اشعار محمد مهدی سیار در باره فتنه و حماسه نه دی
در فضای غبارآلود فتنه سال 88، شاعران متعهد احساس تکلیف کردند و در راستای پاسداری از ولایت به میدان آمدند و به روشنگری و پرده انداختن از چهره فتنه گران و ترسیم فضای غبارآلود فتنه پرداختند. اشعار بسیاری از شاعران ارزشی در این فضا سروده شده است. یکی از این شاعران متعهد محمدمهدی سیار شاعر جوان فسایی است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی فسایی، «محمدمهدی سیار» شاعر ارزشی ، در خصوص فتنه سال 88 و حماسه بزرگ 9دی چند شعر ماندگار دارد که در زیر میخوایند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری تحلیلی فسایی، ,
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
,
بهاری میرسد از راه و میگویند میروید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه
,
بگو چلهنشینان زمستان را که برخیزند
به استقبال میآییمت ای عید از همین دی ماه
,
به استقبال میآییمت آری دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از یاران ناهمراه
,
به استهلال میآییمت ای عید از محرمها
به روی بامها هر شام با آیینه و با آه...
,
سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر کنید ای تیغهای تشنه، بسم الله!
,
******************************************
,
,
هنوز ماتم زنهای خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را
,
کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد
ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را
,
کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را
,
نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر
نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را
,
جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان، کوچه های تر شده را...
,
نه، این درخت پر از زخم خم نخواهد شد
خبر برید دو سه شاخه تبر شده را !
,
,
******************************
,
از حلقه هایمان به در افتاد رازها
با قیل وقال بی ثمر عشقبازها
,
دوشید فتنهای شتران دو ساله را
بر دوششان نهاد به بازی جهازها
,
شوخی شده است و عشوه نماز شیوخ شهر
رحمت به بی نمازی ما بی نمازها
,
خیل پیادهایم، کجا بازگو کنیم؟
رنجی که بردهایم ز شطرنج بازها
,
ماییم و زخم خنجر و دست برادران
ماییم و میزبانی این ترکتازها
,
در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست
از کاه، کوه ساختنِ کاخ سازها
,
قرآن به نیزه رفت...خدایا مخواه باز
بر نیزهها طلوع سر سرفرازها
,
در گنبد کبود زمان ما کبوتران
بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها
,
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز
,]
ارسال دیدگاه