برادر بزرگتر رهبر انقلاب :

از فعالیت امام علیه کاپیتولاسیون تا شیطنتهای طلبه‌ها ضد ساواک

از فعالیت امام علیه کاپیتولاسیون تا شیطنتهای طلبه‌ها ضد ساواک
پیشنهاد دیگرم این بود که شبهای جمعه و تعطیلات، که زائر در قم زیاد است. در مدرسه فیضیه یا مسجد اعظم سخنرانی سیاسی برگزار کنیم و برای جلوگیری از دستگیری هم نقشه‌ای چیدیم: به این صورت که یک نفر سخنرانی کند و عده‌ای در اطراف منبر قرار بگیرند و به محض پایین آمدن سخنران، عمامه‌ی او را عوض و سپس پنهانش کنند
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، تصویب قانون کاپیتولاسییون شوک بزرگی به حوزه علمیه وارد آورد. (دولت امریکا در ادامه سیاست‌های تحمیلی خود به رژیم شاه، ادامه‌ی حضور مستشاران نظامی در ایران را منوط به معافیت آنان و خانواده‌هایشان از شمول قوانین قضایی ایران کرده بود. قبول این تقاضا به معنای حق قضاوت کنسولی در ایران بود‌. وزارت امور خارجه‌ی امریکا بر این درخواست پافشاری کرد از دولت ایران خواست که امتیازات و مصونیت‌های اعضای اداری و فنی مشروح در پیمان وین شامل پرسنل نظامی امریکایی مامور به خدمت در ایران هم بشود. سرانجام دولت حسنعلی منصور لایحه‌ی مورد نظر امریکا را به مجلس برد و لایحه مذکور در جلسه ۲۱ مهر ۱۳۴۳ با اکثریت ۶۲رای از ۷۰ تن از نمایندگان حاضر درجلسه به تصویب رسید. حضرت امام به شدت نسبت به این لایحه اعتراض کرد و به سبب همین اعتراض در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۴۳ به ترکیه تبعید شدند.) در برابر این قانون مردم وهمه علما عکس العمل نشان دادند، اما در این میان عکس العمل امام فوق انتظار بود. بعد آن دسته از علمایی که به رگ غیرتشان برخورده بود با امام همصدا شدند و اقداماتی انجام دادند، هرچند که به دستگیری وسپس تبعید امام منجر گردید و این قانون تا سال ۱۳۵۷ پا برجا ماند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,

وضع طلاب در قم

, وضع طلاب در قم,

تحولات سیاسی و اجتماعی ناشی از حرکات شاه و دولت و نهضت حضرت امام وضع خاصی برای طلاب به وجود آورده بود و کمتر کسی حال و حوصله درس خواندن داشت. من هم گرچه به ظاهر درس می‌رفتم، ولی حواسم در حول کارهای بایسته در حوزه و جامعه بود و طرح می‌دادم  و به دنبال کارهای نو می‌رفتیم. از جمله یکی طرح اصلاح حوزه و دروس آن و دیگری تجدید بنای مدرسه‌ی فیضیه و برنامه‌هایی از این قبیل بود.

,

فعالیت‌های سیاسی در ایام تبعید امام

, فعالیت‌های سیاسی در ایام تبعید امام,

بعد از دستگیری و گرفتاری امام و پیش از لو رفتن گروه زیر زمینی حوزه، گاه کارهای ابتکاری می‌کردیم؛ مثلا به بعضی از دوستان پیشنهاد کردم که ما شاگردان امام برای اعلام حمایت از امام خمینی و در اعتراض به تبعید ایشان خوب است در همان ساعتِ درس امام و درهمان محلِ تدریس امام به انتظار بنشینیم؛ مثل انتظار فرج امام زمان عج الله تعالی و ضمنا با این عمل، به نوعی اعتراض خودمان را به اقدام حکومت نشان دهیم. همان ابتدا عده‌ای قبول کردند و چند روزی این عمل را انجام دادیم. این کار همت می‌خواست لکن عده‌ای همکاری نکردند و تداوم نیافت.

,

پیشنهاد دیگرم این بود که شبهای جمعه و تعطیلات، که زائر در قم زیاد است. در مدرسه فیضیه یا مسجد اعظم سخنرانی سیاسی برگزار کنیم و برای جلوگیری از دستگیری هم نقشه‌ای چیدیم: به این صورت که  یک نفر سخنرانی کند و عده‌ای در اطراف منبر قرار بگیرند و به محض پایین آمدن سخنران، عمامه‌ی او را عوض و سپس پنهانش کنند تا در برود و به دست نیروهای امنیتی نیفتد .طبق نقشه سخنران اگر سید بود و عمامه‌ی سیاهی داشت باید به سرعت آن رابا عمامه‌ی سفید عوض می‌کردیم و اگر شیخ بود و عمامه‌ی سفید داشت آن را برداشته عمامه‌ی سیاه سرش  می‌گداشتیم. همه این کارها هم برای رد گم کنی بود. وقتی هم آب‌ها از اسیاب افتاد باید آن سخنران را طوری از مسجد و مدرسه خارج می‌کردیم که ساواک نتواند او را شناسایی و دستگیر کند.

,

 خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای

,  خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای,  خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای,

اولین سخنرانی 

, اولین سخنرانی ,

اولین سخنرانی در مسجد اعظم قم انجام شد و چون زائران زیادی آنجا بودند پنهان کردن سخنران و تعویض عمامه‌ی او کار چندان سختی نبود. چندین بار این کار را انجام دادیم. عده‌ای دور منبر می‌نشستند و تا سخنران پایین می‌آمد. آنها بلند می‌شدند و دور و بر او را گرفته و عمامه‌اش را عوض می‌کردند و مانع شناسایی او توسط ساواک می‌شدند. مدتی به این منوال گذشت، سخنرانان مختلف هر روز سخنرانی می‌کردند و تیم حفاظت بلافاصله او را تحت پوشش حفاظتی قرار می‌دادند. بعد از چند بار احساس کردیم کسی را برای بالای منبر فرستادن نداریم، از طرفی، ساواک هم شگرد ما را فهمیده بود و چند نفر را نزدیک منبر می‌گذاشت تا بلافاصله شخص را دستگیر کنند. در آن گروه، سن من از بقیه بیشتر بود و بقیه جوان‌تر بودند و ازمن توقع کمک داشتند. به علاوه شب جمعه نزدیک بود و ما سخنران کم آورده بودیم. به فکر بودیم برای شب جمعه چه کاری انجام دهیم و سخنران از کجا بیاوریم. یک شیخ مظلومی در قم بود که من فکر نمی‌کردم منبری باشد، ولی طلاب گفتند که او منبر هم می‌رود. به ذهنم رسید پیش او برویم و او رابرای سخنرانی شب جمعه اماده کنیم. پیش‌اش رفتیم و گفتیم اگر جایی برای شما منبر در نظر گرفته شود می‌روید؟ او مکانش را پرسید و وقتی مسجد اعظم را اسم بردم اندکی ترسید و گفت نه، آنجا ساواک نظارت دارد و برای من سخت است و… اما به او آرامش خاطر دادیم و گفتیم که خود ما آنجا هستیم.

,

با این حرفها ایشان را برای سخنرانی در مسجد اعظم راغب کردیم، شب موعود فرا رسید و ایشان بالای منبر رفت. جمعیت پای صحبت ایشان موج می‌زد، بیرون از حرم یعنی این طرف و آن طرف پل آهنچی هم جمعیت جمع بود و مسجد با چراغهای پر نوری روشن و نورانی شده بود. دلم برای این شیخ بیچاره می‌سوخت .به او گفته بودیم وقتی از منبر پایین آمدی بلافاصله عمارت‌ات را بردار، ترتیب بقیه‌ی کارها را ما خودمان می‌دهیم. من و دو سه نفر دیگر درانتهای مجلس نشستیم؛ همان جایی که محل درس امام و نزدیک آخرین پنجره بود. انجا فیوزهای چراغ‌ها قرار داشت و یادم بود که نزدیک غروب وقتی درس امام تمام می‌شد خادم مسجد می‌آمد آنجا و دکمه‌ها را که چند تا کنار هم بود و نزدیک فیوزها قرارداشت می‌زد و چراغها روشن می‌شد. من با آن تجربه‌ی هر روزه‌ی درس، جای کلیدها را یاد گرفته بودم و به خاطر داشتم. با این ذهنیت کنار آن فیوزها نشستیم تا درموقع مناسب آن دکمه‌ها را بزنیم و چراغ‌ها را خاموش کنیم. البته کسی را مامور این کار کردیم. قرار شد به محض پایان سخنرانی ان شیخ، یکی از همراهان دکمه‌ی خاموشی را بزند و چراغ ها خاموش شوند تا ما بتوانیم ان شیخ را از مسجد فراری دهیم. اما به هنگام اجرای ماموریت آن شخص ترسید و از جا بلند نشد. در یک سو، شیخ سخنرانی‌اش را به پایان رسانده بود و در حال پایین امدن از منبر بود و در سوی دیگر چراغها خاموش نشده بود. لحظات سختی بود و اوضاع داشت خراب می‌شد. در این لحظات به سرعت بلند شدم و خودم را به کنار دکمه‌ها رساندم و دکمه مربوطه را زدم همه‌ی چراغها به یکباره خاموش شد و دوستان ما در تاریکی آن شیخ را از مسجد خارج کردند.

,

هلهله و غریو شادی درمسجد بلند شد. ساواکی ها در تعجب بودند که چگونه فریب طلاب را خورده‌اند. ماچند نفر موسس و موثر بیرون از شبستان و روبروی آن ایستاده بودیم ‌و اوضاع را تماشا می‌کردیم صدای فحش ساواکی ها بلند بود‌ و مرتب خادم مسجد را صدا می‌زدند که بیاید چراغ‌ها را روشن کند. ده دقیقه بعد، که تقریبا جمعیت با خوشحالی وصلوات از شبستان خارج شده بودند، دیدیم که چراغ‌ها روشن شد، ولی کار از کار گذشته بود و بعد ازآن به نظرم دیگر سخنرانی‌ها تکرار نشد.

,

 خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای

,  خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای,  خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای,

خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای-ج اول- تدوین:جواد کامور بخشایش- جواد عربانی – مرکز اسناد انقلاب اسلامی- ص ۱۸۸-۱۹۱

, خاطرات آیت الله سید محمد خامنه ای-ج اول- تدوین:جواد کامور بخشایش- جواد عربانی – مرکز اسناد انقلاب اسلامی- ص ۱۸۸-۱۹۱]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه