یادداشت

کش‌مکشی بزرگ بر سر کِشمش !

کش‌مکشی بزرگ بر سر کِشمش !
پدرم می‌گفت، خدا را شکر، دولت امسال قول خرید تضمینی کشمش را به کشاورزان داده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری نسیم خنداب، صبح یک روز پاییزی، نسیم سردی صورتت را نوازش می‌کند، پتو را تا  سرت بالا میکشی و مچاله می‌شوی و دوست داری ساعت‌ها بخوابی و کسی کاری باهات نداشته باشد، در همین حین ناگهان صدایی سکوت خانه را در هم می‌شکند« بلند شوید نماز بخوانید باید قبل از آفتاب داخل باغ باشیم»، از کودکی این جمله پدر که باید قبل از طلوع، وارد و بعد از غروب آفتاب، از باغ خارج شویم، برایم سوال بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری نسیم خنداب, پایگاه خبری نسیم خنداب,

با حالت خواب و بیدار و با بی میلی مجبوری از رختخواب گرم و نرم دل بکنی و بعد از نماز، اگر بخت با تو یار باشد می‌توانی کنار صندوق‌های خالی که در باغ در انتظارت نشسته اند، باشی، سرمای صبح پائیز، اجدادت را جلوی چشمانت می آورد و کلا خواب صبحگاهی را فراموش می کنی، وقتی به باغ می رسی و از سلامتیت مطمئن می شوی!، شاد و پرانرژی خدا را شکر می کنی و صندوق‌های خالی را برمی‌داری و شروع به چیدن انگور میکنی.

همه می‌گویند، منطقه چًرا یا شًراء خنداب بهترین انگور کشور را دارد‌، هنوز هم نمیدانم که نام منطقه مان چًرا است یا شًراء؟، ولی به نظر من به خاطر وجود باغ‌های سرسبز، نام چًرا(چراگاه) برای آن مناسب‌تر است، مردم این منطقه بیشتر دنبال خیر هستند تا شر!

هنوز چند صندوقی بیشتر انگور نچیدیم که، سر و کله چند مرد، با هیکل‌های درشت و سیبیل‌های پرپشت پیدا می‌شود و با پدرم درباره خرید انگور و کشمش صحبت می‌کنند، درحالی که پدرم زیر لب با خودش می‌گوید، برای این باغ چقدر زحمت کشیده‌ام، انصاف نیست بخاطر چند لیتر روغن و گرده، انگورم را به نصف قیمت بفروشم، با ناراحتی آنها را ترک می‌کند و مشغول چیدن انگور می‌شود.

تا آخرین روزهای برداشت انگور، چندین نفر با همین خصوصیات، نزد پدرم آمدند و پدرم هر بار از داخل باغ با صدای بلند می‌گفت؛ نه انگور می‌فروشم و نه کشمش!!، آنها که انگار ناامید شده بودند از همان راهی که آمده بودند برمی‌گشتند.

نزدیک غروب وقتی همه صندوق‌ها پر شده بودند، همه خوشحال بودند و به خاطر پرباری انگور، خدا را شکر می کردند، من هم از خوشحالی پدر، خوشحال بودم، اما پشت خوشحالی پدرم، غمی برای فروش محصولش بود.

همه صندوق‌های انگور را بار تراکتور و نیسان می کنند، و آنها را برای تبدیل به کشمش، به زمینی که از قبل صاف و یک دستش کرده بودند و خود روستاییان به آن اصطلاحا" میزلان" میگویند، می بردند.

انگورها را داخل یک وان بزرگ که لبالب از تیزآب بود، می‌گذاشتند و بعد از چند دقیقه بیرون آورده و روی زمین پهن می‌کردند و انگور بعد از دو الی سه روز به کشمش سبز خوش رنگی تبدیل می‌شد.

پدرم می‌گفت: خدا را شکر، دولت امسال قول خرید تضمینی کشمش را به کشاورزان داده است، فقط نمیدانم چرا از وقتی که این خبر اعلام شده، قیمت کشمش روز به روز نزول می کند!

از زمانی که باغ انگور به ثمر می‌نشیند کشاورز هر ثانیه استرس دارد، نکند باغم آفت بگیرد، سرما آن را بزند، باران ببارد و انگور و کشمش ها خراب شود، آیا محصولم به فروش می‌رسد؟، آیا خرج یک سالم را می دهد؟ و هزاران استرسی که با وعده دادن دولتی ها چند برابر شد اما پس از اعلام قیمت دولت، امید کشاورزان بر شاخه های تدبیر خرید تضمینی خشکید.

با این همه استرسی که کشاورزان از اول بهار تا آخر پائیز دارند و شب نخوابیدن ها و غیره، باز هم پای دلال ها به روستا باز می شود و ثمره یک سال زحمت کشاورز را به بهای اندک می خرند.

