عبدیزدانی گفت: کنار مغازهمان ایستاده بودم که مردی سراغم آمد، گفت نگران نباش ماجرا همان میشود که شما میخواهید؛ دو کتاب به من امانت داد و گفت آن قسمت هایی را که عل…
صفحه 1 از 1