صغری خراسانی گفت: پسرم مهدی که آمد، گفت مامان، مسجد پر خون بود ولی من بچه ها و برادرانم را ندیدم و تا اینجا پیاده آمدم؛ به او گفتم که خدا را شکر که آمدی؛ یک ساعت گذ…
صفحه 1 از 1