حال که بزرگتر شده‌ام، معنی حرف پدرم از تابیدن آفتاب بر باغ را می‌فهمم، آفتاب، همان دلال ها هستند، آری، باغ را نباید با آفتاب تنها گذاشت.

نوشته خانم حسنی از شهر جاورسیان

انتهای پیام/

,

با حالت خواب و بیدار و با بی میلی مجبوری از رختخواب گرم و نرم دل بکنی و بعد از نماز، اگر بخت با تو یار باشد می‌توانی کنار صندوق‌های خالی که در باغ در انتظارت نشسته اند، باشی، سرمای صبح پائیز، اجدادت را جلوی چشمانت می آورد و کلا خواب صبحگاهی را فراموش می کنی، وقتی به باغ می رسی و از سلامتیت مطمئن می شوی!، شاد و پرانرژی خدا را شکر می کنی و صندوق‌های خالی را برمی‌داری و شروع به چیدن انگور میکنی.

,

همه می‌گویند، منطقه چًرا یا شًراء خنداب بهترین انگور کشور را دارد‌، هنوز هم نمیدانم که نام منطقه مان چًرا است یا شًراء؟، ولی به نظر من به خاطر وجود باغ‌های سرسبز، نام چًرا(چراگاه) برای آن مناسب‌تر است، مردم این منطقه بیشتر دنبال خیر هستند تا شر!

,

هنوز چند صندوقی بیشتر انگور نچیدیم که، سر و کله چند مرد، با هیکل‌های درشت و سیبیل‌های پرپشت پیدا می‌شود و با پدرم درباره خرید انگور و کشمش صحبت می‌کنند، درحالی که پدرم زیر لب با خودش می‌گوید، برای این باغ چقدر زحمت کشیده‌ام، انصاف نیست بخاطر چند لیتر روغن و گرده، انگورم را به نصف قیمت بفروشم، با ناراحتی آنها را ترک می‌کند و مشغول چیدن انگور می‌شود.

,

تا آخرین روزهای برداشت انگور، چندین نفر با همین خصوصیات، نزد پدرم آمدند و پدرم هر بار از داخل باغ با صدای بلند می‌گفت؛ نه انگور می‌فروشم و نه کشمش!!، آنها که انگار ناامید شده بودند از همان راهی که آمده بودند برمی‌گشتند.

, نه انگور می‌فروشم و نه کشمش!!,

نزدیک غروب وقتی همه صندوق‌ها پر شده بودند، همه خوشحال بودند و به خاطر پرباری انگور، خدا را شکر می کردند، من هم از خوشحالی پدر، خوشحال بودم، اما پشت خوشحالی پدرم، غمی برای فروش محصولش بود.

,

همه صندوق‌های انگور را بار تراکتور و نیسان می کنند، و آنها را برای تبدیل به کشمش، به زمینی که از قبل صاف و یک دستش کرده بودند و خود روستاییان به آن اصطلاحا" میزلان" میگویند، می بردند.

,

انگورها را داخل یک وان بزرگ که لبالب از تیزآب بود، می‌گذاشتند و بعد از چند دقیقه بیرون آورده و روی زمین پهن می‌کردند و انگور بعد از دو الی سه روز به کشمش سبز خوش رنگی تبدیل می‌شد.

,

پدرم می‌گفت: خدا را شکر، دولت امسال قول خرید تضمینی کشمش را به کشاورزان داده است، فقط نمیدانم چرا از وقتی که این خبر اعلام شده، قیمت کشمش روز به روز نزول می کند!

,

از زمانی که باغ انگور به ثمر می‌نشیند کشاورز هر ثانیه استرس دارد، نکند باغم آفت بگیرد، سرما آن را بزند، باران ببارد و انگور و کشمش ها خراب شود، آیا محصولم به فروش می‌رسد؟، آیا خرج یک سالم را می دهد؟ و هزاران استرسی که با وعده دادن دولتی ها چند برابر شد اما پس از اعلام قیمت دولت، امید کشاورزان بر شاخه های تدبیر خرید تضمینی خشکید.

, ,

با این همه استرسی که کشاورزان از اول بهار تا آخر پائیز دارند و شب نخوابیدن ها و غیره، باز هم پای دلال ها به روستا باز می شود و ثمره یک سال زحمت کشاورز را به بهای اندک می خرند.

,

حال که بزرگتر شده‌ام، معنی حرف پدرم از تابیدن آفتاب بر باغ را می‌فهمم، آفتاب، همان دلال ها هستند، آری، باغ را نباید با آفتاب تنها گذاشت.

,

نوشته خانم حسنی از شهر جاورسیان

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه