ما نیز مردمی هستیم
خیابانهای تبریز و آن چهرههای شاد، آن لبخندهای ناشناس آشنا، آن «آذربایجانِ» پیدا و پنهانِ گونههای سرخ فام ؛آن شب بود که فهمیدیم شادی چقدر به ما میآید[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانانه در سرمای یادگار تبریز و بالای آن تپهها و نه در آزادی تهران و و آن هوای دود زده؛ سرنوشت، سکانس طلایی داستان ما را در کویر نوشته بود. قصه باید به آن جا میرسید که در غریبترین جای ممکن، آن جا که مظلومتر و بیپناهتر از همیشه به نظر میرسیدیم، آرزویمان برآورده شود.و در این لذتی است خاص و خالص. نابتر از آسمان کویر. حالا که داریم تشبیه مینویسیم، اجازه بدهید از تماشاگرانمان هم بنویسیم. آنها که ایمانشان را از دست ندادند و تا کرمان رفتند. رفتند تا یادمان باشد آن سیمرغ که عطار در منطقالطیر میشمارد همان مومنانند. امیدوارانی که تا آخرش هستند و همانها که وقتی برای نماز باران میروند، با خود چتر برمیدارند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,ما البته که تنها یک بازی فوتبال را بردهایم. یادمان هم نمیرود که بسیارممکن بود ببازیم. اما امروزِ روز، از بازی و ماجراهایش نوشتن بیانصافی است. امروز باید از خودمان بنویسیم. ما مردم. که سالها پای درختمان ایستادیم تا میوه بدهد. آن چه که بعد از بازی در تبریز و شهرهای دیگر آذربایجان دیدیم، حق ما بود. این، سهم ما بود از فوتبالی که سالها در دادن حق ما خست به خرج میداد. ما حق داشتیم بعد از سالها ببینیم نهالی که به جانش کِشتیم و به جان آبش دادیم، بر بدهد.
,خیابانهای تبریز و آن چهرههای شاد، آن لبخندهای ناشناس آشنا، آن «آذربایجانِ» پیدا و پنهانِ گونههای سرخ فام، آن شاد بودن و مهمتر، با هم شاد بودن، هدیه تراختور بود به ما. آن شب بود که فهمیدیم شادی چقدر به ما میآید وبرازندهمان است؛ بیشتر از سختی و رنج و لباسی که از «حیای معطوف به تحمل» بر قامت ما دوختهاند. آن شب دیدیم که آذربایجان، سرِ بلند ایران، مغرور از سربلندی فرزندانش، چه مادرانه لذت می برد. درست آن شب؛ که گوشه و کنار خیابانهای تبریز میزبان «فرش قیراغی» و «لزگی» و «شالاخوی» بود. با مردانی راست قامت، دستی مشت کرده کنار گوش و دست دیگر باز در امتداد شانه، در خیابانهای خوشحال تبریز. آن شب، دوباره یادمان آورد که ما نیز مردمی هستیم.
,انتهای خبر
]
ارسال دیدگاه