دشمن شناسی:
ماجرای قساوت افسر حزب بعث
ستوان کریم میرود از مقر یک گالن نفت میآورد و روی پیرزن بیچاره خالی میکند. پیرزن داد و فریاد به راه میاندازد که این چه کاریست! مگر دیوانه شدهای![
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، یک هفته بعد از سقوط هویزه در روزهای اول جنگ وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازههای بسیاری توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانهها: چرخ خیاطی کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواری، فرش، قالیچه حتی در و پنجره را بردند. ولی شهر سالم بود و خسارت جزئئ دیده بود. در محلهای که مستقر بودیم یک زن و مرد پیر تنها مانده بودند و روزی یکبار برای گرفتن غذا نزد ما میامدند. ما به آنها غذا میدادیم. البته آنها راضی به نظر نمیرسیدند ولی چارهای نداشتند. گاه به صراحت اعتراض میکردند. اینجا خاک ایران است و شما عراقی هستید. شما اینجا چکاردارید؟ و زیر لب چیزهایی میگفتند که ما متوجه نمیشدیم. بعضی روزها که برای بردن غذا میآمدند با آنها صحبت میکردیم و به آنها میگفتیم جای دیگر بروند ولی قادر به رفتن از شهر نبودند. میترسیدند در جاده مورد اصابت ترکش یا گلوله قرار گیرند. میدانستیم که یک دختر پیرزن در هویزه شهید شده است. پیرزن برایمان گفته بود دخترش در حیاط، کنار تنور، نان میپخته که هواپیماها هویزه را بمباران کرده بودند. پای دخترش بر اثر ترکش راکت هواپیمای ما قطع شده و او به شهادت رسیده بود. برای همین بود که پیرزن و پیرمرد به ما روی خوش نشان نمیدادند. فقط غذا میگرفتند و میرفتند. یک روز به مقر آمده بودند تا غذا ببرند یکی از افسرهای ضد اطلاعات وارد مقر شد و آنها را دید. افسر از ما پرسید اینها کیستند؟ قضیه را گفتیم. این افسر ستوان یکم کریم بود. او را به این اسم میشناختیم. اهل شهر واسط از نواحی استان صویره بود ستوان کریم گفت: چرا به اینها غذا میدهید؟ چرا دلتان به اینها میسوزد؟ اینها دشمنن. شما اجازه ندارید آنها را تامین کنیدبه ستوان کریم گفتیم: پیرند خدا را خوش نمیآید از گرسنگی بمیرند. در اینجا کسی نیست به آنها کمک کند. بنابراین روزی یکبار میآیند و از ما غذا میگیرند. ستوان کریم که از این عمل ما به شدت عصبانی و ناراحت شده بود. بعد از چند دقیقه توقف و حرف زدن با ما از مقر خارج شد. چند ساعت بعد ستوان فاضل که یکی از افسرهای خوب و مومن بود. به مقر ما آمد. خیلی ناراحت و غم زده بود. علت ناراحتی را پرسیدیم. ستوان فاضل که به ما اعتماد داشت بسیاری از مسایل را با ما در میان میگذاشت. گفت: این ستوان کریم عجب آدم جنایتکاریست!
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, ,
,
, پرسیدیم:چطور مگر اتفاقی افتاده است؟
,ادامه داد من در مقر فرماندهی تیپ بودم ستوان کریم با موافقت فرمانده تیپ سرهنگ حسن جاسم الساعدی چند نفر سرباز را دنبال آن پیرزن و پیرمرد فرستاد. آنها را به مقر آوردند. و بعد از بازجویی با مشورت سرهنگ حسن جاسم…-که الان در وزارت دفاع عراق سمتی دارد نمیدانم چه کاره است ولی مدتی که از جنگ گذشته بود او را به بغداد احضار کردند و پست مهمی به او دادند سرهنگ جاسم عضو حزب بعث است و مانند بعثیها ذرهای انسانیت در او وجود نداشت- …بله پیرمرد و پیرزن را آوردند آنها نمیدانستند این همه سوال و جواب برای چیست و ستوان کریم به چه منظوری انها را احضار کرده است. قبلا کسی کار به کار آنها نداشت. پیرمرد میگفت پی کی ما را خلاص میکنید برویم. شما از جان ما چه میخواهید؟ نه شهری برایمان گذاشتهاید، نه همشهری.اصلا شما اینجا چه میکنید. بگذارید به حال خودمان باشیم. و ستوان کریم گفته بود الان خلاصتان میکنم. با بی رحمی تمام پیرزن را به طرفی میکشد و با زور و فشار او را روی زمین مینشاند. پیرزن مضطرب و گریان از شوهرش استمداد میطلبید. پیرمرد او را دلداری میدهد و از او میخواهد که ارام باشد تا ببیند چطور میشود. ستوان کریم میرود از مقر یک گالن نفت میآورد و روی پیرزن بیچاره خالی میکند. پیرزن داد و فریاد به راه میاندازد که این چه کاریست! مگر دیوانه شدهای !چرا روی من نفت میریزی؟ و می خواهد از جایش بلند شود تا کاری کند اما دیگر خیلی دیر شده و ستوان کریم با بیرحمی و قساوت تمام شعله کبریت را به جانش انداخته بود. پیرزن بیچاره در مقابل چشمان شوهرش انقدر دست و پا میزند تا میسوزد و به تکههای ذغال مبدل میشود. شوهرش مانند دیوانهها به منظره دلخراش آتش گرفتن همسر پیرش نگاه میکند و از بهت و حیرت نمیتواند حرف بزند یا بگرید. بعد ستوان کریم، پیرمرد را از جایش میکند و او را مانند تکه گوشتی به طرف رودخانه میبرد. پیرمرد هنوز پشت سرش را نگاه میکرد و به دودی که از چنازه سوخته همسرپیرش به هوا بلند است خیره مینگرد. ستوان کریم با قلدری زیر بغل پیرمرد را گرفته او را به طرف رودخانه میبرد و بدون اینکه پیرمرد بتواند از خود مقاومتی نشان بدهد دست وپایش را با سیم تلفن صحرایی میبندد و او را که هنوز مبهوت از سوختن همسر پیرش است به رودخانه کرخه که از کنار هویزه میگذرد پرتاب میکند و آب خروشان کرخه پیرمرد را درخود لتاند.
,ستوان کریم رستهاش شیمیایی بود ولی آنقدر خباثت داشت که به کار اطلاعاتی برای حزب بعث مشغول بود و برای این کار حکم رسمی داشت. واحد ما بعد از چند ماه به پشت جبهه برگشت. در بصره مستقر شدیم و تا روزی که من انجا بودم ستوان کریم هنوز زنده بود. بعد از مدتی واحد ما به خرمشهر آمد. میگفتند نیروهای ایران میخواهند خرمشهر را پس بگیرند شب حمله فرا رسید. نیروهای شما از هر طرف خرمشهر را محاصره کردند. ما عده زیادی بودیم که عقب نشینی کردیم و به بندر خرمشهر آمدیم تقریبا دو روز تمام گرسنه و تشنه ماندیم. حال آنکه هرساعت فرماندهان میگفتند نیروی کمکی خواهد رسید شما مقاومت کنید دیگر توانی برای هیچ یک از افراد نمانده بود تا بتواند مقاومت کند و اصلا میل مقاومت کردن نبود. در بندر خرمشهر تقریبا پنج هزار نفر جمع شده بودند و از ترس و گرسنگی رمق تحرک نداشتند. نزدیکیهای ظهر بود که نیروهای ایرانی امدند و همه را اسیر کردند و به پشت جبهه آوردند. در روزهای اول جنگ در منطقه شلمچه نیروهای اسیر شده شما را دیدم حدود پانزده نفر میشدند. که در میان آنها سرهنگ هم بود. عدهای از افسرهای ما برای دیدن اسرای شماآمدند. حتی فرمانده لشکر ۳ هم آمد. با آنها حرف نزد فقط آنها را دید و رفت. بعد ازآن وقتی میخواستند اسرای شما را سوار کامیون کنند و ببرند یکی از سربازان ما یک یک اسرای شما را میگرفت و هل میداد به داخل کامیون. این منظره در ذهن من ماند. روزی که اسیر شدم و در مقابل رفتار انسانی نیروهای شما قرار گرفتم باز بیاختیار به یاد رفتار نیروهای خودمان با اسرای شما افتادم و خجالت کشیدم. واقعا رفتار و روحیه نیروهای ما و نیروهای اسلام قابل مقایسه نیست. امیدوارم خداوند مرا عفو کند.
,, ,
,
, یک هفته بعد از سقوط هویزه در روزهای اول جنگ وارد هویزه شدیم. شهر بزرگ و خوبی بود همه چیز داشت. حتی مدتی از حمام آنجا استفاده کردیم. مغازههای بسیاری توسط افراد ما چپاول شد. اسباب خانهها: چرخ خیاطی کولر، رادیو، ضبط صوت، ساعت دیواری، فرش، قالیچه حتی در و پنجره را بردند. ولی شهر سالم بود و خسارت جزئئ دیده بود. در محلهای که مستقر بودیم یک زن و مرد پیر تنها مانده بودند و روزی یکبار برای گرفتن غذا نزد ما میامدند. ما به آنها غذا میدادیم. البته آنها راضی به نظر نمیرسیدند ولی چارهای نداشتند. گاه به صراحت اعتراض میکردند. اینجا خاک ایران است و شما عراقی هستید. شما اینجا چکاردارید؟ و زیر لب چیزهایی میگفتند که ما متوجه نمیشدیم. بعضی روزها که برای بردن غذا میآمدند با آنها صحبت میکردیم و به آنها میگفتیم جای دیگر بروند ولی قادر به رفتن از شهر نبودند. میترسیدند در جاده مورد اصابت ترکش یا گلوله قرار گیرند. میدانستیم که یک دختر پیرزن در هویزه شهید شده است. پیرزن برایمان گفته بود دخترش در حیاط، کنار تنور، نان میپخته که هواپیماها هویزه را بمباران کرده بودند. پای دخترش بر اثر ترکش راکت هواپیمای ما قطع شده و او به شهادت رسیده بود. برای همین بود که پیرزن و پیرمرد به ما روی خوش نشان نمیدادند. فقط غذا میگرفتند و میرفتند. یک روز به مقر آمده بودند تا غذا ببرند یکی از افسرهای ضد اطلاعات وارد مقر شد و آنها را دید. افسر از ما پرسید اینها کیستند؟ قضیه را گفتیم. این افسر ستوان یکم کریم بود. او را به این اسم میشناختیم. اهل شهر واسط از نواحی استان صویره بود ستوان کریم گفت: چرا به اینها غذا میدهید؟ چرا دلتان به اینها میسوزد؟ اینها دشمنن. شما اجازه ندارید آنها را تامین کنیدبه ستوان کریم گفتیم: پیرند خدا را خوش نمیآید از گرسنگی بمیرند. در اینجا کسی نیست به آنها کمک کند. بنابراین روزی یکبار میآیند و از ما غذا میگیرند. ستوان کریم که از این عمل ما به شدت عصبانی و ناراحت شده بود. بعد از چند دقیقه توقف و حرف زدن با ما از مقر خارج شد. چند ساعت بعد ستوان فاضل که یکی از افسرهای خوب و مومن بود. به مقر ما آمد. خیلی ناراحت و غم زده بود. علت ناراحتی را پرسیدیم. ستوان فاضل که به ما اعتماد داشت بسیاری از مسایل را با ما در میان میگذاشت. گفت: این ستوان کریم عجب آدم جنایتکاریست!
,پرسیدیم:چطور مگر اتفاقی افتاده است؟
,ادامه داد من در مقر فرماندهی تیپ بودم ستوان کریم با موافقت فرمانده تیپ سرهنگ حسن جاسم الساعدی چند نفر سرباز را دنبال آن پیرزن و پیرمرد فرستاد. آنها را به مقر آوردند. و بعد از بازجویی با مشورت سرهنگ حسن جاسم…-که الان در وزارت دفاع عراق سمتی دارد نمیدانم چه کاره است ولی مدتی که از جنگ گذشته بود او را به بغداد احضار کردند و پست مهمی به او دادند سرهنگ جاسم عضو حزب بعث است و مانند بعثیها ذرهای انسانیت در او وجود نداشت- …بله پیرمرد و پیرزن را آوردند آنها نمیدانستند این همه سوال و جواب برای چیست و ستوان کریم به چه منظوری انها را احضار کرده است. قبلا کسی کار به کار آنها نداشت. پیرمرد میگفت پی کی ما را خلاص میکنید برویم. شما از جان ما چه میخواهید؟ نه شهری برایمان گذاشتهاید، نه همشهری.اصلا شما اینجا چه میکنید. بگذارید به حال خودمان باشیم. و ستوان کریم گفته بود الان خلاصتان میکنم. با بی رحمی تمام پیرزن را به طرفی میکشد و با زور و فشار او را روی زمین مینشاند. پیرزن مضطرب و گریان از شوهرش استمداد میطلبید. پیرمرد او را دلداری میدهد و از او میخواهد که ارام باشد تا ببیند چطور میشود. ستوان کریم میرود از مقر یک گالن نفت میآورد و روی پیرزن بیچاره خالی میکند. پیرزن داد و فریاد به راه میاندازد که این چه کاریست! مگر دیوانه شدهای !چرا روی من نفت میریزی؟ و می خواهد از جایش بلند شود تا کاری کند اما دیگر خیلی دیر شده و ستوان کریم با بیرحمی و قساوت تمام شعله کبریت را به جانش انداخته بود. پیرزن بیچاره در مقابل چشمان شوهرش انقدر دست و پا میزند تا میسوزد و به تکههای ذغال مبدل میشود. شوهرش مانند دیوانهها به منظره دلخراش آتش گرفتن همسر پیرش نگاه میکند و از بهت و حیرت نمیتواند حرف بزند یا بگرید. بعد ستوان کریم، پیرمرد را از جایش میکند و او را مانند تکه گوشتی به طرف رودخانه میبرد. پیرمرد هنوز پشت سرش را نگاه میکرد و به دودی که از چنازه سوخته همسرپیرش به هوا بلند است خیره مینگرد. ستوان کریم با قلدری زیر بغل پیرمرد را گرفته او را به طرف رودخانه میبرد و بدون اینکه پیرمرد بتواند از خود مقاومتی نشان بدهد دست وپایش را با سیم تلفن صحرایی میبندد و او را که هنوز مبهوت از سوختن همسر پیرش است به رودخانه کرخه که از کنار هویزه میگذرد پرتاب میکند و آب خروشان کرخه پیرمرد را درخود لتاند.
,ستوان کریم رستهاش شیمیایی بود ولی آنقدر خباثت داشت که به کار اطلاعاتی برای حزب بعث مشغول بود و برای این کار حکم رسمی داشت. واحد ما بعد از چند ماه به پشت جبهه برگشت. در بصره مستقر شدیم و تا روزی که من انجا بودم ستوان کریم هنوز زنده بود. بعد از مدتی واحد ما به خرمشهر آمد. میگفتند نیروهای ایران میخواهند خرمشهر را پس بگیرند شب حمله فرا رسید. نیروهای شما از هر طرف خرمشهر را محاصره کردند. ما عده زیادی بودیم که عقب نشینی کردیم و به بندر خرمشهر آمدیم تقریبا دو روز تمام گرسنه و تشنه ماندیم. حال آنکه هرساعت فرماندهان میگفتند نیروی کمکی خواهد رسید شما مقاومت کنید دیگر توانی برای هیچ یک از افراد نمانده بود تا بتواند مقاومت کند و اصلا میل مقاومت کردن نبود. در بندر خرمشهر تقریبا پنج هزار نفر جمع شده بودند و از ترس و گرسنگی رمق تحرک نداشتند. نزدیکیهای ظهر بود که نیروهای ایرانی امدند و همه را اسیر کردند و به پشت جبهه آوردند. در روزهای اول جنگ در منطقه شلمچه نیروهای اسیر شده شما را دیدم حدود پانزده نفر میشدند. که در میان آنها سرهنگ هم بود. عدهای از افسرهای ما برای دیدن اسرای شماآمدند. حتی فرمانده لشکر ۳ هم آمد. با آنها حرف نزد فقط آنها را دید و رفت. بعد ازآن وقتی میخواستند اسرای شما را سوار کامیون کنند و ببرند یکی از سربازان ما یک یک اسرای شما را میگرفت و هل میداد به داخل کامیون. این منظره در ذهن من ماند. روزی که اسیر شدم و در مقابل رفتار انسانی نیروهای شما قرار گرفتم باز بیاختیار به یاد رفتار نیروهای خودمان با اسرای شما افتادم و خجالت کشیدم. واقعا رفتار و روحیه نیروهای ما و نیروهای اسلام قابل مقایسه نیست. امیدوارم خداوند مرا عفو کند.
,اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی – مرتضی سرهنگی – ص۶۷-۶۹
]
ارسال دیدگاه