزهای اقامت ما در ایران این زوج مهربان کمک های زیادی به ما کردند. ما به باشگاه بین المللی رفتیم- باشگاه شرکت نفت کرمانشاه- ما آنجا خیلی راحت بودیم و خود را واقعا در خانه خود احساس می کردیم.بعد از گذراندن یک شب لذت بخش، ساعت ٥ بیرون رفتیم. ساعتی بعد فهمیدیم کرمانشاه شهر بزرگی است و ما در آن گم شده ایم. هیچ آدرسی از زوج انگلیسی یا باشگاه نداشتیم، اگر هم داشتیم امکان حرف زدن با مردم برایمان مقدور نبود، شرایط عجیبی بود؛ به تدریج متوجه شدیم که جایی در نزدیکی ما عده ای با سوت زدن به همدیگر علامت می دهند، آشفته شدیم اگر آﻧﻬا تصمیم به حمله می گرفتند هیچ کس وجود نداشت که به ما کمک کند.
,در واقع این تجربه وحشتناکی برای ما بود که کلا ١٥ دقیقه طول کشید. ماشینی ﭘﻬلوی ما ایستاد، اضطراب ما را دربرگرفت. دو نفر یونیفرم پوش با اشاره به ما فهماندند که سوار شویم. به آرامی سوار شده و با آهستگی و خجالت گفتیم که انگلیسی هستیم. آن غرور انگلیسی را از دست داده بودیم. ما فکر می کردیم امشب را در زندان خواهیم بود، اما مستقیما مارا به منزل میزبانمان بردند. دچار خجالت زدگی شدیم، پلیس هایی که هدایتمان کردند خندیدند و رفتند. روز بعد به طرف کوه های موعود حرکت کردیم، از کرمانشاه حدودا 60 کیلومتر به سمت شمال و شمال غربی یعنی به سمت کامیاران راندیم و از آنجا40 کیلومتر به سمت غرب و شمال غرب حرکت کردیم. آخرهای راه یک جاده مارپیچ بود که هر لحظه اتوبوس ما امکان داشت به ته دره پرت شود.در ته دره آب خروشانی به زحمت دیده می شود؛ سرانجام به روستای مبدا صعود به نام «یوزیدر» رسیدیم.
,یوزیدر محل پایگاه اصلی تیم فرانسوی بود. ما از تیم فرانسوی یاد گرفتیم که از زبان اشاره باید استفاده کنیم. محلی را برای اردوی خود انتخاب و با شخصی که لبخندش از این گوش تا آن گوشش بود، آشنا شدیم. او خود را نماینده روستایی ها معرفی کرد؛ نامش «کریم» بود و رابط ما و روستایی ها شد.آدم مهربانی به نظر می رسید؛ ما چند الاغ هر یک به مبلغ ٢ پوند انگلیس- معادل سی تومان- اجاره کردیم . همه چیز عالی بود؛ به جز بیماری چند نفر که از همه شدیدتر« استیو ولت» بود که از «کانال مانش» به بعد بیمار بود و ناچار شدیم بر روی الاغ سوارش کنیم.
,او کیسه پلاستیکی در دستی و دستمال کاغذی در دست دیگرش داشت و از قیافه الاغ می شد حدس زد که این بدبو ترین باری بوده که تا به حال حمل می کرد و در مورد بار خوش آیندش چه فکری می کند؛ حالت کمدی تر را می شد از قیافه آدمی دید که هدایت الاغ را در دست داشت و با تبسمی بر لب طناب افسار را تا آخرین حد بلند گرفته بود.
,در فاصله هزار متر از اردوگاه اول، اردوگاه پیشرفته خود را در نزدیکی «غارکوروش کبیر» در خط الراس آنتن در ارتفاع حدودا 2هزارر و900 متری از سطح دریا بر پا کردیم . این همان اردوگاهی بود که قبلا فرانسوی ها از آن استفاده کردند؛ ما از روستای«کانی هانیه» در طول مسیر مقداری آب به کمپ آورده بودیم که پس از اتمام آن مجبور به جمع آوری برف و ذوب آن شدیم. برفی که جمع می شد با خاک و سنگ همراه بود که پس از ذوب شدن بسیار بدبو وقهوه ای رنگ بود وما را به استفراغ وا می داشت، هر کاری که می کردیم مانند جوشاندن، تصفیه با قرص ضد عفونی و عبور از صافی دست ساز که با کاغذ توالت ساخته بودیم، بازهم بوی فاضلاب می داد.در روزهای بعد همه اعضاء مشکلات گوارشی بسیار پیدا کرده بودند و کسی نبود که اسهال شدید نگرفته باشد که البته کم آبی و گرمای زیاد بر آلودگی آب بسیار موثر بود.
