دستگاه اکسیژن به من وصل بود. حس می کردم روح جواد بالای سرم است. می خواست برای رفتن از من اجازه بگیرد. می گفت: از من دل بکن. نگاهی به بالای سرم کردم و گفتم: تمومش کن…
صفحه 1 از 1