گفتوگو با راوی کتاب«عباس دست طلا»؛پدیده نمایشگاه امسال
آقا فرمودند «این کتاب مال جبهه و جنگیدن نیست، مال کار و زحمت است»/دوست نداشتم زود شهید شوم
جلسهای که رفتیم خدمت آقا بهکل تعجب کردم. حیران ماندم از اینکه آقا با این گرفتاری و تشکیلات، کتاب ما را خواندهاند. ما نزدیک سی و دو - سه نفر بودیم رفتیم خدمت ایشان. وقتی نوبت بنده شد که صحبت کنم حضرت آقا فرمودند ما شما را میشناسیم. وقتی این را شنیدم دیگر نفسم حبس شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، کتاب «عباس دست طلا» یکی از کتابهای منتشر شده توسط ستاد کنگره شهدای اصناف است که امسال در غرفه نشر فاتحان به مخاطبان ارائه شد، جدیدترین کتابی است که مورد تحسین رهبر انقلاب قرار گرفت و همین مسئله کافی بود تا کتاب خاطرات «حاج عباسعلی باقری»، تعمیرکار جبههها به پدیده امسال نمایشگاه کتاب تبدیل شود.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، کتاب «عباس دست طلا» یکی از کتابهای منتشر شده توسط ستاد کنگره شهدای اصناف است که امسال در غرفه نشر فاتحان به مخاطبان ارائه شد، جدیدترین کتابی است که مورد تحسین رهبر انقلاب قرار گرفت و همین مسئله کافی بود تا کتاب خاطرات «حاج عباسعلی باقری»، تعمیرکار جبههها به پدیده امسال نمایشگاه کتاب تبدیل شود., به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، کتاب «عباس دست طلا» یکی از کتابهای منتشر شده توسط ستاد کنگره شهدای اصناف است که امسال در غرفه نشر فاتحان به مخاطبان ارائه شد، جدیدترین کتابی است که مورد تحسین رهبر انقلاب قرار گرفت و همین مسئله کافی بود تا کتاب خاطرات «حاج عباسعلی باقری»، تعمیرکار جبههها به پدیده امسال نمایشگاه کتاب تبدیل شود., شبکه اطلاع رسانی دانا, ، کتاب «عباس دست طلا» یکی از کتابهای منتشر شده توسط ستاد کنگره شهدای اصناف است که امسال در غرفه نشر فاتحان به مخاطبان ارائه شد، جدیدترین کتابی است که مورد تحسین رهبر انقلاب قرار گرفت و همین مسئله کافی بود تا کتاب خاطرات «حاج عباسعلی باقری»، تعمیرکار جبههها به پدیده امسال نمایشگاه کتاب تبدیل شود.,,
رهبر انقلاب در بهمن 92 در دیدار برخی رزمندگان جنگ درباره این کتاب فرموده بودند: آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود. ایشان همچنین گفته بودند: خداوند انشاءالله فرزند شهید ایشان را با پیغمبر محشور کند و خودشان را هم محفوظ بدارد.
, رهبر انقلاب در بهمن 92 در دیدار برخی رزمندگان جنگ درباره این کتاب فرموده بودند: آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود., رهبر انقلاب در بهمن 92 در دیدار برخی رزمندگان جنگ درباره این کتاب فرموده بودند: آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود., رهبر انقلاب در بهمن 92 در دیدار برخی رزمندگان جنگ درباره این کتاب فرموده بودند: , آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود., ایشان همچنین گفته بودند: خداوند انشاءالله فرزند شهید ایشان را با پیغمبر محشور کند و خودشان را هم محفوظ بدارد. , ایشان همچنین گفته بودند: خداوند انشاءالله فرزند شهید ایشان را با پیغمبر محشور کند و خودشان را هم محفوظ بدارد. , ایشان همچنین گفته بودند: خداوند انشاءالله فرزند شهید ایشان را با پیغمبر محشور کند و خودشان را هم محفوظ بدارد. ,,
حاج عباسعلی باقری در گفتوگو با رازق از نحوه انتشار کتابش، از دیدار خاطرهانگیزش با رهبر انقلاب و از فرزند شهیدش برایمان گفت؛ او بسیار پرانرژی و باحوصله جواب سؤالاتمان را داد. این رزمنده سرزنده، باصفا و صادق دفاع مقدس هنوز صفای دوران جوانیاش را دارد. مصاحبه خواندنی رازق با «عباس دستطلا» جبهه را تقدیم مخاطبان گرامی میکنیم:
