نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم شهید رئوف محمدی سرش لای کتاب است. ساعت چهار صبح بود. گفتم هنوز نخوابیده ای؟ گفت: دوست ندارم به خاطر 25/. نمره به کسی خواهش کنم.…
صفحه 1 از 1