یادداشت طنز/ محمدرضا فتحی نجفی
شما نلسون ماندلا هم که باشید، باز نمیتوانید ببخشید!
به سرقت رفتن مال یک مصیبت و پررویی بعدش و توجیهاتی که با خوشبینی از آن ارایه می شود، هزار مصیبت است که گویا به نوعی مال باخته را نیز تحقیر میکند و به ریشش می خندد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پیام جغتای، از همان بچگی، ما با بقیه فرق داشتیم. بچههای مردم وقتی چهار ساله میشوند مثل بلبل به سه زبان زنده و مرده دنیا حرف میزنند، اما وقتی ما چهار سالمان شد، هنوز داشتیم «کوم کوم» میخوردیم. این «کوم کوم» اسم مستعار شیشه شیرمان بود. حالا چرا نام شیشهی شیر باید «کوم کوم» باشد؟! یا ما بر اساس چه ادله و مستنداتی، چنین نامی را برای شیشه شیر خود برگزیده بودیم، اینها از آن دسته سوالاتی هستند که برای همیشه بیپاسخ خواهند ماند چون اولا” شیء مورد نظر مفقود شده و ثانیا” موضوع مشمول مرور زمان گردیده است. بنابراین هرگونه تحقیق و تفحصی مخصوصا” اگر قرار باشد چندین ماه و سال طول بکشد، عملا” همانند دیگر تحقیق و تفحصات به هیچ دردی نمیخورد. این همه سوال بی جواب در ذهن خلق الله هست که کسی پاسخ آن را نمیداند (اعم از اینکه تحقیق و تفحص داشته باشد و یا نداشته باشد)، خب همه آنها را بگذارید یک طرف، این وجه تسمیه «کوم کوم» ما را هم بگذارید همان طرف، قطعا” اتفاق خاصی نخواهد افتاد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیام جغتای,
خلاصه! از همهی مال دنیا، یک «کوم کوم» بیشتر نداشتیم. برای همین همهی حواس مان را جمع کرده بودیم تا آخرین بازمانده از نسل «کوم کوم» ها را حفظ کنیم. این «کوم کوم» آخری بمثابهی شیشهی عمر و همهی دلخوشی زندگیمان بود.
یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم که بی«کوم کوم» شدهایم. انگار دنیا را روی سرمان خراب کرده باشند، ما هم خانه را روی سرمان گذاشتیم و یک جنجال شدید غیررسانهای به راه انداختیم. وقتی مرحومه مادر، جدیت ما را در مطالبهی حقوق شهروندی مبنی بر حق دارا بودن حداقل یک «کوم کوم» مشاهده نمودند، دست مان را گرفتند و دم در حیاط بردند. ایشان با دست اشاره کرده و فرمودند: «کوم کوم رو اون برده!» با چشم گریان امتداد دست مادر را دنبال کردیم. از ترس جان، اشکمان خشک شد. قد و بالای آن نانجیب گردن کلفت را که دیدیم، فهمیدیم زورمان به ایشان نمیرسد و گرفتن «کوم کوم» از نامبرده بلاشک محال عقلیست! لاکردار برای خودش، هیبتی داشت. او یک اسب بود که گاری شاسی بلندی را با خود می کشید. گاری از نخالهها انباشته شده بود. ما به اسب زل زده بودیم او هم به ما ولی آخرش چون او دزد بود، کم آورد و سرش را پایین انداخت. آن موقع مثل حالا نبود که دزد جماعت، اینقدر رو داشته باشد، سرش را بالا بگیرد، توی چشم های آدم زل بزند و طلبکارانه بگوید که سهمش را از سفرهی شما برداشته است!
خلاصه! آن اسب آمد و با «کوم کوم» ما رفت. خیرات سرش همین جور که می رفت -گلاب به رویتان- یک اثری هم از ناپاکی خود بر روی زمین باقی میگذاشت! «کوم کوم» ما را برده بود این یک مصیبت اما مصیبت بزرگترش همین پررویی و وقاحتش در اثرگذاری(!) بر روی کره زمین در انظار عمومی بود. انگار داشت ما را تحقیر میکرد. هم مال آدم را ببرند و هم آدم را تحقیر کنند! شما نلسون ماندلا هم که باشید، امکان ندارد که بتوانید ببخشید. ما به بقیه کاری نداریم ولی از آن چهل و شش هفت سال پیش تا همین الان بلکه تا روز قیامت برای ما، اسب حیوان نانجیبیست. از آن روز «دزد زدگی» تا امروز اگر شیشهی عمرتان را صحیح، سالم و دست نخورده به شما تحویل دادهاند، شیشهی شیرمان را هم ایضا” حساب کنید که ما دیدهایم. مالی که رفت مانند کبوتر نیست تا برود بر لب بام نشیند که جلوی چشم باشد بلکه مال وقتی رفت، داغش بر دل مینشیند و اینقدر با این دریچهی آئورت قلب آدم بازی میکند تا آن را از کار بیاندازد!
به نظر خودمان که صاحبنظر(!) هستیم واقعا” فرقی نمیکند، وقتی که مال آدمیزاد را بردند آن مال را خورده یا گم کرده یا معلق شده و یا معوق ساخته باشند، دزد، دزد است و نانجیب.
حالا به نظر شما که صاحبنظرتر هستید، تفاوتی دارد که مال آدمیزاد، یک «کوم کوم» باشد و یا چند هزار میلیارد «غیر کوم کوم»؟!!!
خیر نبیند آن نانجیب گردن کلفت اثرگذاری(!) که مال آدم را می برد اما نمیآورد!
,
,
,
,
,
محمدرضا فتحی نجفی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه