گلایه مادر سردار شهید علی شفیعی از اسراف و بد حجابی جامعه امروز/نانی که خدا فرستاد
مادر سردار شهید علی شفیعی می گوید: گاهی اوقات شده که از مسیر خیابان و کوچه که می گذرم صحنه هایی را می بینم که دلم را می آزارد ، یک پاکت پر از برنج و مرغ سرخ شده و یا پاکتی پر از نان کپک زده کنار خیابان رها شده است، با خود می گویم چرا اینقدر اسراف ؟ در گذشته زندگی ما چطور بود زندگی امروزی ها چطور؟!! همه اش اسراف !!!.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آرمان کرمان؛ با همکاران پله ها را یکی یکی بالا رفتیم در نیمه باز بود داخل که شدیم با چادر و لباس تمیز و مرتب روی تخت نشسته بود همینکه وارد شدیم با خوشرویی ازما استقبال کرد هر کداممان نزدیک رفتیم و به احترام روبوسی کردیم و بعد از احوال پرسی گوشه ای نشستیم با آنکه همه ما خانم بودیم چادرش را بر نداشت اصلا احساس غربت نمی کردیم انگار نه انگار ما میهمان بودیم او میزبان . آنقدر عزیز بود که مثل مادربزرگمان بود انگار آمده بودیم منزل مادربزرگ احساس بسیار خوبی داشتیم خانه بسیار ساده و بی آلایشی بود وقتی که از در وارد اتاق می شوی نگاهت به شهید سردار علی شفیعی می افتد که در حال لبخند به شماست و انگار که دارد به شما خوش آمد می گوید ناخودآگاه شما لبخند می زنی و به او سلام می دهی.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آرمان کرمان؛,فضای خانه فضای معنویست ، مادر همچنان نشسته و با همکاران گفت و شنود می کند هر کدام از همکاران نیز سعی می کند که او را به حرف بگیرد تا از خاطرات دوران جبهه و جنگ برایمان بگوید.
,

, آخه "سکینه پاک ذات عباسی " مادر سردار شهید علی شفیعی به همراه فرزندش در جبهه ها حضور داشته البته وی پشت جبهه بوده وگفته می شود که لباس های رزمندگان را می شستند.
,در کرمان نیز به همراه دیگر خواهران مواد غذایی را بسته بندی می کرده و برای رزمندگان می فرستادند. بالاخره اینکه فعالیت های زیادی داشته است.
,زمانی که در جبهه حضور داشتند از وی خواسته می شود که به خانه برگردد و او پافشاری می کند و همانجا به فعالیت خود ادامه می دهد و به فرزند خود نیز روحیه می داد.
,مادر بزرگ زیاد تمایلی ندارد تا از خاطرات آن زمان بگوید ، می گوید که هر چه می بایست بگویم گفته ام زیاد هم گفته ام. برای اینکه او را به حرف واداریم هر کداممان یک سوالی می کند و او با اخلاق خوبش گاهی اوقات حاشیه می رود.
,بچه ها هم با سوالات حرفه ای و زیرکی خودشان بالاخره مادر بزرگ را وادار می کنند که از علی چیزی بگوید. کمی مکث می کند و می گوید درست یادم هست که یکبار در خانه نان نداشتیم و من به علی گفتم مادر بروم دم خانه همسایه ازشان نان قرض کنم که علی عصبانی می شود و می گوید مادر مبادا این کار را بکنید آبرویمان می رود ، طوری نمی شود امروز را گرسنه می مانیم.
,روز بعد وقتی به خانه آمدم دیدم که علی تکه نانی خیس به دست گرفته و دارد می خورد ازش پرسیدم علی جان نان از کجا آوردی؟ گفت: مادر تو مسیر خانه که می آمدم خیلی گرسنه ام شده بود با خودم گفتم ای خدا می شود کمی نان برایم بفرستی. وقتی در خانه رسیدم دیدم که چند تکه نان داخل یک پاکت دم در گذاشته شده آن را به خانه آوردم و یک تکه از آن را شستم ... پس نان را خدا برایمان فرستاده.