, حاج عباسعلی باقری در گفتوگو با رازق از نحوه انتشار کتابش، از دیدار خاطرهانگیزش با رهبر انقلاب و از فرزند شهیدش برایمان گفت؛ او بسیار پرانرژی و باحوصله جواب سؤالاتمان را داد. این رزمنده سرزنده، باصفا و صادق دفاع مقدس هنوز صفای دوران جوانیاش را دارد. مصاحبه خواندنی رازق با «عباس دستطلا» جبهه را تقدیم مخاطبان گرامی میکنیم:, حاج عباسعلی باقری در گفتوگو با رازق از نحوه انتشار کتابش، از دیدار خاطرهانگیزش با رهبر انقلاب و از فرزند شهیدش برایمان گفت؛ او بسیار پرانرژی و باحوصله جواب سؤالاتمان را داد. این رزمنده سرزنده، باصفا و صادق دفاع مقدس هنوز صفای دوران جوانیاش را دارد. مصاحبه خواندنی رازق با «عباس دستطلا» جبهه را تقدیم مخاطبان گرامی میکنیم:, حاج عباسعلی باقری در گفتوگو با رازق از نحوه انتشار کتابش، از دیدار خاطرهانگیزش با رهبر انقلاب و از فرزند شهیدش برایمان گفت؛ او بسیار پرانرژی و باحوصله جواب سؤالاتمان را داد. این رزمنده سرزنده، باصفا و صادق دفاع مقدس هنوز صفای دوران جوانیاش را دارد. مصاحبه خواندنی رازق با «عباس دستطلا» جبهه را تقدیم مخاطبان گرامی میکنیم:, رازق از نحوه انتشار , رازق از نحوه انتشار , رازق از نحوه انتشار , رازق,,
* از اینکه رهبر انقلاب خاطرات شما را تحسین کردند و فرمودند که آثار صفا و صداقت در آن محسوس بود چه احساسی داشتید؟
, * از اینکه رهبر انقلاب خاطرات شما را تحسین کردند و فرمودند که آثار صفا و صداقت در آن محسوس بود چه احساسی داشتید؟, * از اینکه رهبر انقلاب خاطرات شما را تحسین کردند و فرمودند که آثار صفا و صداقت در آن محسوس بود چه احساسی داشتید؟, * از اینکه رهبر انقلاب خاطرات شما را تحسین کردند و فرمودند که آثار صفا و صداقت در آن محسوس بود چه احساسی داشتید؟, * از اینکه رهبر انقلاب خاطرات شما را تحسین کردند و فرمودند که آثار صفا و صداقت در آن محسوس بود چه احساسی داشتید؟,جلسهای که رفتیم خدمت آقا بهکل تعجب کردم. حیران ماندم از اینکه آقا با این گرفتاری و تشکیلات، کتاب ما را خواندهاند. ما نزدیک سی و دو - سه نفر بودیم رفتیم خدمت ایشان. وقتی نوبت بنده شد که صحبت کنم حضرت آقا فرمودند ما شما را میشناسیم. وقتی این را شنیدم دیگر نفسم حبس شد. همه از اتحادیهها آمده بودیم و حضرت آقا بسیار محبت کردند؛ صحبتها را گوش کردند و جوابهایی هم به ما دادند. آقا خیلی کتاب را تأیید کردند و فرمودند «این کتاب مال جبهه و جنگیدن نیست، مال کار و زحمت است؛ ما هم هرچه جبهه رفتهایم کار کردهایم». مواقع حساس که عملیات بود و عملیات تمام میشد کار ما زیاد میشد. چون در عملیات کسی فرصت اینکه ماشین درست کند ندارد، مگر ماشینهای ضروری را. این ماشینها همه جمع میشدند، میآمدند پشت جبهه در تعمیرگاهها. به طوری که همیشه برای ما وفور کار بود.
, جلسهای که رفتیم خدمت آقا بهکل تعجب کردم. حیران ماندم از اینکه آقا با این گرفتاری و تشکیلات، کتاب ما را خواندهاند. ما نزدیک سی و دو - سه نفر بودیم رفتیم خدمت ایشان. وقتی نوبت بنده شد که صحبت کنم حضرت آقا فرمودند ما شما را میشناسیم. وقتی این را شنیدم دیگر نفسم حبس شد., جلسهای که رفتیم خدمت آقا بهکل تعجب کردم. حیران ماندم از اینکه آقا با این گرفتاری و تشکیلات، کتاب ما را خواندهاند. ما نزدیک سی و دو - سه نفر بودیم رفتیم خدمت ایشان. وقتی نوبت بنده شد که صحبت کنم حضرت آقا فرمودند ما شما را میشناسیم. وقتی این را شنیدم دیگر نفسم حبس شد., جلسهای که رفتیم خدمت آقا بهکل تعجب کردم. حیران ماندم از اینکه آقا با این گرفتاری و تشکیلات، کتاب ما را خواندهاند. ما نزدیک سی و دو - سه نفر بودیم رفتیم خدمت ایشان. وقتی نوبت بنده شد که صحبت کنم حضرت آقا فرمودند ما شما را میشناسیم. وقتی این را شنیدم دیگر نفسم حبس شد., همه از اتحادیهها آمده بودیم و حضرت آقا بسیار محبت کردند؛ صحبتها را گوش کردند و جوابهایی هم به ما دادند. آقا خیلی کتاب را تأیید کردند و فرمودند «این کتاب مال جبهه و جنگیدن نیست، مال کار و زحمت است؛ , همه از اتحادیهها آمده بودیم و حضرت آقا بسیار محبت کردند؛ صحبتها را گوش کردند و جوابهایی هم به ما دادند. آقا خیلی کتاب را تأیید کردند و فرمودند «این کتاب مال جبهه و جنگیدن نیست، مال کار و زحمت است؛ , همه از اتحادیهها آمده بودیم و حضرت آقا بسیار محبت کردند؛ صحبتها را گوش کردند و جوابهایی هم به ما دادند. آقا خیلی کتاب را تأیید کردند و فرمودند «این کتاب مال جبهه و جنگیدن نیست، مال کار و زحمت است؛ , ما هم هرچه جبهه رفتهایم کار کردهایم». مواقع حساس که عملیات بود و عملیات تمام میشد کار ما زیاد میشد. چون در عملیات کسی فرصت اینکه ماشین درست کند ندارد، مگر ماشینهای ضروری را. این ماشینها همه جمع میشدند، میآمدند پشت جبهه در تعمیرگاهها. به طوری که همیشه برای ما وفور کار بود., ما هم هرچه جبهه رفتهایم کار کردهایم». مواقع حساس که عملیات بود و عملیات تمام میشد کار ما زیاد میشد. چون در عملیات کسی فرصت اینکه ماشین درست کند ندارد، مگر ماشینهای ضروری را. این ماشینها همه جمع میشدند، میآمدند پشت جبهه در تعمیرگاهها. به طوری که همیشه برای ما وفور کار بود., ما هم هرچه جبهه رفتهایم کار کردهایم». مواقع حساس که عملیات بود و عملیات تمام میشد کار ما زیاد میشد. چون در عملیات کسی فرصت اینکه ماشین درست کند ندارد، مگر ماشینهای ضروری را. این ماشینها همه جمع میشدند، میآمدند پشت جبهه در تعمیرگاهها. به طوری که همیشه برای ما وفور کار بود.,,
* خاطره نگفتهای دارید که در این کتاب نیامده باشد؟
, * خاطره نگفتهای دارید که در این کتاب نیامده باشد؟, * خاطره نگفتهای دارید که در این کتاب نیامده باشد؟, * خاطره نگفتهای دارید که در این کتاب نیامده باشد؟, * خاطره نگفتهای دارید که در این کتاب نیامده باشد؟,خاطره نگفته زیاد هست؛ یکی از این روزها ما میخواستیم برویم جزیره مجنون؛ روزی که جاده جزیره افتتاح شده بود میخواستند ما را با قایق ببرند. ما از همان اول دوست داشتیم کار کنیم. دوست نداشتیم زود شهید شویم و سفرهمان جمع شود. ما گفتیم با قایق نمیآییم، اگر با هاورکرافت میروید ما را هم ببرید. بنده بیشتر وقتها کارمان در خود اهواز بود. در خط مقدم اگزوزی سوراخ میشود، رادیاتوری ترکش میخورد، ولی آنجا ماشینهای چپ شده، توپ خورده، خمپاره خورده را باید تعمیر میکردیم. یعنی کارمان به نحوی بود که اگر صبح تا شب هم نیرو داشتیم که کار میکرد، کار بازهم بود.
, خاطره نگفته زیاد هست؛ یکی از این روزها ما میخواستیم برویم جزیره مجنون؛ روزی که جاده جزیره افتتاح شده بود میخواستند ما را با قایق ببرند. ما از همان اول دوست داشتیم کار کنیم. دوست نداشتیم زود شهید شویم و سفرهمان جمع شود. ما گفتیم با قایق نمیآییم، اگر با هاورکرافت میروید ما را هم ببرید., خاطره نگفته زیاد هست؛ یکی از این روزها ما میخواستیم برویم جزیره مجنون؛ روزی که جاده جزیره افتتاح شده بود میخواستند ما را با قایق ببرند. ما از همان اول دوست داشتیم کار کنیم. دوست نداشتیم زود شهید شویم و سفرهمان جمع شود. ما گفتیم با قایق نمیآییم، اگر با هاورکرافت میروید ما را هم ببرید., خاطره نگفته زیاد هست؛ یکی از این روزها ما میخواستیم برویم جزیره مجنون؛ روزی که جاده جزیره افتتاح شده بود میخواستند ما را با قایق ببرند. ما از همان اول دوست داشتیم کار کنیم. دوست نداشتیم زود شهید شویم و سفرهمان جمع شود. ما گفتیم با قایق نمیآییم، اگر با هاورکرافت میروید ما را هم ببرید., بیشتر وقتها کارمان در خود اهواز بود. در خط مقدم اگزوزی سوراخ میشود، رادیاتوری ترکش میخورد، ولی آنجا ماشینهای چپ شده، توپ خورده، خمپاره خورده را باید تعمیر میکردیم. یعنی کارمان به نحوی بود که اگر صبح تا شب هم نیرو داشتیم که کار میکرد، کار بازهم بود., بیشتر وقتها کارمان در خود اهواز بود. در خط مقدم اگزوزی سوراخ میشود، رادیاتوری ترکش میخورد، ولی آنجا ماشینهای چپ شده، توپ خورده، خمپاره خورده را باید تعمیر میکردیم. یعنی کارمان به نحوی بود که اگر صبح تا شب هم نیرو داشتیم که کار میکرد، کار بازهم بود., بیشتر وقتها کارمان در خود اهواز بود. در خط مقدم اگزوزی سوراخ میشود، رادیاتوری ترکش میخورد، ولی آنجا ماشینهای چپ شده، توپ خورده، خمپاره خورده را باید تعمیر میکردیم. یعنی کارمان به نحوی بود که اگر صبح تا شب هم نیرو داشتیم که کار میکرد، کار بازهم بود.,,
نظرمان این بود که کار به نحو احسن انجام شود. گفتیم با هاورکرافت میآییم. جالب است که از صبح تا شب دنبال هاورکرافت گشتیم تا پیدا کردیم. اساس را بار زدیم. خیلی آهن برده بودیم که بغل اتاق کمپرسور جوش بدهیم، 10 تن دیسک و صفحه بنز برده بودیم که در جزیره خیلی زیاد بود. تقریباً سه روز آنجا بودیم، کارها که تمام شد برگشتیم اهواز.
, نظرمان این بود که کار به نحو احسن انجام شود. گفتیم با هاورکرافت میآییم. جالب است که از صبح تا شب دنبال هاورکرافت گشتیم تا پیدا کردیم. اساس را بار زدیم. خیلی آهن برده بودیم که بغل اتاق کمپرسور جوش بدهیم، 10 تن دیسک و صفحه بنز برده بودیم که در جزیره خیلی زیاد بود. تقریباً سه روز آنجا بودیم، کارها که تمام شد برگشتیم اهواز., نظرمان این بود که کار به نحو احسن انجام شود. گفتیم با هاورکرافت میآییم. جالب است که از صبح تا شب دنبال هاورکرافت گشتیم تا پیدا کردیم. اساس را بار زدیم. خیلی آهن برده بودیم که بغل اتاق کمپرسور جوش بدهیم، 10 تن دیسک و صفحه بنز برده بودیم که در جزیره خیلی زیاد بود. تقریباً سه روز آنجا بودیم، کارها که تمام شد برگشتیم اهواز., نظرمان این بود که کار به نحو احسن انجام شود. گفتیم با هاورکرافت میآییم. جالب است که از صبح تا شب دنبال هاورکرافت گشتیم تا پیدا کردیم. اساس را بار زدیم. خیلی آهن برده بودیم که بغل اتاق کمپرسور جوش بدهیم، 10 تن دیسک و صفحه بنز برده بودیم که در جزیره خیلی زیاد بود. تقریباً سه روز آنجا بودیم، کارها که تمام شد برگشتیم اهواز.,,

,
,
,
, * بحث تألیف کتاب «عباس دستطلا» از کجا شروع شد؟ آمدند به شما پیشنهاد دادند یا شما خودتان پیشقدم شدید؟
, * بحث تألیف کتاب «عباس دستطلا» از کجا شروع شد؟ آمدند به شما پیشنهاد دادند یا شما خودتان پیشقدم شدید؟, * بحث تألیف کتاب «عباس دستطلا» از کجا شروع شد؟ آمدند به شما پیشنهاد دادند یا شما خودتان پیشقدم شدید؟, * بحث تألیف کتاب «عباس دستطلا» از کجا شروع شد؟ آمدند به شما پیشنهاد دادند یا شما خودتان پیشقدم شدید؟, * بحث تألیف کتاب «عباس دستطلا» از کجا شروع شد؟ آمدند به شما پیشنهاد دادند یا شما خودتان پیشقدم شدید؟,قرار داشتیم برویم دیدن آقای آذر افشار. ایشان جانباز 70 درصد شیمیایی هستند. ایشان هم هممحلهای ماست و در تهرانپارس زندگی میکند. وقتی رسیدیم، افرادی از نشر فاتحان آنجا بودند که نامهها و عکسهای حاجآقا آذر افشار از جبهه را برای تألیف کتاب خواستند. حاجآقا نامهها را خیلی مرتب لای پوشه گذاشته بود. من برگشتم گفتم شما این کار را کردهاید چرا به من نگفتهاید من هم چنین چیزی درست کنم؟ گفتند مگر شما هم کاغذ و نامه و اینطور چیزها دارید؟ گفتم اصل جبهه پیش من است. وقتی آمدند منزل، عکسها و نامهها را دیدند گفتند واقعاً اصل کار، اینهاست. تمام عکسها و نامهها را بردند.
, قرار داشتیم برویم دیدن آقای آذر افشار. ایشان جانباز 70 درصد شیمیایی هستند. ایشان هم هممحلهای ماست و در تهرانپارس زندگی میکند. وقتی رسیدیم، افرادی از نشر فاتحان آنجا بودند که نامهها و عکسهای حاجآقا آذر افشار از جبهه را برای تألیف کتاب خواستند. حاجآقا نامهها را خیلی مرتب لای پوشه گذاشته بود. من برگشتم گفتم شما این کار را کردهاید چرا به من نگفتهاید من هم چنین چیزی درست کنم؟ گفتند مگر شما هم کاغذ و نامه و اینطور چیزها دارید؟ گفتم اصل جبهه پیش من است. وقتی آمدند منزل، عکسها و نامهها را دیدند گفتند واقعاً اصل کار، اینهاست. تمام عکسها و نامهها را بردند., قرار داشتیم برویم دیدن آقای آذر افشار. ایشان جانباز 70 درصد شیمیایی هستند. ایشان هم هممحلهای ماست و در تهرانپارس زندگی میکند. وقتی رسیدیم، افرادی از نشر فاتحان آنجا بودند که نامهها و عکسهای حاجآقا آذر افشار از جبهه را برای تألیف کتاب خواستند. حاجآقا نامهها را خیلی مرتب لای پوشه گذاشته بود. من برگشتم گفتم شما این کار را کردهاید چرا به من نگفتهاید من هم چنین چیزی درست کنم؟ گفتند مگر شما هم کاغذ و نامه و اینطور چیزها دارید؟ گفتم اصل جبهه پیش من است. وقتی آمدند منزل، عکسها و نامهها را دیدند گفتند واقعاً اصل کار، اینهاست. تمام عکسها و نامهها را بردند., قرار داشتیم برویم دیدن آقای آذر افشار. ایشان جانباز 70 درصد شیمیایی هستند. ایشان هم هممحلهای ماست و در تهرانپارس زندگی میکند. وقتی رسیدیم، افرادی از نشر فاتحان آنجا بودند که نامهها و عکسهای حاجآقا آذر افشار از جبهه را برای تألیف کتاب خواستند. حاجآقا نامهها را خیلی مرتب لای پوشه گذاشته بود. من برگشتم گفتم شما این کار را کردهاید چرا به من نگفتهاید من هم چنین چیزی درست کنم؟ گفتند مگر شما هم کاغذ و نامه و اینطور چیزها دارید؟ گفتم اصل جبهه پیش من است. وقتی آمدند منزل، عکسها و نامهها را دیدند گفتند واقعاً اصل کار، اینهاست. تمام عکسها و نامهها را بردند., واقعاً,,
10- 15 روز بعدش آمدند. من پای چپم را عمل کرده بودم نوبت زده بودم برای پای راستم. یک جلسه رفتیم دفتر انتشارات فاتحان صحبت کردیم. بعد آمدند منزل. خانم محبوبه معراجیپور هم واقعاً خیلی زحمت کشیدند. جلسات بسیاری آمدند. تألیف این کتاب اینطور شروع شد. اگر ما خدمت حاجآقا آذر افشار نمیرفتیم این کار شاید اصلاً انجام نمیشد.
, 10- 15 روز بعدش آمدند. من پای چپم را عمل کرده بودم نوبت زده بودم برای پای راستم. یک جلسه رفتیم دفتر انتشارات فاتحان صحبت کردیم. بعد آمدند منزل., 10- 15 روز بعدش آمدند. من پای چپم را عمل کرده بودم نوبت زده بودم برای پای راستم. یک جلسه رفتیم دفتر انتشارات فاتحان صحبت کردیم. بعد آمدند منزل., 10- 15 روز بعدش آمدند. من پای چپم را عمل کرده بودم نوبت زده بودم برای پای راستم. یک جلسه رفتیم دفتر انتشارات فاتحان صحبت کردیم. بعد آمدند منزل., خانم محبوبه معراجیپور هم واقعاً خیلی زحمت , خانم محبوبه معراجیپور هم واقعاً خیلی زحمت , خانم محبوبه معراجیپور هم واقعاً خیلی زحمت , کشیدند. جلسات بسیاری آمدند. تألیف این کتاب اینطور شروع شد. اگر ما خدمت حاجآقا آذر افشار نمیرفتیم این کار شاید اصلاً انجام نمیشد., کشیدند. جلسات بسیاری آمدند. تألیف این کتاب اینطور شروع شد. اگر ما خدمت حاجآقا آذر افشار نمیرفتیم این کار شاید اصلاً انجام نمیشد., کشیدند. جلسات بسیاری آمدند. تألیف این کتاب اینطور شروع شد. اگر ما خدمت حاجآقا آذر افشار نمیرفتیم این کار شاید اصلاً انجام نمیشد.,,
* حاجآقا آذر افشار که فرمودید جانباز 70 درصد شیمیایی هستند، اصنافیاند؟
, * حاجآقا آذر افشار که فرمودید جانباز 70 درصد شیمیایی هستند، اصنافیاند؟, * حاجآقا آذر افشار که فرمودید جانباز 70 درصد شیمیایی هستند، اصنافیاند؟, * حاجآقا آذر افشار که فرمودید جانباز 70 درصد شیمیایی هستند، اصنافیاند؟, * حاجآقا آذر افشار که فرمودید جانباز 70 درصد شیمیایی هستند، اصنافیاند؟,بله. تعمیرگاه داشتند. الآن برای ایشان هم دارند کتاب مینویسند.
, بله. تعمیرگاه داشتند. الآن برای ایشان هم دارند کتاب مینویسند., بله. تعمیرگاه داشتند. الآن برای ایشان هم دارند کتاب مینویسند., بله. تعمیرگاه داشتند. الآن برای ایشان هم دارند کتاب مینویسند.,,
* با توجه به اینکه شما در شرایط بعد از عمل جراحی بودید مصاحبهها برای شما مزاحمتی ایجاد نمیکرد؟
, * با توجه به اینکه شما در شرایط بعد از عمل جراحی بودید مصاحبهها برای شما مزاحمتی ایجاد نمیکرد؟, * با توجه به اینکه شما در شرایط بعد از عمل جراحی بودید مصاحبهها برای شما مزاحمتی ایجاد نمیکرد؟, * با توجه به اینکه شما در شرایط بعد از عمل جراحی بودید مصاحبهها برای شما مزاحمتی ایجاد نمیکرد؟, * با توجه به اینکه شما در شرایط بعد از عمل جراحی بودید مصاحبهها برای شما مزاحمتی ایجاد نمیکرد؟,خانم معراجیپور خیلی با ما مدارا کرد. ایشان کار مصاحبه را به نحو احسن انجام دادند.
, خانم معراجیپور خیلی با ما مدارا کرد. ایشان کار مصاحبه را به نحو احسن انجام دادند., خانم معراجیپور خیلی با ما مدارا کرد. ایشان کار مصاحبه را به نحو احسن انجام دادند., خانم معراجیپور خیلی با ما مدارا کرد. ایشان کار مصاحبه را به نحو احسن انجام دادند.,,
* الآن مشغول چه کاری هستید؟
, * الآن مشغول چه کاری هستید؟, * الآن مشغول چه کاری هستید؟, * الآن مشغول چه کاری هستید؟, * الآن مشغول چه کاری هستید؟,ما مشغول همان کار قبلیمان هستیم. یک کارگاه تولیدی کوچک در خیابان خاوران داریم. دیگر به آن صورت کار نمیکنیم. کارگر گیرمان بیاید یک مقدار با او کار انجام میدهیم.
, ما مشغول همان کار قبلیمان هستیم. یک کارگاه تولیدی کوچک در خیابان خاوران داریم. دیگر به آن صورت کار نمیکنیم. کارگر گیرمان بیاید یک مقدار با او کار انجام میدهیم., ما مشغول همان کار قبلیمان هستیم. یک کارگاه تولیدی کوچک در خیابان خاوران داریم. دیگر به آن صورت کار نمیکنیم. کارگر گیرمان بیاید یک مقدار با او کار انجام میدهیم., ما مشغول همان کار قبلیمان هستیم. یک کارگاه تولیدی کوچک در خیابان خاوران داریم. دیگر به آن صورت کار نمیکنیم. کارگر گیرمان بیاید یک مقدار با او کار انجام میدهیم.,,
* قدری از پسر شهیدتان برای ما بگویید.
, * قدری از پسر شهیدتان برای ما بگویید., * قدری از پسر شهیدتان برای ما بگویید., * قدری از پسر شهیدتان برای ما بگویید., * قدری از پسر شهیدتان برای ما بگویید.,روزی میخواستند از جلوی تعمیرگاه آقای آذرافشار آمبولانس به دزفول ببرند، حاجآقا آبدهنده و حاجآقا سلیمیان هم بودند؛ حاجآقا آذر افشار به من زنگ زد که عباس، بیا اینها خوابشان میآید، یکی از آمبولانسها را شما ببر. یکی را هم حاج علی [آبدهنده] ببرد با آقای سلیمیان. شب حرکت کردیم. ساعت 4 صبح رسیدیم منزل خواهر حاجآقا آبدهنده. دو ساعت آنجا استراحت کردیم و صبحانه خوردیم. آقای جوکار که شوهرخواهر حاجآقا آبدهنده بود گفت میخواهی حسین را ببینی؟ گفتم بله. در دزفول یک قرارگاه بزرگ لب آب درست کرده بودند. به نگهبانش گفتیم ما با حسین باقری کار داریم. رفت که حسین را صدا کند. من پشت یک تابلو ایستاده بودم که رویش هم عکس امام را زده بودند و هم اسم قرارگاه را نوشته بودند. من دیدم این بچه از دور دارد میآید ولی دیدم انگار بین زمین و آسمان است. با یک حالت خاصی راه میآمد. از پشت تابلو که داشت میآمد این طرف، مرا بغض گرفت؛ گفتم خدایا خودت نگهدار همه باش، نگهدار این بچه هم باش؛ ولی به خودم گفتم شاید دیگر برای حسین برگشتی نباشد. حالتی پیدا کردم که باید از او دل ببرم.
, روزی میخواستند از جلوی تعمیرگاه آقای آذرافشار آمبولانس به دزفول ببرند، حاجآقا آبدهنده و حاجآقا سلیمیان هم بودند؛ حاجآقا آذر افشار به من زنگ زد که عباس، بیا اینها خوابشان میآید، یکی از آمبولانسها را شما ببر. یکی را هم حاج علی [آبدهنده] ببرد با آقای سلیمیان. شب حرکت کردیم. ساعت 4 صبح رسیدیم منزل خواهر حاجآقا آبدهنده. دو ساعت آنجا استراحت کردیم و صبحانه خوردیم. آقای جوکار که شوهرخواهر حاجآقا آبدهنده بود گفت میخواهی حسین را ببینی؟ گفتم بله. در دزفول یک قرارگاه بزرگ لب آب درست کرده بودند. به نگهبانش گفتیم ما با حسین باقری کار داریم. رفت که حسین را صدا کند. من پشت یک تابلو ایستاده بودم که رویش هم عکس امام را زده بودند و هم اسم قرارگاه را نوشته بودند. من دیدم این بچه از دور دارد میآید ولی دیدم انگار بین زمین و آسمان است. با یک حالت خاصی راه میآمد. از پشت تابلو که داشت میآمد این طرف، مرا بغض گرفت؛ گفتم خدایا خودت نگهدار همه باش، نگهدار این بچه هم باش؛ ولی به خودم گفتم شاید دیگر برای حسین برگشتی نباشد. حالتی پیدا کردم که باید از او دل ببرم., روزی میخواستند از جلوی تعمیرگاه آقای آذرافشار آمبولانس به دزفول ببرند، حاجآقا آبدهنده و حاجآقا سلیمیان هم بودند؛ حاجآقا آذر افشار به من زنگ زد که عباس، بیا اینها خوابشان میآید، یکی از آمبولانسها را شما ببر. یکی را هم حاج علی [آبدهنده] ببرد با آقای سلیمیان. شب حرکت کردیم. ساعت 4 صبح رسیدیم منزل خواهر حاجآقا آبدهنده. دو ساعت آنجا استراحت کردیم و صبحانه خوردیم. آقای جوکار که شوهرخواهر حاجآقا آبدهنده بود گفت میخواهی حسین را ببینی؟ گفتم بله. در دزفول یک قرارگاه بزرگ لب آب درست کرده بودند. به نگهبانش گفتیم ما با حسین باقری کار داریم. رفت که حسین را صدا کند. من پشت یک تابلو ایستاده بودم که رویش هم عکس امام را زده بودند و هم اسم قرارگاه را نوشته بودند. من دیدم این بچه از دور دارد میآید ولی دیدم انگار بین زمین و آسمان است. با یک حالت خاصی راه میآمد. از پشت تابلو که داشت میآمد این طرف، مرا بغض گرفت؛ گفتم خدایا خودت نگهدار همه باش، نگهدار این بچه هم باش؛ ولی به خودم گفتم شاید دیگر برای حسین برگشتی نباشد. حالتی پیدا کردم که باید از او دل ببرم., روزی میخواستند از جلوی تعمیرگاه آقای آذرافشار آمبولانس به دزفول ببرند، حاجآقا آبدهنده و حاجآقا سلیمیان هم بودند؛ حاجآقا آذر افشار به من زنگ زد که عباس، بیا اینها خوابشان میآید، یکی از آمبولانسها را شما ببر. یکی را هم حاج علی [آبدهنده] ببرد با آقای سلیمیان. شب حرکت کردیم. ساعت 4 صبح رسیدیم منزل خواهر حاجآقا آبدهنده. دو ساعت آنجا استراحت کردیم و صبحانه خوردیم. آقای جوکار که شوهرخواهر حاجآقا آبدهنده بود گفت میخواهی حسین را ببینی؟ گفتم بله. در دزفول یک قرارگاه بزرگ لب آب درست کرده بودند. به نگهبانش گفتیم ما با حسین باقری کار داریم. رفت که حسین را صدا کند. من پشت یک تابلو ایستاده بودم که رویش هم عکس امام را زده بودند و هم اسم قرارگاه را نوشته بودند. من دیدم این بچه از دور دارد میآید ولی دیدم انگار بین زمین و آسمان است. با یک حالت خاصی راه میآمد. از پشت تابلو که داشت میآمد این طرف، مرا بغض گرفت؛ گفتم خدایا خودت نگهدار همه باش، نگهدار این بچه هم باش؛ ولی به خودم گفتم شاید دیگر برای حسین برگشتی نباشد. حالتی پیدا کردم که باید از او دل ببرم., , , ,,
*حسین آقا موقع شهادت چند سالشان بود؟
, *حسین آقا موقع شهادت چند سالشان بود؟, *حسین آقا موقع شهادت چند سالشان بود؟, *حسین آقا موقع شهادت چند سالشان بود؟, *حسین آقا موقع شهادت چند سالشان بود؟,دو ماه مانده بود که 16 سالش تمام شود. من خودم دو بار برده بودمش جبهه، کمکم کرده بود. در کتاب «عباس دستطلا» هم عکسش هست که سر گلگیر بنز ده تن را نگه داشته من دارم صاف میکنم.
, دو ماه مانده بود که 16 سالش تمام شود. من خودم دو بار برده بودمش جبهه، کمکم کرده بود. در کتاب «عباس دستطلا» هم عکسش هست که سر گلگیر بنز ده تن را نگه داشته من دارم صاف میکنم., دو ماه مانده بود که 16 سالش تمام شود. من خودم دو بار برده بودمش جبهه، کمکم کرده بود. در کتاب «عباس دستطلا» هم عکسش هست که سر گلگیر بنز ده تن را نگه داشته من دارم صاف میکنم., دو ماه مانده بود که 16 سالش تمام شود. من خودم دو بار برده بودمش جبهه، کمکم کرده بود. در کتاب «عباس دستطلا» هم عکسش هست که سر گلگیر بنز ده تن را نگه داشته من دارم صاف میکنم.,,
* پس ایشان دانشآموز بودند که به جبهه رفتند؟
, * پس ایشان دانشآموز بودند که به جبهه رفتند؟, * پس ایشان دانشآموز بودند که به جبهه رفتند؟, * پس ایشان دانشآموز بودند که به جبهه رفتند؟, * پس ایشان دانشآموز بودند که به جبهه رفتند؟,بله. رفت دو ماه به شناسنامهاش اضافه کرد، حکمش را گرفت که اعزامش کنند. ما نمیدانستیم که این کار را کرده، بعداً فهمیدیم که شناسنامهاش را دستکاری کرده است.
, بله. رفت دو ماه به شناسنامهاش اضافه کرد، حکمش را گرفت که اعزامش کنند. ما نمیدانستیم که این کار را کرده، بعداً فهمیدیم که شناسنامهاش را دستکاری کرده است., بله. رفت دو ماه به شناسنامهاش اضافه کرد، حکمش را گرفت که اعزامش کنند. ما نمیدانستیم که این کار را کرده، بعداً فهمیدیم که شناسنامهاش را دستکاری کرده است., بله. رفت دو ماه به شناسنامهاش اضافه کرد، حکمش را گرفت که اعزامش کنند. ما نمیدانستیم که این کار را کرده، بعداً فهمیدیم که شناسنامهاش را دستکاری کرده است.,,
* ایشان چه سالی شهید شدند؟
, * ایشان چه سالی شهید شدند؟, * ایشان چه سالی شهید شدند؟, * ایشان چه سالی شهید شدند؟, * ایشان چه سالی شهید شدند؟,20 دی 1365 شهید شد.
, 20 دی 1365 شهید شد., 20 دی 1365 شهید شد., 20 دی 1365 شهید شد.,,
*از شهادت حسین آقا ناراحت نشدید؟
, *از شهادت حسین آقا ناراحت نشدید؟, *از شهادت حسین آقا ناراحت نشدید؟, *از شهادت حسین آقا ناراحت نشدید؟, *از شهادت حسین آقا ناراحت نشدید؟,مگر میشود ناراحت نشوم؟ ولی خودم از بس دیده بودم، بهخدا همیشه شرمنده خانوادههای دیگر بودم. ما وقتی رفتیم جنازه این بچه را از سردخانه بیاوریم، نمیخواستند به ما بگویند گفتند شیمیایی شده است. ساعت 8 و 9 شب بود از مسجد آمدند ما را بردند. رفتیم پزشک قانونی تهران، کنار پارک شهر. وقتی رفتیم آنجا من این تریلیها را دیدم که جنازهها را آوردهاند در محوطه سالن سردخانه چیدهاند، گریهام را که نمیتوانستم تعطیل کنم. چرا دروغ بگویم؟ اصلاً به حال طبیعی نبودم. یک پدر شهید که سالش از من بیشتر بود آنجا ایستاده بود مرا نصیحت میکرد. الآن درست یادم نیست پدر 2 شهید بود یا 3 شهید.