,روز بعداز رسیدن به کمپ وارد غار کورش کبیر(غارشاهو) شدیم . چاه اول به ارتفاع ١١٥ متر و بعدی٦ متر و چاه سوم ٤٠ متر عمق داشتند؛ که سریع طی شد.٤٠٠ متر طناب، چندین دبه آب و مقدار زیادی لوازم فنی را با خود حمل می کردیم. پس از چاه سوم به جایی رسیدیم که به شکل عجیبی خاک و سنگ با هم قاطی شده بود و باید به صورت وحشتناکی از آن فرود می رفتیم این چاه چهارم ١٦ متر عمق داشت، بعد از آن چاه بلند پنجم با ٨٦ متر انتظار مارا می کشید و سپس یک فرود ٦ متری درچاه ششم که واقعا هیجان انگیز بود.
,سپس به یک رشته طناب فرانسویها برخوردیم و مارا نگران کرد که مبادا معنای آن این باشد که اینجا پایان غار است و شاید هم تا این قسمت پیمایش شده و این یک علامت است برای ادامه کار؛ در هر صورت از این طناب فرود رفته که عمق چاه هفتم، ٢٢ متر بود و اینجا در واقع انتهای غار بود و همه جا را گل و لای پوشانده بود؛ پس از استراحتی و خوردن غذایی با مشکلات زیاد شروع به آزاد کردن خود از درون گل وصعود کردن نمودیم.
,«سالی» نامزدم در هنگام صعود اعلام کرد که یومارهایش عمل نمی کند و مدام لیز می خورد. دنده های یومار را گل ته غار و روی طناب پر کرده بود. یک لنگ یومار را به ته طناب بسته و خود را بالا کشید تا یومارهای اصلیش را پاک کند، دراین هنگام که من به قصد کمک به سالی صعود از چاه آخر را آغاز کردم،چراغ کاربیتم را از دست داده و به داخل چاه پرتاب شد که به دلیل عجله برای کمک به سالی آن را رها کردم پس از حل شدن مشکل سالی،یومار من نیز شروع به لیز خوردن روی طناب کرد که من یومار یدکی نیز نداشتم و مجبور شدم چند متری را با دست صعود وبه طاقچه ای گلی خود را برسانم.
,طاقچه لیز وکوچک بود، به سختی خود را نگه داشته بودم، یومارم آزاد و در حال پاک کردن بودم که چراغ یدک خاموش شد. خوشبختانه سالی خیلی فاصله نداشت و نور چراغش را برایم نگه داشت تا یومارهایم تمیز شود. مدام یومارهای ما را گل چسبناکی پر می کرد و صیقلی می شد و هیچ در گیری با طنابی نداشت. شرایط سختی را در بازگشت پشت سر گذاشتیم و بیش از ١٦ ساعت رسیدنمان به دهانه غار طول کشید. بارها رسیدن به بیرون برایمان یک آرزو می شد و جدا شدن از عمق این غار غیر ممکن می نمود.
,«دیو» ،«پت» ، من و سالی از یومار استفاده می کردیم، اما «تونی» استفاده نمی کرد به همین جهت او درگل لیز نمی خورد.به طور کلی وسیله کندی بود؛ سرانجام دهانه را دیدیم. پس از خروج به محل کمپ در قله آنتن رفته با گل خشک شده داخل کیسه خواب ها خزیدیم. ما غار کوروش کبیر را تا عمق ٣٠٨ متری طی کرده و نا امید باز می گشتیم، همگی بجز سالی مریض بودیم ودر این شرایط بهترین کار رفتن به کمپ اصلی بود تا حال اعضا دوباره به حال عادی بازگردد، اما یک گروه از ما علاقمند بودند که همه چاه های منطقه راکه «جان فارسی» آدرس داده بود را بررسی کنند و همین کار را هم کردند،اما هیچ یک امیدوار کننده نبود.تصمیم گرفتیم بعد از اینجا به «شیلانه» و« پلنگان» رفته، به جستجوی خود ادامه دهیم.یک دشت وسیع و خشک در قسمت غربی اردوگاه آنتن قرار داشت که حدود ٤٨٢٨ متر عرض داشت و جستجودرآن بسیار دشوار بود... .
