لبم آستانهی لیوانِ پُر از گِلِ باتلاق را بوسید چشمانم را بستم تا آرام آرام فرو روم؛صدای قلبم را میشنیدم از هراس ایستادن، خود را به آب و آتش میزد تا از کار نیفتد.…
صفحه 1 از 1