, مگر میشود ناراحت نشوم؟ ولی خودم از بس دیده بودم، بهخدا همیشه شرمنده خانوادههای دیگر بودم. ما وقتی رفتیم جنازه این بچه را از سردخانه بیاوریم، نمیخواستند به ما بگویند گفتند شیمیایی شده است. ساعت 8 و 9 شب بود از مسجد آمدند ما را بردند. رفتیم پزشک قانونی تهران، کنار پارک شهر. وقتی رفتیم آنجا من این تریلیها را دیدم که جنازهها را آوردهاند در محوطه سالن سردخانه چیدهاند، گریهام را که نمیتوانستم تعطیل کنم. چرا دروغ بگویم؟ اصلاً به حال طبیعی نبودم. یک پدر شهید که سالش از من بیشتر بود آنجا ایستاده بود مرا نصیحت میکرد. الآن درست یادم نیست پدر 2 شهید بود یا 3 شهید., مگر میشود ناراحت نشوم؟ ولی خودم از بس دیده بودم، بهخدا همیشه شرمنده خانوادههای دیگر بودم. ما وقتی رفتیم جنازه این بچه را از سردخانه بیاوریم، نمیخواستند به ما بگویند گفتند شیمیایی شده است. ساعت 8 و 9 شب بود از مسجد آمدند ما را بردند. رفتیم پزشک قانونی تهران، کنار پارک شهر. وقتی رفتیم آنجا من این تریلیها را دیدم که جنازهها را آوردهاند در محوطه سالن سردخانه چیدهاند، گریهام را که نمیتوانستم تعطیل کنم. چرا دروغ بگویم؟ اصلاً به حال طبیعی نبودم. یک پدر شهید که سالش از من بیشتر بود آنجا ایستاده بود مرا نصیحت میکرد. الآن درست یادم نیست پدر 2 شهید بود یا 3 شهید., مگر میشود ناراحت نشوم؟ ولی خودم از بس دیده بودم، بهخدا همیشه شرمنده خانوادههای دیگر بودم. ما وقتی رفتیم جنازه این بچه را از سردخانه بیاوریم، نمیخواستند به ما بگویند گفتند شیمیایی شده است. ساعت 8 و 9 شب بود از مسجد آمدند ما را بردند. رفتیم پزشک قانونی تهران، کنار پارک شهر. وقتی رفتیم آنجا من این تریلیها را دیدم که جنازهها را آوردهاند در محوطه سالن سردخانه چیدهاند، گریهام را که نمیتوانستم تعطیل کنم. چرا دروغ بگویم؟ اصلاً به حال طبیعی نبودم. یک پدر شهید که سالش از من بیشتر بود آنجا ایستاده بود مرا نصیحت میکرد. الآن درست یادم نیست پدر 2 شهید بود یا 3 شهید.,وقتی رفتیم کشوی سردخانه را کشیدیم دیدیم حسین انگار که خون در بدنش جریان دارد اما خواب است. گفتند ترکش به پشت سرش خورده است.
, وقتی رفتیم کشوی سردخانه را کشیدیم دیدیم حسین انگار که خون در بدنش جریان دارد اما خواب است. گفتند ترکش به پشت سرش خورده است., وقتی رفتیم کشوی سردخانه را کشیدیم دیدیم حسین انگار که خون در بدنش جریان دارد اما خواب است. گفتند ترکش به پشت سرش خورده است., وقتی رفتیم کشوی سردخانه را کشیدیم دیدیم حسین انگار که خون در بدنش جریان دارد اما خواب است. گفتند ترکش به پشت سرش خورده است.,,
* غیر از حسین آقا فرزند دیگری هم دارید؟
, * غیر از حسین آقا فرزند دیگری هم دارید؟, * غیر از حسین آقا فرزند دیگری هم دارید؟, * غیر از حسین آقا فرزند دیگری هم دارید؟, * غیر از حسین آقا فرزند دیگری هم دارید؟,پسرم رضا هم جبهه بوده. او حدود 3 سال بزرگتر از حسین است. بعد از حسین خدا یک سعید به ما داد که الآن 23 سالش است.
, پسرم رضا هم جبهه بوده. او حدود 3 سال بزرگتر از حسین است. بعد از حسین خدا یک سعید به ما داد که الآن 23 سالش است., پسرم رضا هم جبهه بوده. او حدود 3 سال بزرگتر از حسین است. بعد از حسین خدا یک سعید به ما داد که الآن 23 سالش است., پسرم رضا هم جبهه بوده. او حدود 3 سال بزرگتر از حسین است. بعد از حسین خدا یک سعید به ما داد که الآن 23 سالش است.,,
*ممنونیم که لطف کردید و وقتتان را در اختیار رازق گذاشتید.
, *ممنونیم که لطف کردید و وقتتان را در اختیار رازق گذاشتید., *ممنونیم که لطف کردید و وقتتان را در اختیار رازق گذاشتید., *ممنونیم که لطف کردید و وقتتان را در اختیار رازق گذاشتید., *ممنونیم که لطف کردید و وقتتان را در اختیار رازق گذاشتید.,خواهش میکنم. دست شما هم درد نکند.
, خواهش میکنم. دست شما هم درد نکند., خواهش میکنم. دست شما هم درد نکند., خواهش میکنم. دست شما هم درد نکند.,,
قسمت های کتاب خاطرات عباس دست طالای را در لینک های زیر ببینید:
, قسمت های کتاب خاطرات عباس دست طالای را در لینک های زیر ببینید:, , خاطرات عباس دست طلای جبهه/1, , خاطرات عباس دستطلا جبهه /3,انتهای پیام/
,,
,
انتهای پیام/خ
, انتهای پیام/خ, انتهای پیام/خ, انتهای پیام/]
ارسال دیدگاه