,تیم اعزامی انگلیس پس از کاوش های بسیار در کوههای کرمانشاه که هر یک از این غارها داستانی جالب و شگفت انگیز دارد و با وجود قابلیت بالا در غارنوردی و پشتکار فراوان، بدون موفقیت شکستن رکورد غار پراو به کشورخود بازگشتند. در ادامه گزارش خود به غارهای کوهستان شاهو که دارای عمیقترین چاه ایران به عمق ١٢٥ متر می باشد اشاره می کنند که در عمق ٣٠٨ متری به دلیل نبود امکانات و زمان متوقف شدند و نیز غار کله افعی که امکان بالقوه فراوانی برای غار نوردی می باشد اشاره شده است.
,در متن پایانی گزارش آمده است: آیا می توان گفت که سفر غار نوردی ما یک موفقیت بوده است؟ در واقع باید بگوییم که این سفر یک تجربه شگفت انگیز بوده، ولی یک موفقیت!؟. اتوبوس ما در اداره گمرک کرمانشاه به علت خرابی جا گذاشته شد و به تهران رفته که با اتوبوس مرحله به مرحله به انگلیس بازگردیم تا انتهای برنامه اتفاقات بسیاری برایمان افتاد. مثلا وسایل دونفر از افراد تیم وقتی که شبی را در خیاباﻧ ﻬای جنوب تهران خوابیده بودند دزدیدند . سالی و من هم که در جاده های اطراف تهران منتظر ماشین بودیم کسی سوارمان نمی کرد و بعد از ساعت ها که یک دانشجوی ایرانی مارا سوار کرد برایمان توضیح داد که علامت اشاره با شست در ایران معنای بدی دارد و مانند علامت «وی» در جاده های انگلیس است.
,ما زمانی که ایران را با اتوبوس ترک می کردیم از نارضایتی عمومی پنهانی که در سراسر ایران با رژیم شاه جریان داشت، چیزی دستگیرمان نشده بود. ولی کمتر از یک سال بعد از مراجعت ما به انگلستان، رژیم شاه سرنگون شد و ایران مرزهایش را به روی خارجی ها بست و قلل مرتفع، غارها و سنگ های آهکی در آرامش فرو رفتند.
,اما من کنجکاو هستم بدانم تا چه اندازه زندگی مردم ناحیه کوهستانی شاهو که ما دیدیم تغییر کرده است. آیا هنوز گله های گوسفند و بزها را در تابستان به چراگاه های مرتفع می برند و رهگذرها گردو خاک آلود به همراه بار الاغ ها در گذر گاه های خشک عبور می کنند؛ هنوز دعا نویسان دوره گرد با مشکی از دوغ که با نعنا معطر شده است از دور ظاهر می شود؟
,حتما برای این افراد زندگی به طور عادی جریان دارد ومسائل جهان نسبت به امور روزمره آﻧﻬا در درجه دوم اهمیت قرار دارد. می شد حدس زد که کریم و رفقایش وقتی در یک شب طولانی زمستان درکنار آتش هیزم دود آلود نشسته اند، تعداد زیادی جوک در مورد ماها می سازند؛ داستاﻧ ﻬایی از انگلیسی های دیوانه ای که برای رفتن به ارتفاعات هزینه بسیار می کردند و زحمت بی حد می کشیدند و بعد رسیدن به آنجا در دل غارها فرو می رفتند. آﻧﻬا از خود می پرسند که انگلیسی ها دنبال چه بودند که این قدر پایین می رفتند؛ بدون تردید روزی ایران مجددا درهایش را بر روی حادثه جویان دنیای غرب می گشاید.
,نویسنده: عیسی آذرگر
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه