در طول چند روزی که به اتفاق همرزمانم بر روی ارتفاعات آربابا مستقر بودم، خیلی نگران خانواده ام بودم؛ فکر اینکه خانواده ام در چه وضعیتی به سر می برند، کلافه ام می کرد…
چند لحظه ای گذشت و آن نامرد از قصدش که شلیک کردن به طرف من بود منصرف شد. در حالیکه اسلحه اش را محکم در دست گرفته بود، زیر چشمی رزمنده بسیجی را نگاه می کرد. برق نگاه…
صفحه 1 از 1