برادر شهید ناصر خلیلی:
برادرم توسط گروهک های ضدانقلاب ترور شد/ چهار برادر از مشکل بیکاری رنج می بریم
صبح فردا به ما خبر دادند که ناصر زحمی شده و در بیمارستان سنندج بستری است. زمانی که به سنندج رسیدیم متوجه شدیم ناصر زخمی نشده است، بلکه به شهادت رسیده است و همرزمانش برای اینکه ما ناراحت نشویم گفته اند: ناصر زخمی شده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ صابر خلیلی برادر پیشمرگ مسلمان کرد شهید ناصر خلیلی در گفت و با پیشمرگ روح الله گفت: برادرم در اولین روز از آبان ماه سال 1341 در روستای نران از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدرم ـ محمد ـ کشاورزی و باغداری می کرد و از این طریق زندگی اش را اداره می کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
ما پنج برادر و سه خواهر بودیم و ناصر فرزند دوم خانواده بود. ناصر دوران ابتدایی را در روستای نران پشت سر نهاد و بعد از آن به دلیل نبود مدرسه راهنمایی در روستا، درس و مدرسه را هم چون بسیاری از هم سن و سالانش ترک کرد و برای کمک به پدرم در کشاورزی و باغداری مهیا شد.
,,
ناصر به درستکاری، تدین، جوانمردی و خوش اخلاقی مشهور بود و چه در روستا و چه در میان همرزمانش از احترام و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. اخلاق خوب برادرم در خانه باعث شده بود که ما احترام ویژه ای برای ایشان قایل باشیم.
,,
من یازده سال از ناصر کوچکتر بودم و باید همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی وارد مدرسه می شدم، اما سربرآوردن گروهک های ضدانقلاب باعث تعطیلی مدارس روستایی شد و دیگر هیچ معلمی از ترس گروهک های ضدانقلاب وارد روستاهای ناامن کردستان نمی شد. البته درس خواندن من موکول شد به بعد از پاکسازی روستای نران ـ سال 1362 ـ ؛ در واقع زمانی که من نزدیک به ده سال داشتم تازه وارد کلاس اول ابتدایی شده بودم.
,,
جولان گروهک های ضدانقلاب در منطقه باعث شده بود، احدی در خانه و کاشانه خود امنیت و آرامش نداشته باشد. وضعیت اقتصادی مردم به گونه ای بود که گاهی وقت ها بعضی از خانواده های روستایی حتی به نان شب نیز محتاج بودند، اما با این وجود باید مبالغی را تحت عنوان «یارمتی» در اختیار گروهک های ضدانقلاب قرار می دادند و یا اینکه ناهار، شام و یا صبحانه عناصر ضدانقلاب را که از روستا گذر می کردند را تأمین می کردند.
,,
کسی هم نمی توانست اعتراض کند که چرا ما باید هزینه پرداخت کنیم؟ آن ها اسلحه داشتند و به زور اسلحه وارد خانه مردم می شدند و هر چه که جلو دستشان بود را به زور بر می داشتند؛ از دام و طیور گرفته تا محصولات باغی و میوه جات و نان مردم را به غارت می بردند و مردم از ترس جانشان نمی توانستند اعتراض کنند.
,,
بعد از حضور ناموجه گروهک های ضدانقلاب تا سال 1362 که روستای نران توسط رزمندگان سپاه اسلام ـ شهید حاج سعید توفیقی، شهید اسماعیل مجیدی و جمعی دیگر از رزمندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد ـ پاکسازی شد و پایگاه رزمندگان سپاه اسلام در روستای نران احداث شد، مردم در رنج و عذاب بودند و به محض اینکه روستا پاکسازی شد، نزدیک به 150 نفر از مردان و جوانان روستای نران به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمدند و از خانواده ما نیز پدرم به اتفاق دو تن از برادرانم ـ شهید ناصر خلیلی و ایثارگر نادر خلیلی ـ به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمدند.
,,
بعد از مدتی پدر و برادرانم به گردان ضربت محمد رسول الله(ص) سنندج ملحق شدند و برای اینکه راحت تر بتوانند در محل خدمت خود حاضر شوند، یک خانه کوچک در نزدیکی میدان نبوت سنندج اجاره کردند تا در زمان استراحت به خانه اجاره ای بروند. البته ما همچنان به اتفاق مادر و سایر برادر و خواهرانم در روستای نران ساکن بودیم و پدر و برادرانم نیز برای سرکشی به روستای نران می آمدند. آن خانه اجاره ای هم فقط برای نزدیکی به پایگاه سنندج بود تا در مواقع اعزام نیرو به مناطق عملیاتی، پدر و برادرانم سریع خودشان را به محل گردان ضربت برسانند.
,,
برادرم در شب هفتم بهمن ماه سال 1362 در حالیکه تازه از مأموریت شهرستانی برگشته بود در شهر سنندج مورد سوءقصد گروهک های ضدانقلاب قرار گرفت و به شهادت رسید. برادرم بعد از اتمام مأموریت شبانه، تصمیم می گیرد به خانه اجاره ای در محله نبوت برود. هوا برفی بوده و برادرم نیز کلاه اورکتش را روی سرش می کشد، همین که برادرم به نزدیکی کوچه می رسد، از پشت سر هدف گلوله ضارب قرار می گیرد و در همان جا به شهادت می رسد.
,,
صبح فردا به ما خبر دادند که ناصر زحمی شده و در بیمارستان سنندج بستری است. زمانی که به سنندج رسیدیم متوجه شدیم که پدرم به مأموریت اعزام شده و اصلاً از جریان زخمی شدن برادرم اطلاع ندارد. چند ساعتی معطل شدیم تا اینکه فهمیدیم ناصر زخمی نشده است، بلکه به شهادت رسیده است و همرزمانش برای اینکه ما به یک باره ناراحت نشویم گفته اند: ناصر زخمی شده است.
,,
صبح فردا پیکر مطهر برادر شهیدم ناصر را به ما تحویل دادند و ما جنازه را برای تدفین و خاک سپاری به روستای نران بردیم. من تا لحظه خاکسپاری جنازه برادرم را ندیده بودم، ولی زمانی که می خواستند برادرم را داخل قبر بگذارند، چهره برادرم را دیدم؛ گلوله ای که پشت به سر برادرم اصابت کرده بود پیشانی اش بیرون زده بود و من می توانستم جای رد گلوله را روی پیشانی برادرم ببینم.
,,
در طول مدتی که پدر و برادرانم در شهر سنندج بودند، گروهک های ضد انقلاب بارها به خانه ما هجوم آوردند و اموال و دارایی ما به غارت بردند، ما هم بچه بودیم و کاری از دست ما بر نمی آمد. از اسلحه شکاری گرفته تا گوسفند و پول و هر چه که به دستشان می رسید با خودشان می بردند و ما هم نمی توانستیم لام و تا کام حرف بزنیم. مادرم به خاطر همین فشارهای روانی، خیلی زود دچار آلزامیر شد و هم اکنون نیز از این بیماری رنج می برد.
,,
پیشمرگ روح الله: از مشکلات خودتان به عنوان یکی از اعضای خانواده معظم شهدای کردستان بگویید.
,,
زمانی که خطر گروهک های تجزیه طلب، نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران را تهدید می کرد، افرادی هم چون برادر شهیدم سینه سپر کردند و در برابر زیاده خواهی گروهک های ضد انقلاب ایستادند. اما امروز از چهار برادر و سه خواهر شهید ناصر خلیلی، حتی یک نفر هم در یک ارگان و سازمان استخدام نشده است.
,,
ما چهار برادر بعد از شهادت برادرم در سال 1362، پیگیر استخدام شدن در یک سازمان و ارگان بوده ایم و چندین مرتبه نیز در روند استخدامی و گزینش ادارات مختلف درگیر بوده ایم و در نهایت بدون اینکه نتیجه ای بگیریم، شخص دیگری جایگزین ما شده است و ما که خانواده شهید هستیم، به نتیجه ای دست نیافته ایم.
,,
حتی برادرم نادر که در زمان ورود به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد یازده سال سن داشت، امروز از مشکل بیکاری رنج می برد. نادر با وجود سن و سال پایینش وارد سازمان پیشمرگان مسلمان کرد شد، اما امروز با مشکل بیکاری دست و پنجه نرم می کند.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه