پای صحبت یک جوان قدیمی
مهدی محبی پیرمرد ۷۸ ساله ی آشتیانی از جوانی اش برای ما می گوید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا
, شبکه اطلاع رسانی دانا,به نقل از سفیر آشتیان:
, سفیر آشتیان,(به علت حفظ لهجه ی زیبای آشتیانی از نوشتن گفت و گو به صورت نوشتاری معذوریم)
, (به علت حفظ لهجه ی زیبای آشتیانی از نوشتن گفت و گو به صورت نوشتاری معذوریم),,
مهدی محبی پیرمرد ۷۸ ساله ی آشتیانی از زندگی اش برای ما می گوید:
,مهدی محبی فرزند شعبان ، ۷۸ ساله م است که در محله ی حسن آباد آشتیان به دنیا آمدم و در حال حاضر آقازیارت آشتیان ساکنم، در مکتب ملاشرف به مدت دوسال درس قرآن و خط و یک کتاب فارسی به نام فارسی عبدالعظیم قریب گرکانی را خواندم.
,مدرسه را از کلاس اول تا سوم بصورت جهشی خواندم و تا کلاس ششم ادامه دادم، از آن جا که بابام بچه زیاد داشت و وضع خوبی نداشت، دیگه نشد مدرسه را ادامه بدم، رفتم سراغ مالداری(دامپروری) و کشاورزی و کمک به بابام.
,,
در سال ۱۳۲۱ ازدواج کردم و ۵۳ سال است که با همسرم(اشاره به خانمش که کنارش نشسته بود) زندگی می کنم.
,حاصل این ازدواج ۳ تا پسر و ۴ دختر بود که همه ازدواج کردند. از آن جا که خودم سختی زیاد کشیدم نذاشتم دخترام قالی ببافند و گذاشتم همه شان درس بخوانند.
,کمک بچه هامم می کردم تو درسشان، تو انشاء، تعلیمات اجتماعی، تو خط. راستی من خطم خیلی خوبه. یکی از دخترامم خطش به من رفته خطش خیلی خوبه، تو آشتیان کسی نمی دانه مثل اون بنویسه.
,تا اینجا رساندم، از پا هم درآمدم، بازنشستگی هم ندارم، همه داراییم همین خانه ست و سنار سه شاهی کرایه بگیرم و یه وقتایی بچه ها کمکی بهم بدن، تا اینجا زندگی را رساندم، ۷۸ سال عمر کردم، بقیه شم خدا می داند، یک سال دیگه باشم، یک ماه ، یک روز ، یک ساعت دیگه باشم خدا می داند. مقدرات دست خداست.
,,
,
*از ایشان خواستیم از جوان های قدیم برایمان بگویند:
,جوان های قدیم عین خربزه نبریده بودن، نمیدانی خربزه نبریده توش چیه، معلوم نیست تلخه شیرینه. اونا وضعیت الان شهرستانا ندیده بودند، این علم تکنولوژی الان را ندیده بودند، والا خوب بودند. این علم تکنولوژی که آمد میدان، جوان های الان دیگه گوش به درسای قدیم و حرفای قدیمیا ندادند، راه خودشانا دارن میرن.
,جوانای امروز اصلا تسلیم حرفایی که ما می زنیم نیستن. ۱۰۰ تا ۱۵۰ تا پیرمرد مثل من جمع میشیم میریم تکیه، حاج آقا میره سر منبر یه صحبت هایی می کنه، اون دیگه به مغز من که نمیشینه. جوان میخواد که گوش بده، یه دانه جوان نمیاد.
,,
بعدشم، انقد که از سربازی میان، زن میخوان، یه ماشین میخوان، یه خانه میخوان. دیگه نمیدانن کار چیه، تلاش چیه، از بابا میخوان بگیرن، معنی زندگیا نمی فهمن وارد زندگی میشن، زندگی زحمت داره، زن گرفتن مسئولیتش زیاده، خیلی هم زیاده.
,,
,
*حاج آقا میرید تو باغ ملی می شینید جوونارو می بینید، شده تا حالا حسرت جوونیتونو بخورید؟
,آره. اونجا که هیچی، الان اینجام که نشستم حسرت جوانیمو میخورم، الان قبض آب و برق و گازم آمده، تا سالم و جوان بودم نمیذاشتم این قبضا از در تو بیاد، نمیذاشتم یه روز تو تاقچه اتاق بماند.
,دیروز قرار بود یکی از بچه ها بیاد بره این قبضا بده، نیامد. من عادت کردم اینطوری زندگی کنم که نذارم قبض بمانه خانمان و دیر بدیم.
,من کارگر بودم، ۷ تا بچه بزرگ کردم، ۴ تا دختر شوهر دادم، سرتا سره این بازار یکی نبود بگه تو دوزار به من بدهکاری. مدیریتی داشتم تو زندگیم که این ۴ تا دخترا آبرومندانه شوهر بدم.
,ما سرشناسیم، خانواده قلی بیگ تو آشتیان معروفن، به ما میگن قلقلک، ولی ما طایفه مان قلی بیگیم. الان اینا برن تو بازار بگن ما دختر فلانی هستیم میگن هر چی میخای بردار برو.
,به بچه ها میگم: من بهترین ثروتی که برا شما گذاشتم اعتباره.
,,
البته من تاسف جوانیما می خورم میگم کاش رفته بودم سر یه کار دیگه که موفق تر بودم، ولی دستم دیگه به جایی بند نیست، جوانا باید حواسشان جمع باشه.
,اگرجای جوان های الان بودم مثل همینا عمل می کردم، چون فکر باید عوض بشه تا بشه خوب زندگی کرد.
,,
*جوونامونو نصیحت کنید حاج آقا.
,جوونا تقوا داشته باشن، زحمت بکشن، رو مال پدر مادرا حساب نکنن، با دست خودشان زندگیشانا بسازن، دخترا حجابشانا رعایت کنن. ان شا الله همه ی جوانا عاقبت بخیر بشن، خوشبخت بشن.
,,

, ,

, ,

, ,

, انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه