خواهرم گاهی از آرزوهایش سخن می گفت، آرزوهایی که به قول خودش، فقط آرزوست. چون برای رسیدن به آنها نه پای رقتن داشت و نه نفس پیمودن راهی طولانی. لذا مدام می گفت: اگر م…
من وقتی وضع خواهرم را دیدم، موضوع را به پدر گفتم. پدرم بلافاصله نزدیکی از همسایه ها رفت تا از او بخواهد با ماشینش حدیقه را به بیمارستان مریوان انتقال دهند. اما تا پ…
صفحه 1 از 1