,پسرم علی این طور بزرگ شد حالا کدام فرزندی را می بینی که قناعت کند و اگر هم چیزی گیرش نیامد صبر کند. بچه های امروزی بهترین غذا رو که بپزی و جلویشان بگذاری باز هم عق و تق می کنند و ناز می آورند و نمی خورند.
,گاهی اوقات شده که از مسیر خیابان و کوچه که می گذرم صحنه هایی را می بینم که دلم را می آزارد ، یک پاکت پر از برنج و مرغ سرخ شده و یا پاکتی پر از نان کپک زده کنار خیابان رها شده است، با خود می گویم چرا اینقدر اسراف ؟ در گذشته زندگی ما چطور بود زندگی امروزی ها چطور؟!! همه اش اسراف !!!.
,صحبتش تمام می شود باز به حاشیه می رود و طنزی می گوید و همه را به خنده وا می دارد ، بلند می شود و به طرف آشپزخانه می رود یکی از همکاران می گوید اگر کاری دارید من در خدمتم ، می گوید شما بنشینید من الآن بر می گردم ، با ظرفی پر از میوه باز می گردد می خواهد پذیرایی کند که بچه ها نمی گذارند و سریع ظرف میوه را ازدستش می گیرند و یکی از همکاران که بسیار شوخ طبع هم هست دوربین بدست به مادر نزدیک می شود و می گوید الهی من قربون شما بروم شما بفرمایید بنشینید برایمان بگویید از اینکه علی آقا شهید شدند با اوضاع امروز که پیش آمده پشیمان نیستید؟ ، کمی جبهه گرفت و بعد گفت هرگز! چرا پشیمان شوم ، علی من به خاطر مال و منال دنیا نرفت، به خاطر ویلا نرفت، او به خاطر دفاع از وطن و ناموسش رفت و خوشا به سعادتشان که رفتند و اوضاع امروز را ندیدند.
,یادم هست یک روز با چندتن از خواهران برای گشت ارشاد رفته بودیم، به یک زن و شوهر برخوردم که زن بسیار بدحجاب بود نزدیک رفتم و از او خواستم تا حجابش را درست کند که رو به من کرد و یک حرف ناسزا زد (به انقلاب بد گفت) این حرف او مرا بسیار عصبانی کرد یک کتک مفصل به او زدم ، مرا به دادگاه بردند و بازخواست کردند که چرا با او برخورد تند کردم ، علت را به آنان گفتم و آنان از من عذرخواهی کردند.
,نمی توانم ریخت و قیافه بعضی ها را تحمل کنم زیرا بیش از اندازه بد حجاب هستند، دلم را به درد می آورند و یاد خون شهدا می افتم که آنان این طور بی جهت آن را پایمال می کنند.
,یکی از همکاران چشمش به یک قاب عکس جوانی می افتد که اصلا شباهتی به علی آقا ندارد رو به مادر بزرگ می کند و می گوید مادر صاحب این عکس کیست؟ می گوید: "قاسم"
,,
قاسم، نکند منظورتان سردار قاسم سلیمانی ست ، با لبخند می گوید: بله، ادامه می دهد "قاسم" پسر دیگر من است با او تعارف ندارم و هر وقت می بینمش "قاسم" صدایش می کنم، ما دوران زیادی را در جبهه با هم گذراندیم ، مرا به عنوان مادرش می داند و هر وقت که به کرمان می آید به من سر می زند و گاهی اوقات هم که نمی تواند کسی را دنبالم می فرستد تا مرا نزد او ببرند.
,مادر بزرگ در میان صحبت هایش به ما می گوید تا می توانید به دیگران خوبی کنید ، دست نیازمندان را بگیرید تنها کمک کردن به مستمندان است که آخرت را دارید.
,خاطره ای از اینکه سال گذشته چطور یک دفعه ای به مشهد رفته برایمان بازگو کرد ، گفت : آقای طبسی از مشهد برایم بلیط هواپیما فرستاده بود و از من دعوت کرده بود تا به زیارت آقا مشرف شوم ، از وی سوال کردم آیا می توانم با خود کسی را بیاورم در جواب به من گفت هر تعداد خواستی می توانی بیاوری و من با یکی از دوستانم عازم مشهد شدیم ، یازده روز در هتلی در مشهد که قبلا برایم رزرو شده بود مستقر شدم هر روز غذایم غذای حضرت بود ، یکی از روزها که برای ناهار به طرف میهمانسرا می رفتم یک خانمی به من گفت می شود برای ما نیز غذا بیاورید ، به همین علت به بنیاد شهید در مشهد رفتم و از آنان خواستم که 5 ژتون غذای حضرت به من بدهند بعد از گرفتن آنها را به تعدادی از خانم ها دادم تا آنان نیز از غذای حضرت بهره مند شوند و اینها را من از آقا امام رضا (ع) دارم و دعای پسرم علی آقا.
,از ماندن در کنار مادر بزرگ عقربه های ساعت خیلی زود گذشت و ساعت به 11 ظهر رسید دیگر وقت خداحافظی بود بلند شدیم و ظرف های میوه و پذیرایی را جمع کردیم و داخل آشپزخانه بردیم و یکی از بچه ها آنها را شست، آخرین لحظه ها با هم عکس دسته جمعی گرفتیم و از مادر بزرگ خداحافظی کردیم دلمان نمی خواست برویم. وقتی به درسالن رسیدیم دیدم که عکس علی آقا به همراه قطعه ای از وصیت نامه اش روی آن چسبانده شده
,

, خیلی برایم جالب بود با ورود به خانه انگار علی آقا به میهمان خوش آمد می گفت و استقبال می کرد و وقت رفتن هم او بود که میهمان را بدرقه می کرد و یادآوری حرف های خوب و خدا حافظی.
,به بهانه سالگرد شهادت سردار شهید علی شفیعی درس هایی از زندگی آن بزرگوار را تمرین می کنیم هر چند تکرار باشد:
,در این زمان پدر را به خاطر ابتلا به بیماری سرطان از دست داد و در کنار مادر رنجدیده خود با دست و پنجه نرم کردن با فقر،به زندگی ادامه داد.
,
در سال 1356 که یازده سال داشت، کم و بیش در فعالیت های انقلابی علیه رژیم مانند پخش اعلامیه، نوار و کتاب های امام در مسجد جامع شرکت کرد .
در سال 1357 به دلیل شلوغی اوضاع مملکت ترک تحصیل کرد و فعالیت های خود را با ورود به بسیج مسجد، گسترش داد .
,
,
با شروع جنگ تحمیلی، همراه با هدایای مردمی که به جبهه فرستاده می شد، پا به جبهه گذاشت و کم کم جزء رزمندگان اسلام در جبهه حضور پیدا کرد .
در سال 1362 وارد سپاه شد و علاوه بر حضور در عرصه جنگ، در فعالیت های سیاسی – مذهبی از جمله شرکت در گروه امر به معروف و نهی از منکر هم شرکت داشت .
,
,
با حضور در جنگ با آن سن کم و بروز خصلت های بارزی چون مدیریت، تدبیر، مخلص و عاشق بودن، شجاعت و روحیه دادن به بچه های رزمنده، نفوذ کلام و جذابیت و بسیاری از خصلت های دیگر توانست خیلی زود جزء فرماندهان فعال جبهه جنگ شود .
,
در عملیات بدر، والفجر 8 و کربلای چهار حضوری فعال و نقش آفرین داشت .
علی سرانجام در عملیات کربلای چهار 5 دی ماه سال 1365 پس از منهدم کردن سنگر دشمن در حالی که 20 سال سن بیشتر نداشت و تازه چهار ماه از ازدواجش می گذشت، در محورعملیاتی جزیره ام الرصاص بر اثر برخورد ترکش خمپاره به بالای ابروی چپش یکی از مسافران بهشت گردید."
,
,
گزارش از : مهین نامجو
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه