من نشسته بودم تا نگذارم وحید به جبهه برود، حتی پوتینهایش را هم مخفی کردم ولی کسی که بخواهد برود میرود. وحید کتونیهایش را پوشید، گفتم وحید جان من طاقت ندارم دست و…
صفحه 1 از 1